سرد و سوزنده
سرد و سوزنده
پارت 11
---
صبح روز بعد – ساعت ۶:۰۰ صبح
صدای جیغ ات از اتاق خواب بلند شد:
ات: کوووووووک!! کجاست شورتت؟! وسط چمدون منه چرا؟!
کوک: (با صدای خوابآلود از دستشویی) تقصیر توئه، دیشب لباسامو اشتباهی ریختی تو چمدون خودت!
ات: اون چمدونو مامانم بسته!! یعنی الان مامانم شورت تو رو تا کرده گذاشته تو چمدون من؟!!
کوک: (میخنده) عجب خانواده صمیمیای داریم.
فرودگاه – سالن انتظار
ات: من با تو نمیپرم. جدا بشینیم.
کوک: راحت باش. امیدوارم بغلیت یه بچه ۳ ساله باشه که ۶ ساعت جیغ بزنه.
ات: دعا میکنم بغلی تو یه مرد ۵۰ ساله باشه که تمام پرواز بخواد باهات حرف بزنه.
کوک: (پوزخند) با من حرف بزنه بهتر از اینه که شونهمو بالش خودش کنه مثل تو.
ات: حداقل من خر و پف نمیکنم مثل خرس قطبی.
هواپیما – وسط پرواز
ات با هدفون نشسته بود، ولی کوک بیصدا دکمهی صندلیشو میزد تا اتو اذیت کنه. صندلی ات میرفت عقب، میومد جلو.
ات: (آروم) اگه یه بار دیگه این دکمه رو بزنی، بالش هواپیما رو تو حلقومت جا میدم.
کوک: (لبخند مصنوعی) میخواستم فقط صندلیت راحتتر شه، چقدر طلبکار!
هتل – جزیره مالدیو
وقتی رسیدن، با یه ویلای دو نفره رو به دریا مواجه شدن. یه تخت، یه حموم شیشهای و یه استخر کوچیک داشت.
ات: (با حالت شوکه) یه تخت؟! یه تخت؟!
کوک: (نگاه به تخت) خب پدربزرگ لابد فکر کرده ما زن و شوهریم.
ات: (عصبی) آره ولی ما "واقعاً" زن و شوهر نیستیم، فقط روی کاغذیم.
کوک: (با خونسردی) پس هر شب چادر بزن بیرون، مشکلی نیست.
ات بالش برداشت کوبید تو سرش.
ات: اگه خر خر کنی، میندازمت تو استخر با سر.
کوک: اگه دندون قروچه بری، خودمو میندازم.
همون شب، ات و کوک با فاصلهی زیاد روی یه تخت خوابیدن. بالش بینشون مثل دیوار چین بود.
ات با خودش زمزمه کرد: «اگه این سفرو خراب نکنم، اسممو عوض میکنم.»
کوک هم در دل گفت: «اگه این دختر منو نکشه، عمر جاویدان میگیرم.»
و ماهعسلِ اجباری، با دعواهای خندهدارش شروع شد...
---https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
پارت 11
---
صبح روز بعد – ساعت ۶:۰۰ صبح
صدای جیغ ات از اتاق خواب بلند شد:
ات: کوووووووک!! کجاست شورتت؟! وسط چمدون منه چرا؟!
کوک: (با صدای خوابآلود از دستشویی) تقصیر توئه، دیشب لباسامو اشتباهی ریختی تو چمدون خودت!
ات: اون چمدونو مامانم بسته!! یعنی الان مامانم شورت تو رو تا کرده گذاشته تو چمدون من؟!!
کوک: (میخنده) عجب خانواده صمیمیای داریم.
فرودگاه – سالن انتظار
ات: من با تو نمیپرم. جدا بشینیم.
کوک: راحت باش. امیدوارم بغلیت یه بچه ۳ ساله باشه که ۶ ساعت جیغ بزنه.
ات: دعا میکنم بغلی تو یه مرد ۵۰ ساله باشه که تمام پرواز بخواد باهات حرف بزنه.
کوک: (پوزخند) با من حرف بزنه بهتر از اینه که شونهمو بالش خودش کنه مثل تو.
ات: حداقل من خر و پف نمیکنم مثل خرس قطبی.
هواپیما – وسط پرواز
ات با هدفون نشسته بود، ولی کوک بیصدا دکمهی صندلیشو میزد تا اتو اذیت کنه. صندلی ات میرفت عقب، میومد جلو.
ات: (آروم) اگه یه بار دیگه این دکمه رو بزنی، بالش هواپیما رو تو حلقومت جا میدم.
کوک: (لبخند مصنوعی) میخواستم فقط صندلیت راحتتر شه، چقدر طلبکار!
هتل – جزیره مالدیو
وقتی رسیدن، با یه ویلای دو نفره رو به دریا مواجه شدن. یه تخت، یه حموم شیشهای و یه استخر کوچیک داشت.
ات: (با حالت شوکه) یه تخت؟! یه تخت؟!
کوک: (نگاه به تخت) خب پدربزرگ لابد فکر کرده ما زن و شوهریم.
ات: (عصبی) آره ولی ما "واقعاً" زن و شوهر نیستیم، فقط روی کاغذیم.
کوک: (با خونسردی) پس هر شب چادر بزن بیرون، مشکلی نیست.
ات بالش برداشت کوبید تو سرش.
ات: اگه خر خر کنی، میندازمت تو استخر با سر.
کوک: اگه دندون قروچه بری، خودمو میندازم.
همون شب، ات و کوک با فاصلهی زیاد روی یه تخت خوابیدن. بالش بینشون مثل دیوار چین بود.
ات با خودش زمزمه کرد: «اگه این سفرو خراب نکنم، اسممو عوض میکنم.»
کوک هم در دل گفت: «اگه این دختر منو نکشه، عمر جاویدان میگیرم.»
و ماهعسلِ اجباری، با دعواهای خندهدارش شروع شد...
---https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۷.۶k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط