I Love you...

I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.


Part:34

(ویو:میرا)
توی فکر بودم که در باز شد...
و کسی که وارد شده بود...
اون...
اون سزار بود...
پس یعنی اون کارها الکی نبودن...
آروم با قدم‌ های پا برجا و کشیده اومد سمتم...
سرش رو قشنگ اورد جلوی صورتم...
و شروع کرد به حرف زدن...
سزار:برخلاف وقتی که داشتم بیهوشت می کردم خیلی آروم شدی...
یاقوت.
یاقوت رو با یه حالتی که گفت که هم طعنه آمیز بود،هم نیشخند وار.
منم سریع تفی توی صورتش انداختم...
سرش رو برد عقب و صاف وایساد و شروع کرد به پاک کردن صورتش...
+:فقط جونگکوک اجازه داره من رو یاقوت صدا بزنه...
نه توی حرو...
که حرفم با سیلی محکمی که از طرف اون خورد تو صورتم،و با عث شد سرم به اون طرف بچرخه و لبم پاره بشه و ازش خون در بیاد،قطع شد...
سزار:با اینکه اینجا بسته شدی و جونت تو دستامه خوب شجاعت به خرج میدی😼.
سرم رو آوردم بالا و نگاهم و تو چشماش دادم...
+:مثلا چه غلطی می خوای کنی؟؟؟
سزار:دوست داری بفهمی؟؟؟
+:آهه توی عوضی خیلی حوصله ی آدم‌ و سر می بری...
یا کارت و سریع انجام بده یا بازم کن که برم.
سزار:اوه نه هنوز زوده تو باید تقاص کار جونگکوک رو بدی...
صورتم به حالت سوالی در اومد...
+:چه کاری؟؟؟
سزار:پس نمی دونی😏.
+:بگو تا بفهمم.
سزار:با کمال میل.
رفت سر میزی که وسایل روش چیده شده بود...
و یه انبر دست برداشت...
و اومد دوباره نزدیک...
انبر دست رو روی یکی از ناخن هام تنظیم کرد...
+:چی کار میکنی؟؟؟
سزار:شنیدن حقیقت مجازات هایی هم داره...
مثلا...
همون ناخن رو کشید...
صدای دادم تو کل انبار شنیده...
و اکو شد...
سزار:با گفتن هر جمله از حقیقت...
یکی از ناخن هات کنده میشه.
+:جونگکوک می کشتت...با این کارات می دونستی؟؟؟
سزار:فعلا که تمام زندگیش پیش منه.
خب بریم شروع کنیم.
دوباره انبر دست رو،روی ناخنم تنظیم کرد...
سزار:یه خانم خیلی زیبا بود...
که اسمش لیلی بود...
اونقدری زیبا بود،که فرشته ها در برابرش کم می آوردن...
اون اولش جاسوس بود...
چون مجبور بود...
و بعدش که متوجه اشتباهش شده بود...
متوجه این هم شده بود که من و اون عاشق هم دیگه هستیم...
و بچه ی دو ماهمون تو شکمشه...
می خواست کمکمون کنه...
می خواست اشتباهش رو جبران کنه...
ولی با تیری که اون جونگکوک عوضی زد به قلبش...
جفتشون مردن...
و من هم قول دادم تا انتقام خونشون رو نگیرم...
یه جا ساکت نمیشینم....
و اون روز هم همین روزه.
چون غرق در گفتن حقیقت شده بود...
اصلا متوجه فریاد های من از سر درد کشیده شدن هر ده تا انگشتام نشده بود...
من سرم از درد پایین افتاده بود...
و خون همینجوری...
از انگشتام میریخت...
از موهام منو گرفت...
سرم و بالا آورد...
صورتم عرق کرده بود...
و از چشمام هنوز مصمم و پر قدرت بودن...
سزار:با این کاری که دارم انجام می دم...
هم تو درد میکشی...
هم جونگکوک...
درست مثل من.
و من نمی تونستم حرفی بزنم...
چون شوک بودم از اینکه...
کوک یه همچین کاری کرده بود...
و میله ی آهنی رو که به خاطر دمای زیاد...
سرخ شده بود رو...
روی بدنم مخصوصا کمرم میکشید...
صدای ناله هام از درد توی فضا پر شده بود...
و انگار اون لذت میبرد...
چون داشت لبخند می زد...
ولی در همان هین...



تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.




شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا


#بی‌تی‌اس#جونگکوک#آرمی#فیک#فن‌فیکشن
دیدگاه ها (۰)

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

I Love you...but I don't know...How can I saying this...to y...

شرطا: 100 لایک 60 کامنت 20 بازنشر ___ Part4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط