تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی‌ماند

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی‌ماند
چه باید گفت با آن‌کس که می‌دانی نمی‌ماند؟

برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی‌ماند

اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم
برای دست‌های تنگ، ایمانی نمی‌ماند

بخوان از چشم‌های لال من، امروز شعرم را
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی‌ماند

#حسین_زحمتکش
دیدگاه ها (۰)

«اگر از تو دربارهٔ عشق پرسیدند، بگو: عشق یعنی توجه و الهام، ...

دلی گرفته و چشمی به راه دارم منمخواه بی تو بمانم، گناه دارم ...

از یه‌جایی غمگین نمی‌نویسی، با هیچکس راجع‌به غمت صحبت نمی‌کن...

‏دیگه بزرگ شدی عزیزم؛ نمی‌شه فرار کنی. باید از پس غم‌ها، دلت...

محبوب ابدی دلممرا تنگ در آغوش بگیر آن چنان که کسی نتواند مرا...

روز‌های زندگی‌ام گرم می‌گذرد با تو، به گرمای لحظه‌هایی که تو...

𝐏𝐚𝐫𝐭 34

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط