𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷
𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁷
وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت..گلوشو صاف کرد و گفت
یونگی: یه کان.دوم نازک..
یه بسته کان.دوم رو روی پیشخوان گذاشت، حساب کرد و رفت بیرون..روبه روی پسر ایستاد
جیمین: چرا گفتی نیام؟
یونگی: بعد اینکه چشم بسته رقصیدی خیلی معروف شدی..نمیخام از همین الان پشت سرت شایعه دربیاد
جیمین: چی گرفتی؟
یونگی: کان.دوم
جیمین: تو قرار اول؟ بعدشم من نمیخام..
یونگی: خوشت نمیاد؟
جیمین: خب..نمیخام بدنمو ببینی
یونگی: من همه جاتو دیدم!
جیمین: نکنه تو خونم دوربین گذاشتی؟
یونگی: معطل نکن..بیا بریم.
***
رمز در رو زد و وارد خونه شد..یه دستشو زیر زانو هاش برد و یه دستشو پشت گردنش گذاشت و بلندش کرد، بردش تو اتاق و روی تخت گذاشتش..روش خیمه زد و گفت
یونگی: فردا باید بری تمرین..مگه نه؟
جیمین: آره..ولی اگه اونجا لنگ بزنم میکشمت!
یونگی: اوه پس باید چیکار کنیم؟
جیمین: هیچ کار..فقط برو
یونگی: حداقل بزار پیشت بخوابم
جیمین: باشه..ولی کار دیگه ای نکن
مرد کنار پسر دراز کشید و دستشو دور کمرش حلقه کرد
پسر پسش زد و از رو تخت بلند شد..به سمت کمدش رفت و لباسای بیرونشو با یه تیشرت بلند عوض کرد و دوباره روی تخت دراز کشید.
جیمین: تو لباساتو عوض نمیکنی؟
مرد روی تخت نشست و کتشو درآوورد و پیراهن سفیدشو هم درآوورد و با بالا تنه برهنه روی تخت دراز کشید و پسر رو به سمت خودش برگردوند و دستشو دور کمرش حلقه کرد.
وارد داروخانه شد و به سمت پیشخوان رفت..گلوشو صاف کرد و گفت
یونگی: یه کان.دوم نازک..
یه بسته کان.دوم رو روی پیشخوان گذاشت، حساب کرد و رفت بیرون..روبه روی پسر ایستاد
جیمین: چرا گفتی نیام؟
یونگی: بعد اینکه چشم بسته رقصیدی خیلی معروف شدی..نمیخام از همین الان پشت سرت شایعه دربیاد
جیمین: چی گرفتی؟
یونگی: کان.دوم
جیمین: تو قرار اول؟ بعدشم من نمیخام..
یونگی: خوشت نمیاد؟
جیمین: خب..نمیخام بدنمو ببینی
یونگی: من همه جاتو دیدم!
جیمین: نکنه تو خونم دوربین گذاشتی؟
یونگی: معطل نکن..بیا بریم.
***
رمز در رو زد و وارد خونه شد..یه دستشو زیر زانو هاش برد و یه دستشو پشت گردنش گذاشت و بلندش کرد، بردش تو اتاق و روی تخت گذاشتش..روش خیمه زد و گفت
یونگی: فردا باید بری تمرین..مگه نه؟
جیمین: آره..ولی اگه اونجا لنگ بزنم میکشمت!
یونگی: اوه پس باید چیکار کنیم؟
جیمین: هیچ کار..فقط برو
یونگی: حداقل بزار پیشت بخوابم
جیمین: باشه..ولی کار دیگه ای نکن
مرد کنار پسر دراز کشید و دستشو دور کمرش حلقه کرد
پسر پسش زد و از رو تخت بلند شد..به سمت کمدش رفت و لباسای بیرونشو با یه تیشرت بلند عوض کرد و دوباره روی تخت دراز کشید.
جیمین: تو لباساتو عوض نمیکنی؟
مرد روی تخت نشست و کتشو درآوورد و پیراهن سفیدشو هم درآوورد و با بالا تنه برهنه روی تخت دراز کشید و پسر رو به سمت خودش برگردوند و دستشو دور کمرش حلقه کرد.
- ۹۴
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط