" Win on love"
" Win on love"
Love wins in the end?
Part:4
کوک: چی میخوای؟
تهیونگ: میخوام هفت روز برای من باشی.
کوک:چی میگی کیم؟
تهیونگ:فکر کردم واضحه.
کوک: مگه من عروسکم ؟
تهیونگ: انتخاب خودته.
دستشو نوازش وار از روی کمر کوک کشید و عقب رفت.
تهیونگ:هی یونگی
نگاه هردوشون به روی یونگی رفت
جیمینی که با مشت های ضعیفش سعی داشت از حصاری که یونگی براش ساخته بود فرار کنه از موقعیت استفاده کرد ضربه محکمی به بین پاهای یونگی زد .
یونگی غرید و مچ جیمین و محکم کشید و بدنشون با شدت بهم خورد و افتادن روی هم
یونگی:پسره اح...
با برخورد لـ*باشون روی هم یونگی به چشمای براق و گرم جیمین خیره شد.
دنیای تاریک و بی حس یونگی انگار جرقه ای از جنس برق جیمین خورد . انگار دنیای تاریکش با نور جیمین روشن شد اما این روشنی طول زیادی نکشید
کوک ،جیمین و از رو یونگی بلند کرد
کوک: شیطونه میگم بزنمشااا
مشتشو آورد بالا که جیمین دستشو گرفت.
جیمین:هی بیخیالش بیا بریم خونه .
و از اونجا دور شدن. یونگی نشسته به نور و گرمایی که میرفت نگاه میکرد.
تهیونگ:بریم؟
بلندش کرد.
یونگی:اون پسره
تهیونگ:جیمین و میگی؟
یونگی:اره.
تهیونگ:اه هردوشون سر به هوان هردوشون بی باگ
یونگی:تهیونگ .. اون.
تهیونگ:چت شده یونگی لال شدی.؟
بدون هیچ حرفی به خونه رفتن..
یونگی از آشوبی که توی دلش راه افتاده بود ،چیزی نگفت و تهیونگ از فکر هایی که راجب پسر کوچیک تر توی سرش میگذروند..
سکوتی سنگین توی خونه پیچیده بود ،انکار که سکوتی از جنس سرما ،سکوتی از جنس نا امیدی در قلب اونا چیره شده بود .
موبایل تهیونگ زنگ خورد
ناشناس بود ،هوفی کشید
تهیونگ:بله؟
ناشناس:...
یومی حرف میزنه:«شرطا نرسیده بود ولی من پارت گذاشتم چون فالور جدید داشتیم،ایندفعه شرطا نرسه خبری از پارت بعدی نیست.پارت هم طولانی گذاشتم عشق کنید💔😀»
شرطا:
۸لایک
۳بازنشر
۱۲کامنت
Love wins in the end?
Part:4
کوک: چی میخوای؟
تهیونگ: میخوام هفت روز برای من باشی.
کوک:چی میگی کیم؟
تهیونگ:فکر کردم واضحه.
کوک: مگه من عروسکم ؟
تهیونگ: انتخاب خودته.
دستشو نوازش وار از روی کمر کوک کشید و عقب رفت.
تهیونگ:هی یونگی
نگاه هردوشون به روی یونگی رفت
جیمینی که با مشت های ضعیفش سعی داشت از حصاری که یونگی براش ساخته بود فرار کنه از موقعیت استفاده کرد ضربه محکمی به بین پاهای یونگی زد .
یونگی غرید و مچ جیمین و محکم کشید و بدنشون با شدت بهم خورد و افتادن روی هم
یونگی:پسره اح...
با برخورد لـ*باشون روی هم یونگی به چشمای براق و گرم جیمین خیره شد.
دنیای تاریک و بی حس یونگی انگار جرقه ای از جنس برق جیمین خورد . انگار دنیای تاریکش با نور جیمین روشن شد اما این روشنی طول زیادی نکشید
کوک ،جیمین و از رو یونگی بلند کرد
کوک: شیطونه میگم بزنمشااا
مشتشو آورد بالا که جیمین دستشو گرفت.
جیمین:هی بیخیالش بیا بریم خونه .
و از اونجا دور شدن. یونگی نشسته به نور و گرمایی که میرفت نگاه میکرد.
تهیونگ:بریم؟
بلندش کرد.
یونگی:اون پسره
تهیونگ:جیمین و میگی؟
یونگی:اره.
تهیونگ:اه هردوشون سر به هوان هردوشون بی باگ
یونگی:تهیونگ .. اون.
تهیونگ:چت شده یونگی لال شدی.؟
بدون هیچ حرفی به خونه رفتن..
یونگی از آشوبی که توی دلش راه افتاده بود ،چیزی نگفت و تهیونگ از فکر هایی که راجب پسر کوچیک تر توی سرش میگذروند..
سکوتی سنگین توی خونه پیچیده بود ،انکار که سکوتی از جنس سرما ،سکوتی از جنس نا امیدی در قلب اونا چیره شده بود .
موبایل تهیونگ زنگ خورد
ناشناس بود ،هوفی کشید
تهیونگ:بله؟
ناشناس:...
یومی حرف میزنه:«شرطا نرسیده بود ولی من پارت گذاشتم چون فالور جدید داشتیم،ایندفعه شرطا نرسه خبری از پارت بعدی نیست.پارت هم طولانی گذاشتم عشق کنید💔😀»
شرطا:
۸لایک
۳بازنشر
۱۲کامنت
- ۸۵
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط