تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی‌ماند

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی‌ماند
چه باید گفت با آن‌کس که می‌دانی نمی‌ماند؟

برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی‌ماند

اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم
برای دست‌های تنگ، ایمانی نمی‌ماند

بخوان از چشم‌های لال من، امروز شعرم را
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی‌ماند

#حسین_زحمتکش
دیدگاه ها (۰)

از یه‌جایی غمگین نمی‌نویسی، با هیچکس راجع‌به غمت صحبت نمی‌کن...

‏دیگه بزرگ شدی عزیزم؛ نمی‌شه فرار کنی. باید از پس غم‌ها، دلت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط