ازدواج اجباری پارت

ازدواج اجباری پارت 5
کوک ویو
حس کردم داره میوفته واسه همین دستمو دور کمرش گذاشتم و سمت خودم کشیدم
صورتش خیلی نزدیک بود
لبای بزرگ صورتی
چشمای آهویی و عطر خوشبوش که بودی شکلات و وانیل میداد
خیلی بهش خیره بودم پس به خودم اومدم
کوک: دست پا چلفتی
ات: میتونستی نگیریم اگه اذیت میشی
کوک: جای تشکرته؟
ات: ازت نخواستم کمکم کنی
کوک: به هرحال مجبورم چون اگه چلاغ ازین در میرفتی بیرون پدرم منو می‌کشت. به هرحال عروس ایندشی*دندون قورچه*نمی‌دونستم زنم غشیه
عصبی شد و محکم هلم داد که ازم دور شه ولی زیاد تاثیری نداشت فقط یه قدم به عقب رفتم و از گره ی دستام بیرون اومد. عصبانیتش کیوت بود. از بچگی عاشق این بودم که عصبیش کنم چون خیلی کیوت میشد
ات: برو اونور
داشت دوباره می‌رفت بیرون که قبل اینکه بره دستشو گرفتم
کوک: وایسا
ابو باز کردم و یکم دستامو نم دار کردم و به صورتش ضربه های آروم زدم تا بهتر شه
به چشماش که نگاه کردم متوقف شدم. سریع خودمو جم کردم
کوک: اونطوری بهم نگاه نکن. مجبورم. اگه ببینن حالت بده سر من خراب میشن
ات: *اه*
از دستشویی بیرون رفت و به سمت میز رفت. پشت سرش با فاصله ی کم راه میرفتم. متوجه شدم یکم لنگ میزنه به پاهاش نگاه کردم. کفش پاشنه بلند؟ ات از دبیرستان باهاش مشکل داشت چطور تحملش کرده تا الان؟
نشستیم سر میز
جئون: طولش دادین
کوک: داشتیم حرف می‌زدیم پدر
مین: اوو درباره ی چی ؟
کوک: ما قراره ازدواج کنیم. سعی کردیم دشمنی رو کنار بزاریم. مگه نه ات؟
رو به روم نشسته بود پس دستاشو روی میز گرفتم
با چشم بهش اشاره کردم که تظاهر کنه
به خاطر حرفام چشماش از تعجب گشاد شده بود ولی خودشو جمع کرد و پایین رو نگاه کرد و بزور لبخند زد و گفت
ات: اوهوم
لونا و یونگی دهنشون باز مونده بود
ات ویو
بلاخره این دیدار کوفتی تموم شد. جئون هارو بدرقه کردیم و ماشین هارو آماده کردن تا ما هم برگردیم
مین: کارت خوب بود دخترم. امیدوارم چند روز آینده هم همینطور باشه. شما برگردید خونه. من باید اینجا بمونم.
ات: چشم پدر
سه تایی تعظیم کردیم و رفتیم سمت ماشین
یونگی سوییچ رو از راننده گرفت میخواست خودش رانندگی کنه
لونا خواست بره عقب که گفتم
ات: بزار من برم می‌خوام دراز بکشم
سرشو تکون داد و رفت جلو
درو باز کردم و رفتم تو و رو صندلی دراز کشیدم
یونگی ماشین و روشن کرد و راه افتاد
یونگی: نمی‌خوای بگی اینجا چخبره؟
لونا: باورم نمیشه تو و کوک دارین ازدواج میکنین این غیر ممکنه
یونگی: اونجا سر میز چیشد؟شما دوتا.. منظورم اینه که...
لونا: روی میز دست همو گرفتین... شما اصلا با هم کنار نمیایین اون لبخندا چی بود؟
ات: وای یدقه ساکت شین
نفس عمیق
ات: جفتمون خبر نداشتیم با کی قراره ازدواج کنیم مگه ندیدین اونم شوکه شد
بعدشم...*آه* فقط نقش بازی کردیم که پدرامون باور کنن میتونیم با هم کنار بیاییم و کار احمقانه ای ازمون سر نمیزنه وگرنه برامون بپا میزاشتن
لونا: اوه
ات: حالا اگه میشه بزارین یکم استراحت کنم. روز مزخرفی داشتم
دیگه چیزی نگفتن منم چشمامو بستم و خوابم برد
*چند دقیقه بعد*
لونا: خوابش برده. ات...
یونگی: شش ولش کن خودم میارمش
لونا: اوکی
از ماشین پیاده شد و درو و باز کرد و دخترک رو بغل کرد و سمت در رفت. اجوما در رو باز کرد و کت لونا رو گرفت یونگی هم ات رو به اتاقش برد و برگشت پایین
یونگی: میخوای برسونمت؟یا اگه میخوای خودت می‌دونی که میتونی شب اینجا بمونی
لونا: نمی‌دونم
یونگی: عام.. قهوه میخوری؟
لونا: *پوکر*نصفه شب؟
یونگی: به من چه اصن هرچی میخوای برو بخور مهمون داری بلد نیستم تو هم مهمون نیستی*نگاه برزخی*
لونا: *اه*
بلند شد و سمت آشپزخونه رفت و شیر رو از یخچال دروورد. توی دوتا لیوان ریخت و تو مایکروویو گرمشون کرد و یکی رو به یونگی داد
لونا: روز عجیبی بود
یونگی: اره
درحالی که داشت شیرشو مزه مزه می‌کرد صدای پیامکی از گوشیش اومد. به گوشیش نگاه کرد تا پیامو و بخونه و همزمان از شیرش خورد که بعد از خوندن پیام با تعجب کل شیر رو تف کرد رو صورت یونگی و وقتی فهمید چیکار کرده حتی بیشتر هم متعجب شد و ترسید
یونگی با چشمای بسته: فقط چند ثانیه وقت داری فرار کنی وگرن..
قبل از اینکه جملش تموم شه دخترک پا به فرار گذاشت
لونا: یونگییی غلط کردم به خدا حواسم نبود
یونگی در حالی که پشت سر لونا میدویید گفت
یونگی: مبادا دستم بهت برسه لونا! مباداااا
اجوما: اینجا چخبره؟
دخترک تا اجوما رو دید پشتش قایم شد
لونا: اجوما تروخدا کمک الان منو می‌کشه
اجوما با نگاهی به صورت یونگی زد زیر خنده
اجوما: پسرم آروم باش حتما از قصد نکرده
یونگی: اجوما تو نمیدونی این کرم دارههه؟؟؟
لونا: بخدا از قصد نبوددد فقط اون پیام... اون پیامممم یونگییی
یونگی: چه مرگته کی بهت پیام داد
دیدگاه ها (۴)

ازدواج اجباری پارت 4رفتم دستشویی یکم دستامو خیس کردم و چسبون...

ازدواج اجباری پارت 3با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم و به گوش...

part30 عشق پنهان《ویو ات》از کنار جونگ کوک رفتم و نشستم روی صن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط