ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 8 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

همه میگن زمان درمان همه درد هاست اما برای ویوا حتا زمان هم راه حل مشکلاتش‌ نبود و باید با همین زندگی می‌سوخت و می‌ساخت چون نه کسی رو داشته و نه جایی برای رفتن چون پدر مادرش روز عروسیش بهش گفته بودن حق برگشت به اون خونه رو نداره..... توی سکوت مشغول خوردن صبحانه اش بود و گاهی نیم نگاهی به جونگکوک می‌انداخت که مشغول‌‌ ور رفتن با گوشیش بود
جونگکوک : چند تا از دوستام از خارج اومدن و می‌خوان با تو آشنا بشن..شب باهاشون قرار داریم اماده باش
ویوا : باشه
جونگکوک بعد از شنیدن حرف اون دختر‌ از سر میز بلند شد و به اتاق مشترکشون رفت اون دختر کمی تعجب کرد و مسیر رفتنش رو دنبال کرد
ویوا : خانم هان میشه میزو‌ جم کنی
بعد از این حرف راه اتاق خواب رو در پیش گرفت ... توی چهارچوب در ایستاد .... با دیدن جونگکوک که توی اتاق لباس دنبال چیزی میگرده گفت
ویوا : دنبال چیزی میگردی اگه اینطور بگو شاید بتونم کمکت کنم
جونگکوک همون طور که توی رگال لباسش میگشت گفت
جونگکوک : لازم نیست خودم پیداش کنیم
ویوا : باش خوددانی
برگشت که بره اما جونگکوک زود گفت
جونگکوک : پیراهن طوسی من کجاست
اون دختر با لبخند ب سمتش برگشت و به سمته یکی از کمد ها رفت و پیراهنی که میخواست رو برداشت و به سمتش برگشت و پیراهن‌ رو به سمته جونگکوک کرد
ویوا : بفرما اینم بیراهنت
پیراهن رو از دست چنگ زد و مشغول باز کردن دکمه های پیراهنش شد
اون دختر با دیدن بدن ورزیده شوهرش احساس کرد گونه هاش به زنگ هلو شده و سرش رو پایین انداخت اما لحظه بعد با شنیدن صدای خشمگین جونگکوک سرش رو بلند کردم
جونگکوک : این دکمه فاکی این کنده شده الانم داره برای جلسه دیرم‌ میشه
جونگکوک به شدت اون رنگ پیراهن رو دوست داشته و اون دختر متوجه این بود پس با عجله گفت
ویوا : من درستش میکنم یه دقیقه وایستا
جونگکوک با تعجب به کار های اون نگاه میکرد که زود را اتاق لباس خارج شد و بعد از چند مین با یه جعبه کوچیکی توی دست اومد
جلوش ایستاد و نخ سوزنی از اون جعبه برداشت و با لبخندی‌ که روی لب داشت گفت
ویوا : زود درستش میکنم
جونگکوک با تعجب پرسید
جونگکوک : میخواهی بدوزیش
ویوا : آره دیگه میدونم این پیراهن رو خیلی دوست داری
اون دختر‌ به خواسته هاش و چیز های که دوست داشته اهمیت می‌داد و جونگکوک هم متوجه این بود اما بازم سعی در انکارش داشت پس بازم با لحن سردی گفت
جونگکوک : زود باش دیگه ،
دیدگاه ها (۴)

ادامه پارت 8جونگکوک : زود باش دیگه ،چون قد اون دختر به قفسه ...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 9 (⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩مثل ه...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 7 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ویوا...

اسلاید ها اتاق خواب جونگکوک و ویوا

عشقی از جنس نیجیرین پارت۳

عشقی از جنس نیجیرین پارت۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط