پــارت⑩

پــارت⑩


بعد از کلی تمرین با مربی که الحق مربی خیلی خوبیه گریم هامون و پاک کردیم و از کاترین خداحافظی کردیم و سوار ماشین شدیم که بریم خونه.

تو ماشین بودیم که مارال گفت:بچه ها میخوام یک چیزی بهتون بگم.
-خدا بخیر کنه.
آریانا:ا خب راستش من و پرهام باهمیم.
اینو که گفت زدم رو ترمز و گفتم:چـــی؟
سلین:شوخی میکنی
مارال:آخه مگه میشه تازه چند هفته هم و بیشتر ندیدین.
آریانا:خب تو همین چند هفته از هم خوشمون اومده.
-وااااای بالاخره از یکی خوشت اومده
سلین:واااایــی خیلی خوشـــحالم.
مارال :از کی باهمین؟
آریانا:خب امروز قضیرو جدی کردیم و بهم شماره داد.
-خب بزارین یک آهنگ بزارم

آهنگ پرحاشیه از دنیا و آنیتا رو گذاشتم و صداشم تا ته بردم بالا.
و من و بچه ها هم همراهش خوندیم.
شر و شور و شیطون و پرحاشیه
تو زرنگی و منم اونکه ناشیه
صورت مینیاتوری و دل آهنی
خدا میدونه چی پشت این نقاشیه

چهره ی فریبندت و طعم شیرین خندت
دست شیطون و بستی یا چند وقته شده بندت
میدونی چقدر پرپر زدم که از دست نری

تو قفس میساختی از عشق واسه این پرندت

همش یه چیزی کم بود بین من و تو انگار
از من ساده اصرار از تو یه ریز انکار
همش یک چیزی کم بود تو حالت نگاهت

همش یه حالی بودی
همش یه حالی داشتم
اصلا چرا من انقدر عمرم و پات گذاشتم
حالا که نیستی فکر کن به کار اشتباهت

و همینطور به روال آهنگ و خوندیم تا رسیدیم به ساختمون.

رفتم و ماشین و بردم داخل پارکینگ.
که دیدم سپنتا هم داشت ماشینشو پارک میکرد.

از ماشین پیاده شدم و سپنتا هم از ماشینش پیاده شد.
-مگه شما بعد از دانشگاه نیومدین خونه؟
سپنتا:نه دیگه نیومدیم گفتیم بریم یکم بگردیم.
-خب بریم.
میخواستیم که سوار آسانسور بـشیم و بریم بالا که نمیدونم چیشد که زیر پام یکدفعه خالی شد و نزدیک بود بیفتم که سپنتا گرفتم.
فاصله ی صورتم و صورتش یک سانت بیشتر نبود.
نفسای داغش که به صورتم میخورد و حس میکردم ..
سپنتا:خب راستش حواست و جمع کن اگه نگرفته بودمت داغون میشدی
منم که دیدم اوضاع بدیه فوری از رو دستش بلند شدم و گفتم:آها ببخشید
سپنتا:خب بریم
سوار آسانسور شدیم و رفتیم و بالا وقتی رسیدیم وقتش رسیده بود که خداحافظی کنیم.
-خب خداحافظ فردا میبینمت.
سپنتا:راستی فردا ساعت هشت کلاس داریم آماده باشین تا باهم بریم
-آها باشه شبت بخیر
سپنتا:شب خوش.

پـارت ویـژه نداریم.
لایک و کامنت یادتون نره.
دیدگاه ها (۱)

پـارت ①①٭تـــرنـــم٭وارد خـونـه کـه شدم دیدم بچه ها همه خواب...

پـارت ②①✰آریانـا✰وااای نمیدونم امروز چه لباسی بپوشم کل کمدم ...

پــارت ⑨✰تــرنـــم✰بعد از جدا شدن از پسرا سوار ماشین شدیم رف...

پـارت ⑧آنتونیو با صدای بلند گفت:چرا پارش کردی؟-هــی تو فکر ک...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

شب تولدم پارت 27تهیون: با چی باید بریمات: با متور مشکی من یا...

سرنوشت من part5《ویو ات》پتو رو پس زدمات: یعنی چی خوش بگذرونیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط