══❖پارت: هشتم ❖══
══❖پارت: هشتم ❖══
چند هفته از شروع سال تحصیلی گذشته بود.
لوسیان کمکم به زندگی در آکادمی عادت کرده بود.
اما هنوز یک چیز ذهنش را مشغول میکرد.
ولیعهد تسالیوس.
هر بار که او را میدید...
احساس عجیبی پیدا میکرد.
البته نه فقط به خاطر شباهتش به پدرش.
بلکه چون آریو برخلاف تصورش اصلاً مغرور نبود.
در واقع...
بیشتر وقتها دردسر درست میکرد😅
یک روز استاد کلاس جادو اعلام کرد:
«برای پروژه این ترم، دانشآموزها به گروههای سه نفره تقسیم میشن.»
صدای اعتراض از کلاس بلند شد.
استاد بدون توجه ادامه داد:
«گروه اول.»
«آریو تسالیوس.»
«آرتور کاین.»
«لوسیان هریسون.»
چند نفر از دانشآموزان شوکه شدند.
ولیعهد تسالیوس.
پسر دست راست پادشاه.
و شاهزاده هریسون.
در یک گروه؟
بعد از کلاس.
لوسیان به سمت گروهش رفت.
آرتور اولین نفر دستش را تکان داد.
آرتور«سلام.»
لوسیان«سلام.»
آریو هم لبخند زد.
آریو«پس تو همون لوسیانی هستی که همه میگن شاگرد زرنگه؟»
لوسیان«فکر کنم.»
آریو«عالیه.»
لوسیان«چرا؟»
آریو«چون من و آرتور از نوشتن گزارش متنفرم.»
آرتور فوراً گفت:
«منو با خودت جمع نبند.»
لوسیان برای چند ثانیه مات ماند.
بعد از ته دل خندید.
احساس کرد شاید این دوستی جالبی باشد.
در ماههای بعد.
سه نفر تقریباً همیشه کنار هم بودند.
درس
تمرین جادو.
ماموریتهای آموزشی.
و حتی دردسرهای مختلف.
کمکم...
لوسیان آنها را دوستان واقعی خودش میدانست.
اما هنوز یک سؤال در ذهنش باقی مانده بود.
آریو دقیقاً شبیه چه کسی بود؟
در همین زمان.
در کشور هریسون.
آیهان تحقیقاتش را شروع کرده بود.
او اطلاعات زیادی درباره تسالیوس جمعآوری کرد.
اما هرچه بیشتر میخواند...
بیشتر گیج میشد.
زیرا تقریباً هیچ اطلاعاتی درباره پادشاه تسالیوس وجود نداشت.
فقط چند تصویر رسمی.
چند گزارش قدیمی.
و چند سند...
اما یک شب...
هنگام بررسی اسناد.
چشمش روی تصویری افتاد.
عکسی قدیمی از مراسم تاجگذاری تسالیوس.
تصویر از فاصله دور گرفته شده بود.
چهره پادشاه واضح نبود.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
قدرت جادویی.
در تصویر، شعلههای عظیمی اطراف پادشاه دیده میشد.
شعلههایی آشنا.
خیلی آشنا.
آیهان آرام زیر لب گفت:«نه...»
«ممکن نیست...»
زیرا این سبک جادو را فقط یک نفر دیگر میشناخت.
کسی که سالها پیش ناپدید شده بود.
در همان شب.
در قصر تسالیوس.
آدرین مشغول خواندن گزارشها بود.
دیانا وارد اتاق شد.
دیانا«باز داری تا نصف شب کار میکنی؟»
آدرین«نه.»
دیانا«پس اون چیه؟»
آدرین«دارم گزارش های ک جاسوس ها فرستادن رو میخونم.»
دیانا«...»
دیانا خندید.
سپس کنار او نشست.
و سرشو گذاشت رو شونه آدرین گفت:
«یه خبر دارم.»
آدرین«چی؟»
دیانا«آریو امروز دوباره دردسر درست کرده.»
آدرین آه کشید.
آدرین«این بچه دقیقاً به کی رفته؟»
در همان لحظه...
در اتاق باز شد.
آریو وارد شد.
کاملاً خیس بود.
سکوتتتتتتت.
دیانا و آدرین بهش نگاه کردن
آدرین آرام دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
و برای چندمین بار در زندگیاش فهمید...
اداره کردن یک کشور آسانتر از بزرگ کردن بچه شیطان است.
ادامه دارد... 👑🔥
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
چند هفته از شروع سال تحصیلی گذشته بود.
لوسیان کمکم به زندگی در آکادمی عادت کرده بود.
اما هنوز یک چیز ذهنش را مشغول میکرد.
ولیعهد تسالیوس.
هر بار که او را میدید...
احساس عجیبی پیدا میکرد.
البته نه فقط به خاطر شباهتش به پدرش.
بلکه چون آریو برخلاف تصورش اصلاً مغرور نبود.
در واقع...
بیشتر وقتها دردسر درست میکرد😅
یک روز استاد کلاس جادو اعلام کرد:
«برای پروژه این ترم، دانشآموزها به گروههای سه نفره تقسیم میشن.»
صدای اعتراض از کلاس بلند شد.
استاد بدون توجه ادامه داد:
«گروه اول.»
«آریو تسالیوس.»
«آرتور کاین.»
«لوسیان هریسون.»
چند نفر از دانشآموزان شوکه شدند.
ولیعهد تسالیوس.
پسر دست راست پادشاه.
و شاهزاده هریسون.
در یک گروه؟
بعد از کلاس.
لوسیان به سمت گروهش رفت.
آرتور اولین نفر دستش را تکان داد.
آرتور«سلام.»
لوسیان«سلام.»
آریو هم لبخند زد.
آریو«پس تو همون لوسیانی هستی که همه میگن شاگرد زرنگه؟»
لوسیان«فکر کنم.»
آریو«عالیه.»
لوسیان«چرا؟»
آریو«چون من و آرتور از نوشتن گزارش متنفرم.»
آرتور فوراً گفت:
«منو با خودت جمع نبند.»
لوسیان برای چند ثانیه مات ماند.
بعد از ته دل خندید.
احساس کرد شاید این دوستی جالبی باشد.
در ماههای بعد.
سه نفر تقریباً همیشه کنار هم بودند.
درس
تمرین جادو.
ماموریتهای آموزشی.
و حتی دردسرهای مختلف.
کمکم...
لوسیان آنها را دوستان واقعی خودش میدانست.
اما هنوز یک سؤال در ذهنش باقی مانده بود.
آریو دقیقاً شبیه چه کسی بود؟
در همین زمان.
در کشور هریسون.
آیهان تحقیقاتش را شروع کرده بود.
او اطلاعات زیادی درباره تسالیوس جمعآوری کرد.
اما هرچه بیشتر میخواند...
بیشتر گیج میشد.
زیرا تقریباً هیچ اطلاعاتی درباره پادشاه تسالیوس وجود نداشت.
فقط چند تصویر رسمی.
چند گزارش قدیمی.
و چند سند...
اما یک شب...
هنگام بررسی اسناد.
چشمش روی تصویری افتاد.
عکسی قدیمی از مراسم تاجگذاری تسالیوس.
تصویر از فاصله دور گرفته شده بود.
چهره پادشاه واضح نبود.
اما چیزی توجهش را جلب کرد.
قدرت جادویی.
در تصویر، شعلههای عظیمی اطراف پادشاه دیده میشد.
شعلههایی آشنا.
خیلی آشنا.
آیهان آرام زیر لب گفت:«نه...»
«ممکن نیست...»
زیرا این سبک جادو را فقط یک نفر دیگر میشناخت.
کسی که سالها پیش ناپدید شده بود.
در همان شب.
در قصر تسالیوس.
آدرین مشغول خواندن گزارشها بود.
دیانا وارد اتاق شد.
دیانا«باز داری تا نصف شب کار میکنی؟»
آدرین«نه.»
دیانا«پس اون چیه؟»
آدرین«دارم گزارش های ک جاسوس ها فرستادن رو میخونم.»
دیانا«...»
دیانا خندید.
سپس کنار او نشست.
و سرشو گذاشت رو شونه آدرین گفت:
«یه خبر دارم.»
آدرین«چی؟»
دیانا«آریو امروز دوباره دردسر درست کرده.»
آدرین آه کشید.
آدرین«این بچه دقیقاً به کی رفته؟»
در همان لحظه...
در اتاق باز شد.
آریو وارد شد.
کاملاً خیس بود.
سکوتتتتتتت.
دیانا و آدرین بهش نگاه کردن
آدرین آرام دستش را روی پیشانیاش گذاشت.
و برای چندمین بار در زندگیاش فهمید...
اداره کردن یک کشور آسانتر از بزرگ کردن بچه شیطان است.
ادامه دارد... 👑🔥
══════════════════════════════════════
#رمان #رمان_پادشاهی_جديد #ویسگون #انیمه #مانهوا #ناول #دونگهوا #وبتون #تیک_تاک #تلگرام
- ۱۶۲
- ۱۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط