پارت
پارت ۳
درِ دفتر که پشت سر مایکل بسته شد، هوا دوباره سنگین شد.
عزی نفس عمیقی کشید و به پروندههای روی میزش نگاه کرد، انگار میخواست از دنیای بیرون فرار کند. لئو هنوز همانجا ایستاده بود، اما نگاهش دیگر آن نگاهِ بیتفاوتِ همیشگی نبود. یک جور **نگرانیِ عمیق** در چشمهایش موج میزد، انگار چیزی او را آزار میداد.
**لئو:** «من فقط... نمیفهمم چرا باید اون اینقدر راحت اینجا باشه.»
**عزی:** «چون کار داشت، لئو. همونطور که من و تو هم کار داریم.»
**لئو:** «نه.»
(با مکث)
«این فقط کار نبود.»
عزی نگاهش را بالا آورد و با دقت به لئو خیره شد.
**عزی:** «منظورت چیه؟»
لئو چند لحظه سکوت کرد. انگار داشت حرفهایش را وزن میکرد.
**لئو:** «منظورم اینه که... وقتی اون نزدیکت شد، من فقط یه حسِ بد نداشتم. من **انگار خودم رو توی یه موقعیتِ خطرناک دیدم**.»
عزی ابروهایش را بالا انداخت.
**عزی:** «خطرناک؟ چه خطری؟»
لئو آهسته قدمی جلو آمد. فاصله هنوز زیاد بود، اما حضورش دیگر فقط یک مزاحم نبود؛ **کسی بود که داشت سدی را میشکست**.
**لئو:** «منظورم اینه که... من نمیتونم تحمل کنم کسی به تو نزدیک بشه. نه اونجوری.»
(صدایش آرامتر شد، انگار داشت برای خودش هم حرف میزد)
«از وقتی تو رو شناختم، چیزای زیادی توی من عوض شده. دیگه نمیتونم مثل قبل باشم. هر بار که میبینم کسی داره وقتش رو باهات میگذرونه، یه چیزی درونم فریاد میزنه که «نه، نباید اینقدر راحت باهاش حرف بزنی!»»
عزی برای لحظهای ساکت شد. کلمات لئو، هرچند غیرمستقیم، داشتند از چیزی حرف میزدند که مدتها توی سکوت مانده بود.
**عزی:** «این که...»
**لئو:** «این که من خیلی وقته دارم سعی میکنم این حس رو کنترل کنم.»
(نگاهش مستقیم توی چشمهای عزی بود)
«ولی دیدنِ اون، فقط بهم یادآوری کرد که این فقط یه حسِ گذرا نیست. **این یه واقعیته که دیگه نمیشه نادیدهاش گرفت.**»
عزی نفسش را آهسته بیرون داد.
**عزی:** «داری چی میگی، لئو؟»
**لئو:** (لبخند محوی زد، لبخندی که بیشتر درد داشت تا شادی)
«دارم میگم که **من بهت فکر میکنم. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی. و وقتی پیش توام، حس میکنم دیگه همون آدمِ قبل نیستم.**»
(مکث کرد، بعد با صدایی که لرزشِ خفیفی در آن بود، ادامه داد)
«**تو یه بخشی از وجود منی که نمیشه ازش گذشت. یه واقعیتی که من دیگه نمیتونم انکارش کنم.**»
این جمله، مثل یک اعترافِ ناگهانی بود. اعترافی که خودِ لئو هم شاید تا همین لحظه جرأتش را نداشته.
**عزی:** «پس... تمام این مدت...»
**لئو:** «تمام این مدت، داشتم سعی میکردم خودم رو قانع کنم که نباید اینقدر برام مهم باشی.»
(نگاهش عمیقتر شد، پر از چیزی که دیگر نمیشد نامش را حسادتِ صرف گذاشت)
«**ولی تو برای من فراتر از اهمیتی. تو... یه جورایی همهچیزمی.**»
.
**عزی:** «واقعاً اینجوری فکر میکنی؟»
**لئو:** «آره.»
(آهسته گفت، اما با قاطعیت)
«**و دیگه نمیتونم از این موضوع فرار کنم
درِ دفتر که پشت سر مایکل بسته شد، هوا دوباره سنگین شد.
عزی نفس عمیقی کشید و به پروندههای روی میزش نگاه کرد، انگار میخواست از دنیای بیرون فرار کند. لئو هنوز همانجا ایستاده بود، اما نگاهش دیگر آن نگاهِ بیتفاوتِ همیشگی نبود. یک جور **نگرانیِ عمیق** در چشمهایش موج میزد، انگار چیزی او را آزار میداد.
**لئو:** «من فقط... نمیفهمم چرا باید اون اینقدر راحت اینجا باشه.»
**عزی:** «چون کار داشت، لئو. همونطور که من و تو هم کار داریم.»
**لئو:** «نه.»
(با مکث)
«این فقط کار نبود.»
عزی نگاهش را بالا آورد و با دقت به لئو خیره شد.
**عزی:** «منظورت چیه؟»
لئو چند لحظه سکوت کرد. انگار داشت حرفهایش را وزن میکرد.
**لئو:** «منظورم اینه که... وقتی اون نزدیکت شد، من فقط یه حسِ بد نداشتم. من **انگار خودم رو توی یه موقعیتِ خطرناک دیدم**.»
عزی ابروهایش را بالا انداخت.
**عزی:** «خطرناک؟ چه خطری؟»
لئو آهسته قدمی جلو آمد. فاصله هنوز زیاد بود، اما حضورش دیگر فقط یک مزاحم نبود؛ **کسی بود که داشت سدی را میشکست**.
**لئو:** «منظورم اینه که... من نمیتونم تحمل کنم کسی به تو نزدیک بشه. نه اونجوری.»
(صدایش آرامتر شد، انگار داشت برای خودش هم حرف میزد)
«از وقتی تو رو شناختم، چیزای زیادی توی من عوض شده. دیگه نمیتونم مثل قبل باشم. هر بار که میبینم کسی داره وقتش رو باهات میگذرونه، یه چیزی درونم فریاد میزنه که «نه، نباید اینقدر راحت باهاش حرف بزنی!»»
عزی برای لحظهای ساکت شد. کلمات لئو، هرچند غیرمستقیم، داشتند از چیزی حرف میزدند که مدتها توی سکوت مانده بود.
**عزی:** «این که...»
**لئو:** «این که من خیلی وقته دارم سعی میکنم این حس رو کنترل کنم.»
(نگاهش مستقیم توی چشمهای عزی بود)
«ولی دیدنِ اون، فقط بهم یادآوری کرد که این فقط یه حسِ گذرا نیست. **این یه واقعیته که دیگه نمیشه نادیدهاش گرفت.**»
عزی نفسش را آهسته بیرون داد.
**عزی:** «داری چی میگی، لئو؟»
**لئو:** (لبخند محوی زد، لبخندی که بیشتر درد داشت تا شادی)
«دارم میگم که **من بهت فکر میکنم. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر کنی. و وقتی پیش توام، حس میکنم دیگه همون آدمِ قبل نیستم.**»
(مکث کرد، بعد با صدایی که لرزشِ خفیفی در آن بود، ادامه داد)
«**تو یه بخشی از وجود منی که نمیشه ازش گذشت. یه واقعیتی که من دیگه نمیتونم انکارش کنم.**»
این جمله، مثل یک اعترافِ ناگهانی بود. اعترافی که خودِ لئو هم شاید تا همین لحظه جرأتش را نداشته.
**عزی:** «پس... تمام این مدت...»
**لئو:** «تمام این مدت، داشتم سعی میکردم خودم رو قانع کنم که نباید اینقدر برام مهم باشی.»
(نگاهش عمیقتر شد، پر از چیزی که دیگر نمیشد نامش را حسادتِ صرف گذاشت)
«**ولی تو برای من فراتر از اهمیتی. تو... یه جورایی همهچیزمی.**»
.
**عزی:** «واقعاً اینجوری فکر میکنی؟»
**لئو:** «آره.»
(آهسته گفت، اما با قاطعیت)
«**و دیگه نمیتونم از این موضوع فرار کنم
- ۱۲۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط