حس غریب ولی آشنایی دارم...

حس غریب ولی آشنایی دارم...
حس‌ جا گذاشتن قسمتی از قلبم در گوشه ای از این دنیای بزرگ و‌پر از آدم
حس بغضی که هیچگاه به اشک تبدیل نشد
حس کاکتوسی که حسرت قدم زدن زیر باران را داشت
حس گلی پژمرده کنار پنجره پیرزنی که دیگر نبود
حس لنگه کفشی که بدون جفتش دور انداخته شد
حس پرنده ای در قفس با آرزوی پرواز
حس کتابی که مدت ها در کتابخانه خاک خورده است
چیزی شبیه دلتنگی....
دیدگاه ها (۷)

عصر هایی در زندگی هست که دلت میخواهد کسی باشد حتی اگر ایمانی...

گاهی اوقات فکر میکنم چه خوب است هر روز به گونه ای زندگی کنیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط