♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 86・]ᕗ
صبح داغون رفتم کنار رودخونه ای که باعث اتصال من و جونگکوک بود. رودخونه ای که کنارش هم دیگه رو دیدیم و لحظه های عاشقونه خلق کردیم.
کنار رودخونه دو زانو نشستم و توی آب به خودم زل زدم چهره رنگ پریده. چشمای قرمز و داغون این منم؟ اره منه بعد از جونگکوک.
دلم خیلی برای جونگکوک تنگ شده بود..خیلی زیاد.
با بغض گفتم: جونگکوکم ..کجایی؟
داغون و با نفسهای سنگین برگشتم قصر. خیلی وقت بود نخندیده بودم. درست و حسابی حرف نزده بودم. درست حسابی غذا نخورده بودم.
مامان و بابا که خیلی نگران وضعم بودن چند روزی بود اومده بودن توی قصر. هر روز میرفتم کنار رودخونه و با گریه با جونگکوک حرف
میزدم... وضع بدم همه رو نگران کرده بود ولی برام مهم نبود..
وقتی دیگه جونگکوکی نبود..
توماس هم اونقدر و دور و برم میچرخید که داشت حالم رو بهم میزد. دوست داشتم بالا بیارم تو صورتش. باز اومد.
کلافه چشمام رو بستم.
توماس : کریستینای عزیز.. امروز چطوری؟
-تو رو که میبینم افتضاح..
عميق زل زد تو چشمم. با غیض اومدم از کنارش رد شدم که مچ دستم رو گرفت با خشم نگاش کردم.
توماس خشن و جدی گفت : من ادم بخشنده ایم..و زود میبخشم ولی یه جا بالاخره تحملم تموم میشه و اونوقت تو تقاص زبون درازت رو پس میدی..مواظب باش
و فشاری به مچ دستم داد و رفت.
همونجا وایستادم و رفتن نحسش رو نگاه کردم که گوردن نزدیک شد.
خداياا.. امروز چه روز گندیه
کلافه چشمام رو بستم و بی حال گفتم : باز که اینجایین؟ فک کردم خیلی واضح جوابم رو بهتون دادم.
لبخند باریکی زد و گفت : واسه این اینجا نیستم بانو..
مکثی کرد و گفت : کسی رو که دلتنگشین براتون پیدا کردم.
سریع نگاش کردم.
گوردن : وقتی گفتین دکتر جونگکوک اسمش برام آشنا اومد.. فکر کردم و بعد یادم اومد چند وقت پیش که رفته بودم محله جذامی ها چنین اسمی رو شنیدم.
نفسم تند شد و لرزون گفتم : چی؟محله جذامی ها؟
خوابم جلوی چشمم اومد. قلبم گرفت. دستم رو روی قلبم گذاشتم.
تند تند نفس کشیدم.
گوردن : نه..نترسین.. پزشک اونجاست...
اشکم اروم چکید
-اینجایی که میگی کجاست؟
گوردن : میخواین ببرمتون؟
ᕙ[・part 86・]ᕗ
صبح داغون رفتم کنار رودخونه ای که باعث اتصال من و جونگکوک بود. رودخونه ای که کنارش هم دیگه رو دیدیم و لحظه های عاشقونه خلق کردیم.
کنار رودخونه دو زانو نشستم و توی آب به خودم زل زدم چهره رنگ پریده. چشمای قرمز و داغون این منم؟ اره منه بعد از جونگکوک.
دلم خیلی برای جونگکوک تنگ شده بود..خیلی زیاد.
با بغض گفتم: جونگکوکم ..کجایی؟
داغون و با نفسهای سنگین برگشتم قصر. خیلی وقت بود نخندیده بودم. درست و حسابی حرف نزده بودم. درست حسابی غذا نخورده بودم.
مامان و بابا که خیلی نگران وضعم بودن چند روزی بود اومده بودن توی قصر. هر روز میرفتم کنار رودخونه و با گریه با جونگکوک حرف
میزدم... وضع بدم همه رو نگران کرده بود ولی برام مهم نبود..
وقتی دیگه جونگکوکی نبود..
توماس هم اونقدر و دور و برم میچرخید که داشت حالم رو بهم میزد. دوست داشتم بالا بیارم تو صورتش. باز اومد.
کلافه چشمام رو بستم.
توماس : کریستینای عزیز.. امروز چطوری؟
-تو رو که میبینم افتضاح..
عميق زل زد تو چشمم. با غیض اومدم از کنارش رد شدم که مچ دستم رو گرفت با خشم نگاش کردم.
توماس خشن و جدی گفت : من ادم بخشنده ایم..و زود میبخشم ولی یه جا بالاخره تحملم تموم میشه و اونوقت تو تقاص زبون درازت رو پس میدی..مواظب باش
و فشاری به مچ دستم داد و رفت.
همونجا وایستادم و رفتن نحسش رو نگاه کردم که گوردن نزدیک شد.
خداياا.. امروز چه روز گندیه
کلافه چشمام رو بستم و بی حال گفتم : باز که اینجایین؟ فک کردم خیلی واضح جوابم رو بهتون دادم.
لبخند باریکی زد و گفت : واسه این اینجا نیستم بانو..
مکثی کرد و گفت : کسی رو که دلتنگشین براتون پیدا کردم.
سریع نگاش کردم.
گوردن : وقتی گفتین دکتر جونگکوک اسمش برام آشنا اومد.. فکر کردم و بعد یادم اومد چند وقت پیش که رفته بودم محله جذامی ها چنین اسمی رو شنیدم.
نفسم تند شد و لرزون گفتم : چی؟محله جذامی ها؟
خوابم جلوی چشمم اومد. قلبم گرفت. دستم رو روی قلبم گذاشتم.
تند تند نفس کشیدم.
گوردن : نه..نترسین.. پزشک اونجاست...
اشکم اروم چکید
-اینجایی که میگی کجاست؟
گوردن : میخواین ببرمتون؟
- ۳۲۳
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط