---

---

Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 22


---

📍 ویو: الا

همه‌چی تار بود...
یه بوی تیز الکل، یه نور سفیدِ اذیت‌کننده، صدای دستگاهی که بیپ بیپ می‌کرد...
چشمامو به زور باز کردم.

یه سقف سفید...
یه تخت...
بیمارستان؟

سعی کردم تکون بخورم، ولی یه درد تیز توی کمرم پیچید.
ناله کردم.
یه‌هو صدای آشنایی اومد:

سوهو (با صدای لرزون): الا... الا بیدار شدی؟

چشمامو چرخوندم، اون اون‌جا بود.
کنار تختم نشسته بود، دستمو گرفته بود.
چشماش قرمز بودن...
انگار گریه کرده بود.

الا (زمزمه): سوهو... من کجام...؟

سوهو: تو بیمارستانی. از پله افتادی.
خوش‌شانس بودی که سرت فقط بخیه خورده و چیز بدی نشده... و خوب شد که تو بیمارستان بودیم........
(نفس عمیق)
خیلی ترسیدم، الا.

اون لحظه... چیزی تو صداش بود.
نه لحن رئیس، نه اون سردی همیشگی.
یه چیزی شبیه ترس، یا دلتنگی...

الا: چرا گریه کردی؟

سوهو یه لحظه نگاهم کرد، بعد لبخند نصفه‌ای زد.

سوهو: چون یه لحظه فکر کردم از دستت دادم.
(نگاهش رفت پایین)
من نباید سرت داد می‌زدم، نباید اون حرفارو می‌زدم... ببخش منو، لطفاً.

دستمو فشار داد.
گرمای دستش، قلبمو لرزوند.
اشکام خودشون سرازیر شدن.

الا: تو نباید نگران من بشی، سوهو... من باعث درد زیادتری شدم...
من حتی نمی‌دونم چرا هنوز زنده‌م...

سوهو (آروم ولی جدی): چون یه نفر اون بالا هنوز نمی‌خواد ازمون بگذره...
و چون من اجازه نمی‌دم تو از بین بری، الا.

یه سکوت سنگین بینمون افتاد.
فقط صدای دستگاه بود و نفسای سنگین من و اون.
دیدگاه ها (۱)

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 23---📍 ویو: الاسکوتِ اتاق، د...

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 24---📍 ویو: الاسه روز بعد از...

---Chapter: 1Rāz dar Rag-hāPart 21---📍 ویو: سوهوداشتم با عصب...

ادامه ی پارت آخر....رفتین تا حیاط رو نگاهی بندازین که یهو دس...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁴ویو اِلا___تاریکی…اول فقط ت...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ²⁸ویو اِلا___اون جمله هنوز تو...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ³⁰ویو اِلا___«دیگه نباشی.»این...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط