☆پسر بد☆
☆پسر بد☆
☆_bad boy_☆
Part: 26
جیغ زدم که...
اون فرد بلند شد.
تا صورتشو دیدم تعجب کردم.
تهیونگ بود.
بسملا.
تهیونگ: چته...
یونا: تو چ.. را اینجایی؟؟؟
تهیونگ: خونه خودمه نباید باشم؟
یونا: من چطوری اومدمممم؟؟؟
تهیونگ: مفصله...
یونا: تو چرا لختی؟ نکنه...
تهیونگ: هیششش هیچی نشده.
یونا: اصلا چرا منو آوردی اینجا.
تهیونگ: انقد غر نزن گود گرل.
یونا: ها؟ گود گرل؟ حاجی بیخیال فقط بگو چرا اینجام.
تهیونگ:(همچیو گفت بجز صحنه بوس توی اتاقش)
یونا: عه خب پس کاری نکردیم! مطمئن باشم؟
تهیونگ: هوففف.
تهیونگ بلند شد.
سیکس پک هاش عرررر.
هوف یونا بسه.
از رو تخت بلند شدم.
لباسای دیشب تنم بود.
خیلی باز بودن.
تهیونگ: دیگه نبینم با لباس باز و آخر شب بری بار!(جدی)
این مگه چیمه که برام تصمیم میگیره؟
حرصی شدم.
یونا: به تو هیچ ربطی نداره نه دوست پسرمی نه شوهرمی.
تهیونگ: یونا ساکت شو. هرچی میگم گوش کن.
یونا: توی خواب ببینی به حرفات گوش کنم مرتیکه.
کیفم رو برداشتم تا خواستم برم دستمو گرفت و کشیدم و چسبوند به دیوار.
تو چشمام نگاه کرد.
تهیونگ: یه حرف رو دوبار تکرار نمیکنم.
اگه دیدمت باز اینجوری بالایی سرت میارم که تا یه ماه لنگ لنگ بزنی.
هیچی نگفتم.
با حالت تمسخر نگاهش کردم.
تهیونگ: الان هم برو یکی از لباسای منو بپوش. تا راحت باشی.
یونا: نه خیرم نمیخوام...
تهیونگ: اگه میخوای تا خودم لباست رو عوض کنم برات؟
یونا: چه گیری افتادم ای خدا... حالا اگه بهت بر نمیخوره برو کنار.
تهیونگ: برو یکی از لباسام رو بپوش.
یونا: برو بیرون تا بپوشم.
تهیونگ: نه همینجا وایمیسم.
یونا: میزنمتاااااا
تهیونگ: اوه چه شجاع.
یونا: ای بابا برو بیرون دیگه.
تهیونگ رفت بیرون.
کمد لباسیش رو باز کردم.
یه پیراهن سفید دکمه ای برداشتم.
پوشیدم.
تا زانوهام بود.
خیلی هم گشاده.
از اتاق رفتم بیرون.
یادش بخیر همون عمارته.
از پله ها رفتم پایین.
که تهیونگ به سمتم قدم برداشت پوزخندی زد.
تهیونگ: توش گم شدی.
یونا: هه هه برو خودتو مسخره کن.
تهیونگ: لجبازی چقد تو.
............................................
تو خونه بودیم عصر شده بود.
من باید میرفتم.
تهیونگ هم که همش سرش تو کارشه.
رفتم لباس خودمو پوشیدم و کیفم رو برداشتم.
خواستم برم که...
تهیونگ: کجا؟
یونا: میخوام برم خونه کار دارم.
تهیونگ: کار؟
یونا: اره کار.
تهیونگ: خب اوکی میخوای برسونمت؟
یونا: نه مرسی خودم میرم.
تهیونگ: بادیگاررررردددد خانم رو ببر.
یونا: من که گفتم خودم میرم.
بی توحه به حرفم زیر لب خداحافظی گفت و رفت تو اتاقش.
رفتم سوار ماشین شدم.
حرکت کردیم.
خیلی خسته بودم.
بعد چند مین رسیدم.
وارد خونم شدم درو بستم که در زده شده.
بازش کردم که الین بود اومد داخل.
یونا: سلام چیشده؟
الین: ببین یونا فهمیدم کی به تهیونگ لوت داده.
یونا: چی؟ کی بوده؟ جواب بده.
الین: یونا بابات بوده.
انگار یه سطل آب یخ ریختن روم.
با تعجب نگاهش کردم.
یونا: چ.. چی؟
الین: بابات پشت تمام این قضیه ها بوده.
یونا: امکان نداره.
چشمام رو بستم.
رو کاناپه افتادم.
به یه نقطه نا معلوم زل زده بودم.
الین اومد کنارم نشست.
انگار همچی تو سکوت عرق شده بود.
بابام...
دلیل اصلی امام قضیه ها؟
من چی؟ منی که درحال اثبات این بودم که بابام قاتل نیست اما...
من بجاش عذاب کشیدم.
روی شونه های الین افتادم.
اون بغلم کرد.
اشکام سرازیر شد.
یعنی هنوز تموم نشده ماجرا؟
ای بخشکه این شانس.
باید برم سراغ بابام.!!
بفرماییید✨🎀
شرط
لایک: ۱٠٠
بازنشر: ۴٠
☆_bad boy_☆
Part: 26
جیغ زدم که...
اون فرد بلند شد.
تا صورتشو دیدم تعجب کردم.
تهیونگ بود.
بسملا.
تهیونگ: چته...
یونا: تو چ.. را اینجایی؟؟؟
تهیونگ: خونه خودمه نباید باشم؟
یونا: من چطوری اومدمممم؟؟؟
تهیونگ: مفصله...
یونا: تو چرا لختی؟ نکنه...
تهیونگ: هیششش هیچی نشده.
یونا: اصلا چرا منو آوردی اینجا.
تهیونگ: انقد غر نزن گود گرل.
یونا: ها؟ گود گرل؟ حاجی بیخیال فقط بگو چرا اینجام.
تهیونگ:(همچیو گفت بجز صحنه بوس توی اتاقش)
یونا: عه خب پس کاری نکردیم! مطمئن باشم؟
تهیونگ: هوففف.
تهیونگ بلند شد.
سیکس پک هاش عرررر.
هوف یونا بسه.
از رو تخت بلند شدم.
لباسای دیشب تنم بود.
خیلی باز بودن.
تهیونگ: دیگه نبینم با لباس باز و آخر شب بری بار!(جدی)
این مگه چیمه که برام تصمیم میگیره؟
حرصی شدم.
یونا: به تو هیچ ربطی نداره نه دوست پسرمی نه شوهرمی.
تهیونگ: یونا ساکت شو. هرچی میگم گوش کن.
یونا: توی خواب ببینی به حرفات گوش کنم مرتیکه.
کیفم رو برداشتم تا خواستم برم دستمو گرفت و کشیدم و چسبوند به دیوار.
تو چشمام نگاه کرد.
تهیونگ: یه حرف رو دوبار تکرار نمیکنم.
اگه دیدمت باز اینجوری بالایی سرت میارم که تا یه ماه لنگ لنگ بزنی.
هیچی نگفتم.
با حالت تمسخر نگاهش کردم.
تهیونگ: الان هم برو یکی از لباسای منو بپوش. تا راحت باشی.
یونا: نه خیرم نمیخوام...
تهیونگ: اگه میخوای تا خودم لباست رو عوض کنم برات؟
یونا: چه گیری افتادم ای خدا... حالا اگه بهت بر نمیخوره برو کنار.
تهیونگ: برو یکی از لباسام رو بپوش.
یونا: برو بیرون تا بپوشم.
تهیونگ: نه همینجا وایمیسم.
یونا: میزنمتاااااا
تهیونگ: اوه چه شجاع.
یونا: ای بابا برو بیرون دیگه.
تهیونگ رفت بیرون.
کمد لباسیش رو باز کردم.
یه پیراهن سفید دکمه ای برداشتم.
پوشیدم.
تا زانوهام بود.
خیلی هم گشاده.
از اتاق رفتم بیرون.
یادش بخیر همون عمارته.
از پله ها رفتم پایین.
که تهیونگ به سمتم قدم برداشت پوزخندی زد.
تهیونگ: توش گم شدی.
یونا: هه هه برو خودتو مسخره کن.
تهیونگ: لجبازی چقد تو.
............................................
تو خونه بودیم عصر شده بود.
من باید میرفتم.
تهیونگ هم که همش سرش تو کارشه.
رفتم لباس خودمو پوشیدم و کیفم رو برداشتم.
خواستم برم که...
تهیونگ: کجا؟
یونا: میخوام برم خونه کار دارم.
تهیونگ: کار؟
یونا: اره کار.
تهیونگ: خب اوکی میخوای برسونمت؟
یونا: نه مرسی خودم میرم.
تهیونگ: بادیگاررررردددد خانم رو ببر.
یونا: من که گفتم خودم میرم.
بی توحه به حرفم زیر لب خداحافظی گفت و رفت تو اتاقش.
رفتم سوار ماشین شدم.
حرکت کردیم.
خیلی خسته بودم.
بعد چند مین رسیدم.
وارد خونم شدم درو بستم که در زده شده.
بازش کردم که الین بود اومد داخل.
یونا: سلام چیشده؟
الین: ببین یونا فهمیدم کی به تهیونگ لوت داده.
یونا: چی؟ کی بوده؟ جواب بده.
الین: یونا بابات بوده.
انگار یه سطل آب یخ ریختن روم.
با تعجب نگاهش کردم.
یونا: چ.. چی؟
الین: بابات پشت تمام این قضیه ها بوده.
یونا: امکان نداره.
چشمام رو بستم.
رو کاناپه افتادم.
به یه نقطه نا معلوم زل زده بودم.
الین اومد کنارم نشست.
انگار همچی تو سکوت عرق شده بود.
بابام...
دلیل اصلی امام قضیه ها؟
من چی؟ منی که درحال اثبات این بودم که بابام قاتل نیست اما...
من بجاش عذاب کشیدم.
روی شونه های الین افتادم.
اون بغلم کرد.
اشکام سرازیر شد.
یعنی هنوز تموم نشده ماجرا؟
ای بخشکه این شانس.
باید برم سراغ بابام.!!
بفرماییید✨🎀
شرط
لایک: ۱٠٠
بازنشر: ۴٠
- ۱۳.۰k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط