چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم

چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم
چون شیوهٔ چشمت همه ناز است چگویم
این است حقیقت که ز وصل تو نشان نیست
هر قصه که این نیست مجاز است چگویم
خورشید که او چشم و چراغ است جهان را
از شوق رخت در تک و تاز است چگویم
چون شمع سحرگاه دل سوخته هر شب
بی روی تو در سوز و گداز است چگویم
تا دست به زلف تو رسد در همه عمرم
چون زلف توام کار دراز است چگویم
گر کرد مرا زلف تو با خاک برابر
لعل لب تو بنده نواز است چگویم
المنه‌لله که دلم گرچه ربودی
از زلف تو در پردهٔ راز است چگویم
گفتی که بگو تا چه کشیدی تو ز نازم
کار من دلخسته نیاز است چگویم
گفتم که در بسته مرا چند نمایی
گفتی که درم بر همه باز است چگویم
گر بر همه باز است در وصل تو جانا
چون بر من سرگشته فراز است چگویم
عطار درین کوی اگر نیک و اگر بد
پروانهٔ آن شمع طراز است چگویم.. 🌴
شعروشراب
دیدگاه ها (۲)

عادت کرده بود قبل از خواب برایش شعر بخوانمیکجوری عادت کرده ب...

نگاهت رنج وغم ها را چه آسان می کند گاهیپناهت موج دریا را چه ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

ما به فردی سوار بر یک قطاری از جنس زندگانی بر روی ریل اهنی د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط