خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید

خانم ! اجازه هست که در قصّه ای جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟ !

آخر تو هیچ وقت قدیمی نمی شوی
مانند آرزوی خرید لباس عید

آخر تو . . . بگذریم ، چه تغییر می کند ؟
اوضاع ما دو تا پس ازین مدّت مدید

آنروز ـ یادم است ـ زنِ دستهای تو
بد جور مردِ دست مرا کرد نا امید

هی نبض دستهای من آنروز می نشست
هی پلک چشمهای من آنروز می پرید

یادم نرفته است که در قاب عکسِ حوض
پوشیده بود عکس تو پیراهن سپید

یادم نرفته است که لبهای قرمزت

خون

چکّه

چکّه

چکّه

شد از چاقویم چکید !

من فکر می کنم که تو را دفن کرده ام
در گوشه ی حیاط کنار درخت بید

من فکر می کنم که شبی سبز می شود
از خون چشم های سیاهت زنی جدید !

¨
آ‌ب و گلاب ، دسته گل صورتی و سرخ
امروز هم سلام ! زن لاغر سپید !

آیا اجازه هست در این قصّه ی جدید
تصمیمتان عوض شود و عاشقم شوید ؟

#حامد-ابراهیم پور
دیدگاه ها (۲)

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما به یون خیره شد.ـ «یعنی چی؟...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وهفتم | اعتراف آخرسکوت کلبه، از صدای گل...

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت ششم | «پسری که هیچ‌کس بهش نزدیک نمی...

فیک : بین راندها

پارت سوم | هم‌گروهی اجباریزنگ آخر...صدای معلم ادبیات داخل کل...

پارت ۴۱ آریانا با تعجب به جین خیره شده بود.ـ «اونا» یعنی کیا...

𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟸زن با تردید زمزمه کرد:ـ من ..همچین چیز....چ...

پیوند خون و اختیارپارت ۱۲ | پیوندی فراتر از خونسکوت سنگینی ا...

پارت:²صبح، با صدای باز شدن پرده‌ها آغاز نشد؛ با صدای باران آ...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط