LOOKING FOR YOU

LOOKING FOR YOU
PART : ²⁵

باد آرام شاخه‌های درختان گیلاس را تکان می‌داد و نور ماه از میان پنجره‌های بزرگ به داخل اتاق‌ها می‌تابید . جونگکوک روی تخت مهمان خوابیده درحالی که چند اتاق آن‌طرف‌تر...تهیونگ هم برای اولین بار بعد از مدت ها با آرامش به خواب رفته بود . درست در همون لحظه...هر دو یک خواب را دیدند.

نسیم خنکی میان باغ عمارت می‌پیچید و شکوفه‌های گیلاس آرام روی زمین می‌افتادند. کنار حوض سنگی...کونگهیون با لباس خدمتکاری نشسته بود و آرام گلبرگ‌های افتاده روی آب را نگاه می‌کرد. چند لحظه بعد ، صدای قدم‌هایی از پشت سرش شنید . لازم نبود برگردد تا ببیند کیست ، اون قدم های بلند و مغرور را می‌شناخت . چاران با همان لباس اشرافی سفیدرنگ، آرام کنار او نشست. ( برای اینکه قاطی نکنیم همون تهیونگ و جونگکوک می‌نویسم اسماشونو ) جونگکوک سریع خواست بلند بسه اما تهیونگ مچ دستش را گرفت و مانع شد
تهیونگ : گفتم وقتی فقط خودمونیم... لازم نیست اینقدر رسمی باشی
جونگکوک با اضطراب اطراف را نگاه کرد
جونگکوک : ولی اگه کسی ببینه...
تهیونگ لبخند کمرنگی زد
تهیونگ : هیچ‌کس اینجا نیست
جونگکوک هنوز کمی مردد بود . تهیونگ آروم دستای زخمی جونگکوک رو نوازش کرد
تهیونگ :امروز دوباره دستات زخم شده
جونگکوک ناخودآگاه دستش را پشتش پنهان کرد
تهیونگ: چیزی نیست
و دوباره دستاشو گرفت و با نگرانی به بریدگی های کوچک روی پوست ظریفش نگاه کرد
تهیونگ : پدرم دوباره مجبورِت کرده کارای سنگین انجام بدی؟
جونگکوک لبخند کوچکی زد
جونگکوک : من فقط یه خدمتکارم... این چیزا طبیعیه
تهیونگ با ناراحتی نگاهش کرد و بعد خیلی آرام، دست زخمی او را به لب هایش نزدیک کرد و بوسه ای نرم روی انگشتانش زد ، جونگکوک لبخند کمرنگی زد و کمی سرخ شد . برای لحظه‌ای...هیچ‌کدام حرفی نزدند ، فقط صدای آب فواره شنیده می‌شد.
تهیونگ : کاش... مجبور نبودی این زندگی رو تحمل کنی
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و بعد از چند ثانیه، لبخند خیلی کوچکی روی لبش نشست.
جونگکوک : تا وقتی کنار شمام...تحملش سخت نیست
قلب تهیونگ برای لحظه‌ای از تپش ایستاد و لبخند محوی زد.
آرام پیشانی‌اش را به پیشانی جونگکوک تکیه داد . هیچ اعترافی بینشان رد و بدل نشد اما سکوت...از هزاران جمله واضح‌تر بود. هردو برای لحظه ای به یکدیگر خیره شدند و دنیای اطراف برایشان کاملا تار شد .
تهیونگ : یه روزی از این جهنم میریم ، و اونوقت....بقیه جلوی تو تعظیم میکنن نه تو
ناگهان نسیم شدیدی وزید و تمام شکوفه‌ها در هوا پخش شدند . صدای فریاد مردی از دور شنیده شد
_ ارباب! پدرتون تشریف آوردن
همه چیز در مه سفید فرو رفت و ناپدید شد .
جونگکوک با نفس‌های بریده از خواب پرید ، دستش ناخودآگاه روی پیشانی‌اش رفت. قلبش به شدت می‌تپید.
بی‌اختیار زیر لب گفت
جونگکوک: چرا انقدر واقعی بود...؟!
همان لحظه...چند اتاق آن‌طرف‌تر...تهیونگ هم با شوک از خواب بیدار شد . برای اولین بار...گرمای پیشانی شخص دیگری را هنوز روی پیشانی خودش حس می‌کرد. چند ثانیه فقط به سقف اتاق خیره ماند.
تهیونگ: کونگهیون...
اسم را خیلی آرام زمزمه کرد انگار نمی‌خواست فراموشش کند.

این خواب همزمان ، انگار نشانه دیگری از سوی سرنوشتی بود که زندگی آنها رو به هم گره زده بود

......

ولادیمیر روبه‌روی میز بزرگی ایستاده بود . روی میز...چند عکس چاپ شده پخش بود. عکس‌های جونگکوک...جلوی کافه ، داخل خیابان ، توی فروشگاه موقع خرید و چند عکس دیگر . جونگ‌مین پوشه‌ای را روی میز گذاشت.
جونگ‌مین: از دیشب دیگه از عمارت خارج نشده
ولادیمیر سیگارش را خاموش کرد
ولادیمیر: یعنی کیم فهمیده
جونگ‌مین سری تکان داد
جونگ‌مین: احتمالاً ازش محافظت می‌کنه
چند ثانیه سکوت برقرار شد بعد ولادیمیر لبخند سردی زد.
ولادیمیر: هر محافظی... یه بارم که شده حواسش پرت میشه
یکی از افرادش پرسید
_ دستور چیه رئیس؟
ولادیمیر آرام یکی از عکس‌های جونگکوک را برداشت و چند لحظه به آن خیره شد بعد...دوباره عکس را روی میز انداخت.
ولادیمیر: فعلاً به کیم نزدیک نمی‌شیم ، اول... اون پسر رو از عمارت بیرون می‌کشیم . وقتی تنها شد... خودمون می‌ریم دنبالش
نور چراغ روی عکس جونگکوک افتاد و عکس برق زد ، نقشه های شیطانی در ذهن ولادیمیر می‌چرخید و باعث شد پوزخندی بزنه
ولادیمیر : بازی تازه شروع شده

...ادامه دارد


فیک جدید تو راهههعع🌚🫪
دیدگاه ها (۹)

LOOKING FOR YOU PART : ²⁶چند روز از آمدن جونگکوک به عمارت گ...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁷آن شب....برای چندمین بار، هر دو همزم...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁴نور کم‌رنگ صبح از میان پرده‌های سفید...

LOOKING FOR YOU PART : ²³۱۵ جولای ۲۰۲۶امروز شیفت جونگکوک زو...

LOOKING FOR YOUPART : ²⁹ صدای شلیک گلوله هنوز در باغ عمارت ...

LOOKING FOR YOUPART : ¹⁸ بعد از چند ثانیه سکوت، جونگکوک نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط