پارت ¹⁰
پارت ¹⁰
حرکتِ من اونقدر سریع و بیرحمانه بود که حتی خودم هم باورم نمیشد. در حالی که اون داشت با اون لبخندِ پیروزمندانهاش از من اعتراف میگرفت، نگاهم روی بطریِ سنگینِ ویسکی که گوشهی پیشخوان بود، قفل شد.
بدونِ اینکه لحظهای تردید کنم، دستم رو با سرعتِ نور به سمتِ بطری بردم و چنگ زدم. پیش از اینکه بتونه واکنش نشون بده یا دستم رو بگیره، با تمامِ وزنم بطری رو توی گیجگاهش کوبیدم.
صدایِ «تق!» وحشتناک و بلندی توی آشپزخانه پیچید که هنوز توی گوشم زنگ میزنه. شیشه هزار تیکه شد. مایعِ کهرباییرنگِ ویسکی با قطراتِ خون مخلوط شد و روی صورتش پخش شد.
جونگکوک که اصلاً انتظارِ این ضدحمله رو نداشت، چشماش گشاد شد. برای چند ثانیه گیج و منگ موند، انگار دنیا براش وارونه شده بود. تلوتلو خورد و زانوهاش برای لحظهای خم شد. دستش رو برد سمتِ پیشونیش و وقتی دستِ خونیش رو جلوی صورتش دید، اون لبخندِ شیطانی بالاخره از روی لبهاش محو شد.
اما اون نیفتاد. اون مثلِ یه کابوسِ همیشگی، حتی وقتی زخمی بود، بازم ترسناک بود. دستش رو تکیه داد به کابینت تا تعادلش رو حفظ کنه. نفسهایِ سنگینش حالا بویِ خون و الکل میداد. سرش رو بالا آورد و با چشمهایی که حالا از درد و خشمِ مطلق میسوخت، بهم خیره شد.
با صدایِ خشداری که انگار از تهِ چاه میاومد، زمزمه کرد:
«خوب بود… خیلی خوب بود…»
اون دستش رو که آغشته به خونه، دراز کرد سمتِ من. انگار هنوز هم میخواست منو بگیره.
تضادِ عجیبی توی این لحظه وجود داشت؛ از یه طرف، خشم و وحشیگریِ اون ضربه، و از طرف دیگه، فروپاشیِ روحی و عاطفیِ من. وقتی دیدم اون با اون چشمهایِ خونآلود و زخمی بهم نگاه میکنه، تمامِ اون شعلههایِ خشمِ فرار کردن، تبدیل به یه موجِ عظیم از پشیمانی و ترس شدم
بدنم خالی کرد. زانوهام به زمین خورد و صدایِ برخوردشون با سنگهای سردِ آشپزخانه، مثلِ برخوردِ قلبِ شکستهی من بود. اشکام، بدونِ هیچ کنترلی، مثلِ بارونی سیلآسا روی گونههام جاری شد. هقهقِ صدام توی فضایِ ساکتِ خونه میپیچید.
با دستهایِ لرزان، زیرِ لب زمزمه کردم: «من… من چیکار کردم… من واقعاً چیکار کردم…»
حسِ گناه، سنگینتر از اون بطریِ ویسکی بود. با وجودِ اینکه او با من بدرفتاری کرده بود، اما دیدنِ اون تصویرِ خونین از صورتِ مردی که همزمان هم دشمنم بود و هم… همهچیزِ من، تحملناپذیر بود.
با هقهق و بیحسی، بلند شدم و به سمتِ کمدِ زیرِ سینک یا درِ کابینتِ قرص و دارو رفتم. دستهام اونقدر میلرزید که انگار میخواستم از پسِ باز کردنِ قفلِ جعبهی پانسمان برنیام. بالاخره پیداش کردم. جعبهی سفید و کوچیک رو با تمامِ توان چسبیدم و دوباره به سمتش دویدم.
جونگکوک هنوز همونجا بود. تکیه داده بود به دیوار، سرش کمی به یک طرف مایل شده بود و چشماش نیمهباز بود. اون حتی سعی نکرد جلو بیاد یا من رو بگیره. انگار اون هم تحتِ تأثیرِ این تغییرِ ناگهانیِ رفتارِ من، شوک شده بود.
وقتی جلوی پاش زانو زدم و جعبهی پانسمان رو باز کردم، اون با نگاهی که دیگه نه خشم داشت و نه اون پوزخندِ معروف رو، فقط به هم خیره شد. انگار داشت تماشا میکرد که چطور یه “فرشتهی در حالِ سقوط”، حالا داره سعی میکنه زخمی رو که خودش ایجاد کرده، مداوا کنه.
با دستهایِ لرزان، یک تکه گاز استریل رو از جعبه بیرون کشیدم. صدایِ نفسهایِ سنگینِ اون، تنها صدایی بود که توی آشپزخانه شنیده میشد.
حرکتِ من اونقدر سریع و بیرحمانه بود که حتی خودم هم باورم نمیشد. در حالی که اون داشت با اون لبخندِ پیروزمندانهاش از من اعتراف میگرفت، نگاهم روی بطریِ سنگینِ ویسکی که گوشهی پیشخوان بود، قفل شد.
بدونِ اینکه لحظهای تردید کنم، دستم رو با سرعتِ نور به سمتِ بطری بردم و چنگ زدم. پیش از اینکه بتونه واکنش نشون بده یا دستم رو بگیره، با تمامِ وزنم بطری رو توی گیجگاهش کوبیدم.
صدایِ «تق!» وحشتناک و بلندی توی آشپزخانه پیچید که هنوز توی گوشم زنگ میزنه. شیشه هزار تیکه شد. مایعِ کهرباییرنگِ ویسکی با قطراتِ خون مخلوط شد و روی صورتش پخش شد.
جونگکوک که اصلاً انتظارِ این ضدحمله رو نداشت، چشماش گشاد شد. برای چند ثانیه گیج و منگ موند، انگار دنیا براش وارونه شده بود. تلوتلو خورد و زانوهاش برای لحظهای خم شد. دستش رو برد سمتِ پیشونیش و وقتی دستِ خونیش رو جلوی صورتش دید، اون لبخندِ شیطانی بالاخره از روی لبهاش محو شد.
اما اون نیفتاد. اون مثلِ یه کابوسِ همیشگی، حتی وقتی زخمی بود، بازم ترسناک بود. دستش رو تکیه داد به کابینت تا تعادلش رو حفظ کنه. نفسهایِ سنگینش حالا بویِ خون و الکل میداد. سرش رو بالا آورد و با چشمهایی که حالا از درد و خشمِ مطلق میسوخت، بهم خیره شد.
با صدایِ خشداری که انگار از تهِ چاه میاومد، زمزمه کرد:
«خوب بود… خیلی خوب بود…»
اون دستش رو که آغشته به خونه، دراز کرد سمتِ من. انگار هنوز هم میخواست منو بگیره.
تضادِ عجیبی توی این لحظه وجود داشت؛ از یه طرف، خشم و وحشیگریِ اون ضربه، و از طرف دیگه، فروپاشیِ روحی و عاطفیِ من. وقتی دیدم اون با اون چشمهایِ خونآلود و زخمی بهم نگاه میکنه، تمامِ اون شعلههایِ خشمِ فرار کردن، تبدیل به یه موجِ عظیم از پشیمانی و ترس شدم
بدنم خالی کرد. زانوهام به زمین خورد و صدایِ برخوردشون با سنگهای سردِ آشپزخانه، مثلِ برخوردِ قلبِ شکستهی من بود. اشکام، بدونِ هیچ کنترلی، مثلِ بارونی سیلآسا روی گونههام جاری شد. هقهقِ صدام توی فضایِ ساکتِ خونه میپیچید.
با دستهایِ لرزان، زیرِ لب زمزمه کردم: «من… من چیکار کردم… من واقعاً چیکار کردم…»
حسِ گناه، سنگینتر از اون بطریِ ویسکی بود. با وجودِ اینکه او با من بدرفتاری کرده بود، اما دیدنِ اون تصویرِ خونین از صورتِ مردی که همزمان هم دشمنم بود و هم… همهچیزِ من، تحملناپذیر بود.
با هقهق و بیحسی، بلند شدم و به سمتِ کمدِ زیرِ سینک یا درِ کابینتِ قرص و دارو رفتم. دستهام اونقدر میلرزید که انگار میخواستم از پسِ باز کردنِ قفلِ جعبهی پانسمان برنیام. بالاخره پیداش کردم. جعبهی سفید و کوچیک رو با تمامِ توان چسبیدم و دوباره به سمتش دویدم.
جونگکوک هنوز همونجا بود. تکیه داده بود به دیوار، سرش کمی به یک طرف مایل شده بود و چشماش نیمهباز بود. اون حتی سعی نکرد جلو بیاد یا من رو بگیره. انگار اون هم تحتِ تأثیرِ این تغییرِ ناگهانیِ رفتارِ من، شوک شده بود.
وقتی جلوی پاش زانو زدم و جعبهی پانسمان رو باز کردم، اون با نگاهی که دیگه نه خشم داشت و نه اون پوزخندِ معروف رو، فقط به هم خیره شد. انگار داشت تماشا میکرد که چطور یه “فرشتهی در حالِ سقوط”، حالا داره سعی میکنه زخمی رو که خودش ایجاد کرده، مداوا کنه.
با دستهایِ لرزان، یک تکه گاز استریل رو از جعبه بیرون کشیدم. صدایِ نفسهایِ سنگینِ اون، تنها صدایی بود که توی آشپزخانه شنیده میشد.
- ۱۰۰
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط