Part2:
Part2:
جیمین دوست نداشت برای صبحونه اینهمه خوراکی روی میز چیده شده باشه برای اون حتی یه تخم مرغ آبپز هم کافی بود صندلیه طلایی رنگ کنار میز رو عقب کشید و روش نشست ، نگاهی به میز انداخت روی میز یه بشقاب سفید رنگ پر شده از سالاد و درست کنار اون بشقاب سالاد یه ظرف غذاخوری خالی بود تا بتونه هر کدوم از غذاهایی که دوست داشت رو بخوره قاشق و چنگال کنار ضرف رو برداشت و به غذاها نگاه کرد امروز اشتهای خاصی نداشت پس فقط یه نون تست برداشت و کمی مربا روش مالید چاقورو برداشت و به کره آغشته کرد و روی نون مربایی مالید دهانش را به آرومی باز کرد و نون رو داخل دهانش برد و گاز ریزی به نون زد به همین روند غذا خوردن ادامه داد همینطور که داشت غذاشو میخورد متوجه صدای زنگ تلفنش شد و با خودش فکر کرد ممکنه خانوادش باشن و اگه جواب نده ممکنه هزارتا فکر بکنن که الان جیمین درحال انجام دادن چه کاریه پس به پاهاش قدرت کمی وارد کرد و ایستاد و به صدای تلفن گوش کرد کم کم شروع به حرکت سمته منبع صدا کرد و فهمید تلفن درواقع توی اتاقشه الان حدود پونزده ثانیه بود که تلفن داشت زنگ میخورد عجیب بود حتما گسی بود که کار واجبی داشت پس جیمین بدون معطلی در رو باز کرد سمت میز عسلی کنار تختش رف و تلفن رو از روش برداشت نگاهی به اسم مخاطب کرد و متعجب شد ، جونگ کوک؟معمولا جونگ کوک اینهمه وقت منتظر جواب نمیمونه پس احتمالا کار مهمی داشته به سرعت تلفن رو جواب داد و گفت:
_چطوری جونگ کوکا
جونگ کوک از پشت تلفن به آرومی و با بغض خاصی که داخل گلو داشت پاسخ داد:
_جیمینا من...من نمیدونم چ چچطوری بهت بگم
اخم های جیمین برای لحظه ای درهم فرو رفت و با صدایی متعجب گفت:
_جونگ کوک...اتفاقی افتاده؟
جونگ کوک دیگه طاقت نداشت باید همه چیزو میگفت پس دهن باز کرد و به آرومی لب زد:
_پ..پدرم
مکث کوتاهی کرد و گفت :
_امروز...رفتم خونه تا ببینمش ولی اون
بدن جونگ کوک برای لحظه ای قفل کرد نمیدونست چجوری باید توضیح میداد چی میگفت؟چیزی نبود که به سادگی قابل بیان باشه...
_جیمینا جنازه ی پدرم اونجا بود
بغضش ترکید و با چشمای پر از اشک از پشت تلفن با صدای نسبتا بلندی گفت:
_د...هق.ددد...درست هق همونجا تو خونمون بود جیمینا هق چیکار کنم جیمین
چشمای جیمین درشت شد بدنش سست شد و برای لحظه ای احساس کرد همه چیز متوقف شده صدای هق هق کردن جونگ کوک پشت تلفن...سر درد بی وقفه و....خبر مرگ عموش...فردریک....
_جونگ کوکا...عمو فردریکم...داری شوخی میکنی مگه نه؟
خبر خوبی نبود..اصلا خوب نبود
#یونمین
#تهکوک
جیمین دوست نداشت برای صبحونه اینهمه خوراکی روی میز چیده شده باشه برای اون حتی یه تخم مرغ آبپز هم کافی بود صندلیه طلایی رنگ کنار میز رو عقب کشید و روش نشست ، نگاهی به میز انداخت روی میز یه بشقاب سفید رنگ پر شده از سالاد و درست کنار اون بشقاب سالاد یه ظرف غذاخوری خالی بود تا بتونه هر کدوم از غذاهایی که دوست داشت رو بخوره قاشق و چنگال کنار ضرف رو برداشت و به غذاها نگاه کرد امروز اشتهای خاصی نداشت پس فقط یه نون تست برداشت و کمی مربا روش مالید چاقورو برداشت و به کره آغشته کرد و روی نون مربایی مالید دهانش را به آرومی باز کرد و نون رو داخل دهانش برد و گاز ریزی به نون زد به همین روند غذا خوردن ادامه داد همینطور که داشت غذاشو میخورد متوجه صدای زنگ تلفنش شد و با خودش فکر کرد ممکنه خانوادش باشن و اگه جواب نده ممکنه هزارتا فکر بکنن که الان جیمین درحال انجام دادن چه کاریه پس به پاهاش قدرت کمی وارد کرد و ایستاد و به صدای تلفن گوش کرد کم کم شروع به حرکت سمته منبع صدا کرد و فهمید تلفن درواقع توی اتاقشه الان حدود پونزده ثانیه بود که تلفن داشت زنگ میخورد عجیب بود حتما گسی بود که کار واجبی داشت پس جیمین بدون معطلی در رو باز کرد سمت میز عسلی کنار تختش رف و تلفن رو از روش برداشت نگاهی به اسم مخاطب کرد و متعجب شد ، جونگ کوک؟معمولا جونگ کوک اینهمه وقت منتظر جواب نمیمونه پس احتمالا کار مهمی داشته به سرعت تلفن رو جواب داد و گفت:
_چطوری جونگ کوکا
جونگ کوک از پشت تلفن به آرومی و با بغض خاصی که داخل گلو داشت پاسخ داد:
_جیمینا من...من نمیدونم چ چچطوری بهت بگم
اخم های جیمین برای لحظه ای درهم فرو رفت و با صدایی متعجب گفت:
_جونگ کوک...اتفاقی افتاده؟
جونگ کوک دیگه طاقت نداشت باید همه چیزو میگفت پس دهن باز کرد و به آرومی لب زد:
_پ..پدرم
مکث کوتاهی کرد و گفت :
_امروز...رفتم خونه تا ببینمش ولی اون
بدن جونگ کوک برای لحظه ای قفل کرد نمیدونست چجوری باید توضیح میداد چی میگفت؟چیزی نبود که به سادگی قابل بیان باشه...
_جیمینا جنازه ی پدرم اونجا بود
بغضش ترکید و با چشمای پر از اشک از پشت تلفن با صدای نسبتا بلندی گفت:
_د...هق.ددد...درست هق همونجا تو خونمون بود جیمینا هق چیکار کنم جیمین
چشمای جیمین درشت شد بدنش سست شد و برای لحظه ای احساس کرد همه چیز متوقف شده صدای هق هق کردن جونگ کوک پشت تلفن...سر درد بی وقفه و....خبر مرگ عموش...فردریک....
_جونگ کوکا...عمو فردریکم...داری شوخی میکنی مگه نه؟
خبر خوبی نبود..اصلا خوب نبود
#یونمین
#تهکوک
- ۹۰
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط