My professor
My professor
Part:43
تهیونگ: جونگکوک میسوفونیا داره....اختلال صدابیزاری و به یه سری صداهای خاص مغزش واکنش شدید نشون میده...
صحنه ی بی صدا نشستنش لای اون خرابه ها برام تداعی شد و قلبم بیشتر درد گرفت.
هیزل:چه...صداهایی؟
روشو ازم گرفت
تهیونگ:من که برادرشم هم همشونو نمیدونم. خودش هم درست نمیدونه چون بدون اینکه متوجه بشه اتفاق میوفته...امشب فهمیدم احتمالا رو صدای باز کردن در سرنگ یا چه میدونم صدای برخورد درش با جایی هم همچین واکنشی داره.... مطمئنم مربوط به سرنگ بوده...طی این سال ها فهمیدم رو صدای آژیر،یه نوع خاص از یه تلفن قدیمی،...صدای چکه ی آب و جیر جیر پنجره هم حساسه.
حس کردم قلبم داره منجمد میشه!...این صداها که همه جا هستن!
با نگرانی پرسیدم:
هیزل:اگر این حالت بهش دست داد...چیکار باید بکنم؟!
تهیونگ:من هستم. خودمم میدونم باید چیکار کنم.
هیزل:اگر تو نبودی چی...!
نفس عمیقی کشید
تهیونگ:خدا نیاره اون روز رو! هیچ کاری از دستت برنمیاد! چون نه چیزی میشنوه نه کسیو میبینه. فقط حمله میکنه و آسیب میزنه...محاله حریفش بشی و بتونی دستشو ببندی....منم تو این سوالا به زحمت یاد گرفتمش و هزینه اش اون همه کتک خوردن و خونو مالی شدن بود...
چشمام رو لبای زخمیش خیره موند
هیزل:دکتر چی میگه؟
تهیونگ:کدوم دکتر؟!فکر کردی خودشو به دکتر نشون میده؟!
هیزل:آخه...شاید دلیلی داره که رو صداهای خاصی حساسه
تهیونگ:خودمون دلیلشو میدونیم. به دکتر نیازی نیست
یادم اومد وقتی بلند و با اطمینان زیر گوش میگفت تقصیر تو نیست...
پس به یه اتفاق مربوط میشد
هیزل:خب پس....درمان چی؟
تهیونگ:تو خیلی سوال میپرسی! سوال هایی که به تو مربوط نمیشه!چیزایی که لازم بود بدونیو گفتم...این صدا ها رو در نیار از خودت! همین! بیشتر از این دخالت نمیخواد بکنی....و در ضمن ،اگر بخوای صدای چیزایی که دیدیم جلوی هم کلاسیات در بیاری از صحنه روزگار دلیتت میکنم!
رفت سمت در و من با عجله پرسیدم:
هیزل:فقط یه سوال دیگه!خواهش میکنم
از روز اولی که خونشو دیده بودم دلم میخواست این کارو براش انجام بدم...و حالا... نمیدونستم با چیزایی که دربارش شنیدم اصلا امکانش هست یا نه...درو بی تفاوت باز کرد و من تند تند گفتم:
هیزل:رو صدای پیانو....هم حساسه ؟!
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۴۰
لایک:هر چقدر که دوست دارید
#فیکشن #رمان #فیک
Part:43
تهیونگ: جونگکوک میسوفونیا داره....اختلال صدابیزاری و به یه سری صداهای خاص مغزش واکنش شدید نشون میده...
صحنه ی بی صدا نشستنش لای اون خرابه ها برام تداعی شد و قلبم بیشتر درد گرفت.
هیزل:چه...صداهایی؟
روشو ازم گرفت
تهیونگ:من که برادرشم هم همشونو نمیدونم. خودش هم درست نمیدونه چون بدون اینکه متوجه بشه اتفاق میوفته...امشب فهمیدم احتمالا رو صدای باز کردن در سرنگ یا چه میدونم صدای برخورد درش با جایی هم همچین واکنشی داره.... مطمئنم مربوط به سرنگ بوده...طی این سال ها فهمیدم رو صدای آژیر،یه نوع خاص از یه تلفن قدیمی،...صدای چکه ی آب و جیر جیر پنجره هم حساسه.
حس کردم قلبم داره منجمد میشه!...این صداها که همه جا هستن!
با نگرانی پرسیدم:
هیزل:اگر این حالت بهش دست داد...چیکار باید بکنم؟!
تهیونگ:من هستم. خودمم میدونم باید چیکار کنم.
هیزل:اگر تو نبودی چی...!
نفس عمیقی کشید
تهیونگ:خدا نیاره اون روز رو! هیچ کاری از دستت برنمیاد! چون نه چیزی میشنوه نه کسیو میبینه. فقط حمله میکنه و آسیب میزنه...محاله حریفش بشی و بتونی دستشو ببندی....منم تو این سوالا به زحمت یاد گرفتمش و هزینه اش اون همه کتک خوردن و خونو مالی شدن بود...
چشمام رو لبای زخمیش خیره موند
هیزل:دکتر چی میگه؟
تهیونگ:کدوم دکتر؟!فکر کردی خودشو به دکتر نشون میده؟!
هیزل:آخه...شاید دلیلی داره که رو صداهای خاصی حساسه
تهیونگ:خودمون دلیلشو میدونیم. به دکتر نیازی نیست
یادم اومد وقتی بلند و با اطمینان زیر گوش میگفت تقصیر تو نیست...
پس به یه اتفاق مربوط میشد
هیزل:خب پس....درمان چی؟
تهیونگ:تو خیلی سوال میپرسی! سوال هایی که به تو مربوط نمیشه!چیزایی که لازم بود بدونیو گفتم...این صدا ها رو در نیار از خودت! همین! بیشتر از این دخالت نمیخواد بکنی....و در ضمن ،اگر بخوای صدای چیزایی که دیدیم جلوی هم کلاسیات در بیاری از صحنه روزگار دلیتت میکنم!
رفت سمت در و من با عجله پرسیدم:
هیزل:فقط یه سوال دیگه!خواهش میکنم
از روز اولی که خونشو دیده بودم دلم میخواست این کارو براش انجام بدم...و حالا... نمیدونستم با چیزایی که دربارش شنیدم اصلا امکانش هست یا نه...درو بی تفاوت باز کرد و من تند تند گفتم:
هیزل:رو صدای پیانو....هم حساسه ؟!
ادامه دارد....
شرایط برای پارت بعد:
(شامل هر سه پارت میشه)
لایک:۴۰
لایک:هر چقدر که دوست دارید
#فیکشن #رمان #فیک
- ۷۹۳
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط