عشقممنوعه
#عشق_ممنوعه
#پارت_۵
شایان اومد تو آشپزخونه و من ذوق زده منتظر شدم ببینم چی میگه که گفت:
_هلن یه لیوان آب بهم میدی گلوم خشک شد انقدر با مامانم بحث کردم
نیشم شل شد و با بی حالی یه لیوان آب دادم بهش و بعد متوجه شدم وفتی اسممو صدا میزنه دلم قیلی ویلی میره بعد دوباره نیشم باز شد و بهش گفتم:
_شایان چرا بیخودی با خاله بحث میکنی شاید دختره خوب بود
منتظر بودم بگه قصد ازدواج ندارم و منم از خوشحالی بال در بیارم که گفت:
_شاید حق با تو باشه به هرحال باید یه چند روز رو باهاش وقت بگذرونم ببینم چطوریه
اخمام تو هم رفت منظورش از چند روز وقت گذروندن باهاش چی بود دقیقا ؟
شایان رفت تو سالن و منم نوشابه هارو داخل فریزر گذاشتم و رفتم داخل سالن که دیدم
خالم داره میگه:
_پدر ندا دعوتمون کرده باغشون گفتن شب هم بمونید گفتن خواهرتون و خوانواده اش هم حتما بیارید شما میآیید دیگه ؟
صبر کن ببینم منظور شایان از چند روز وقت گذروندن همین بوده پس ای من با این شانسم باید چیکار کنم
فوری فکری به سرم زد اگه ماهم بریم باغشون میتونم حواسم به شایان و ندا باشه عالیه اینجوری دیگه مشکلی نیست
روبه مامانم و بابام گفتم:
_میشه بریم؟
بابام گفت:
_آخه زحمتشون نشه؟
شوهر خالم گفت:
_نه چه زحمتی دور هم باشیم خوش میگذره
بعد اینکه پدر و مادرم موافقت کردن بریم باغ ناهارمون رو خوردیم و رفتم تو اتاقم که دیدم شایان درو باز کرد و اومد تو و متعجب و خجالت زده گفتم...
پارت بعدی رو شب میزارم
#پارت_۵
شایان اومد تو آشپزخونه و من ذوق زده منتظر شدم ببینم چی میگه که گفت:
_هلن یه لیوان آب بهم میدی گلوم خشک شد انقدر با مامانم بحث کردم
نیشم شل شد و با بی حالی یه لیوان آب دادم بهش و بعد متوجه شدم وفتی اسممو صدا میزنه دلم قیلی ویلی میره بعد دوباره نیشم باز شد و بهش گفتم:
_شایان چرا بیخودی با خاله بحث میکنی شاید دختره خوب بود
منتظر بودم بگه قصد ازدواج ندارم و منم از خوشحالی بال در بیارم که گفت:
_شاید حق با تو باشه به هرحال باید یه چند روز رو باهاش وقت بگذرونم ببینم چطوریه
اخمام تو هم رفت منظورش از چند روز وقت گذروندن باهاش چی بود دقیقا ؟
شایان رفت تو سالن و منم نوشابه هارو داخل فریزر گذاشتم و رفتم داخل سالن که دیدم
خالم داره میگه:
_پدر ندا دعوتمون کرده باغشون گفتن شب هم بمونید گفتن خواهرتون و خوانواده اش هم حتما بیارید شما میآیید دیگه ؟
صبر کن ببینم منظور شایان از چند روز وقت گذروندن همین بوده پس ای من با این شانسم باید چیکار کنم
فوری فکری به سرم زد اگه ماهم بریم باغشون میتونم حواسم به شایان و ندا باشه عالیه اینجوری دیگه مشکلی نیست
روبه مامانم و بابام گفتم:
_میشه بریم؟
بابام گفت:
_آخه زحمتشون نشه؟
شوهر خالم گفت:
_نه چه زحمتی دور هم باشیم خوش میگذره
بعد اینکه پدر و مادرم موافقت کردن بریم باغ ناهارمون رو خوردیم و رفتم تو اتاقم که دیدم شایان درو باز کرد و اومد تو و متعجب و خجالت زده گفتم...
پارت بعدی رو شب میزارم
- ۳.۱k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط