🍂

🍂
امروز وقتی داشتم میزم را
مرتب می کردم ،
یک هو چشمم وسط خط خطی های
دفتر به اسم تو افتاد..‌.؛
نمیدانم چه شد،دلم لرزید
و
ساعت ها همان جا وسط دفتر با تو
قدم زدم.!

#ملیح_م
دیدگاه ها (۰)

🍂در جاده‌های خاکستری تاریکیا در خلوت بی‌وزنیکمی گرما شعله‌ور...

#رودی_که_زنده_بوددر بسترش،عشق هیاهو می کردو از آغوشش،حیات می...

دلم تنگ،نبضم بی قرارنفس هایم یکی درمیانحضورم اما هست مثل نبو...

🍂صدایم که میزد یک هو دلم می ریخت به گمانم صدایش را از پاییز ...

مترجم یه دنده پارت 2تند تر قدم برداشتم صدای بلند سامیار از پ...

لحظه اعتراف حقیقت من

مهمونی پارت ۴۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط