بیو فاکسی
ᑭ5 🦊🦊🦊
بیو فاکسی
من غذامو تموم کردمو از میز بلند شدم رفتم پای تلویزیون و پفک اوردم و خوردم
- چی میبینی روباه نه دم؟
سری تکون دادم
وقتی نشست روی مبل، مبل رفت پایین و منم رفتم بالا و یکم رفتم سمتش
دستشو گذاشت پشت سرم روی مبل
- به منم پفک بده
گرفتم جلوش و باهم پفک خوردیم چون دلم نمیخواست عاقبتم مثل رفیقم بشه
نگاهم به فیلم بود که فهمیدم خوابش برده.... کاریش نداشتم اما سرش افتاد رو شونم و بین گردنم جا گرفت.... نمیدونم چرا باید یه حسه عجیبی به این زرافه داشته باشم .. یعنی ممکنه... نه نه نه فاکسی همچین چیزی نیست
انقدر تو فکر فرو رفته بودم متوجه این نشدم که بیدار شده داره بهم نگاه میکنه
* چیه
- هم؟ هیچی مگه نگاه کردن به بچه روباها کار بدیه
نگاهمو ازش گرفتم و گرمایی توی صورتم حس کردم از این لقب بدم نمیاد ولی دوباره به فیلم نگاه کردیم که باز وراجی کرد
-اون روباهه چه قشنگه از بازیگرش خوشم اومد
یه حس عجیب و کمبودی پیدا کردم حتی با اینکه یه روباه نیستم
- اووووو فک نمیکردم روباه کوچولو حسود باشه
با مشت زدم به دستش و سرمو گرفتم پایین از خجالت اب شدم
- ای دردم گرفت
از اونجایی که رفیقام تا مسابقات نمیان باید با این سر کنم
- گوشیمو اونورت بهم میدی
* خودت بردار ( با دستاش بهش گفت)
اومد نزدیکمو صورتش کامل نزدیکم بود چشمام گرد شده بود و چند لحظه چشماش بین لبو چشمم حرکت میکردو بعد برگشت سر جاش
- خودت گفتی خودم برش دارم
پیامش دادم* نه اینجوری احمق
خنده ای کردو گوشی رو گذاشت کنار
هنوز لباس بیرون تنم بود رفتم تو اتاقم از تو کمد تیشرت و شلوارکمو برداشتم شلوارک و پوشیدم و لباسمو دراوردم که دیدم ریچر جلوی در وایساده و نیشخند میزنه رفتم سمتشون مشت زدم بهش که بیرونش کنم اما هر دو دستمو گرفتم بالای سرم توی چهار چوب در نگه داشت ... نگاهش بین چشمو لبم میرفتو میومد سرخ شده بودم لباس نداشتمو فقط یه شلوارک پام بود که دستشو گذاشت رو گودیه کمرم و منو به شکمش چسبوند سرمو گرفتم پایین پوستم داغ بود داشتم می سوختم که بوسه ای روی لبم گذاشت و بعد ولم کردو رفت تو سالن منو با اون حس تنها گذاشت
حرومزاده ی عوضی... دستی روی لبم کشیدمو رفتم سمت لباسو پوشیدمش
بهش پیام دادم * کجا میخوابی
- روی تو
* خفه عین ادم حرف بزن حرومزاده
- پیش تو
* رو تخت؟
- چه بهتر
رفتم تو سالن و با چشمای عصبی نگاش کردم دست به سینه وایسادم
بیو ریچر
اومد بیرون و با یه ژست بامزه وایساد جلوم ... بازم یاد اون بوسه افتادم کاش بیشتر ادامش میدادم..
- چی شد ه
* هیچی کجا میخوابیییی
- گفتم پیش تو
* باشه
خب رفتم تو اتاق رو تخت خوابیدم اونم بقل دستم خیلی فسقلی بود پام از تخت میزد بیرون برای همین همش کردم که ناخاسته خورد تو باسنش
با سرعت زیادی برگشتو دستشو گذاشت رو باسنش
- ببخشید عمدی نبود
برگشو هردو به خواب عمیق فرو رفتیم
بوسسسسسسسسسس بای🦊👍🤭🐥🐤
بیو فاکسی
من غذامو تموم کردمو از میز بلند شدم رفتم پای تلویزیون و پفک اوردم و خوردم
- چی میبینی روباه نه دم؟
سری تکون دادم
وقتی نشست روی مبل، مبل رفت پایین و منم رفتم بالا و یکم رفتم سمتش
دستشو گذاشت پشت سرم روی مبل
- به منم پفک بده
گرفتم جلوش و باهم پفک خوردیم چون دلم نمیخواست عاقبتم مثل رفیقم بشه
نگاهم به فیلم بود که فهمیدم خوابش برده.... کاریش نداشتم اما سرش افتاد رو شونم و بین گردنم جا گرفت.... نمیدونم چرا باید یه حسه عجیبی به این زرافه داشته باشم .. یعنی ممکنه... نه نه نه فاکسی همچین چیزی نیست
انقدر تو فکر فرو رفته بودم متوجه این نشدم که بیدار شده داره بهم نگاه میکنه
* چیه
- هم؟ هیچی مگه نگاه کردن به بچه روباها کار بدیه
نگاهمو ازش گرفتم و گرمایی توی صورتم حس کردم از این لقب بدم نمیاد ولی دوباره به فیلم نگاه کردیم که باز وراجی کرد
-اون روباهه چه قشنگه از بازیگرش خوشم اومد
یه حس عجیب و کمبودی پیدا کردم حتی با اینکه یه روباه نیستم
- اووووو فک نمیکردم روباه کوچولو حسود باشه
با مشت زدم به دستش و سرمو گرفتم پایین از خجالت اب شدم
- ای دردم گرفت
از اونجایی که رفیقام تا مسابقات نمیان باید با این سر کنم
- گوشیمو اونورت بهم میدی
* خودت بردار ( با دستاش بهش گفت)
اومد نزدیکمو صورتش کامل نزدیکم بود چشمام گرد شده بود و چند لحظه چشماش بین لبو چشمم حرکت میکردو بعد برگشت سر جاش
- خودت گفتی خودم برش دارم
پیامش دادم* نه اینجوری احمق
خنده ای کردو گوشی رو گذاشت کنار
هنوز لباس بیرون تنم بود رفتم تو اتاقم از تو کمد تیشرت و شلوارکمو برداشتم شلوارک و پوشیدم و لباسمو دراوردم که دیدم ریچر جلوی در وایساده و نیشخند میزنه رفتم سمتشون مشت زدم بهش که بیرونش کنم اما هر دو دستمو گرفتم بالای سرم توی چهار چوب در نگه داشت ... نگاهش بین چشمو لبم میرفتو میومد سرخ شده بودم لباس نداشتمو فقط یه شلوارک پام بود که دستشو گذاشت رو گودیه کمرم و منو به شکمش چسبوند سرمو گرفتم پایین پوستم داغ بود داشتم می سوختم که بوسه ای روی لبم گذاشت و بعد ولم کردو رفت تو سالن منو با اون حس تنها گذاشت
حرومزاده ی عوضی... دستی روی لبم کشیدمو رفتم سمت لباسو پوشیدمش
بهش پیام دادم * کجا میخوابی
- روی تو
* خفه عین ادم حرف بزن حرومزاده
- پیش تو
* رو تخت؟
- چه بهتر
رفتم تو سالن و با چشمای عصبی نگاش کردم دست به سینه وایسادم
بیو ریچر
اومد بیرون و با یه ژست بامزه وایساد جلوم ... بازم یاد اون بوسه افتادم کاش بیشتر ادامش میدادم..
- چی شد ه
* هیچی کجا میخوابیییی
- گفتم پیش تو
* باشه
خب رفتم تو اتاق رو تخت خوابیدم اونم بقل دستم خیلی فسقلی بود پام از تخت میزد بیرون برای همین همش کردم که ناخاسته خورد تو باسنش
با سرعت زیادی برگشتو دستشو گذاشت رو باسنش
- ببخشید عمدی نبود
برگشو هردو به خواب عمیق فرو رفتیم
بوسسسسسسسسسس بای🦊👍🤭🐥🐤
- ۲۷۵
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط