خاطرات یک آرمی فصل پارت
خاطرات یک آرمی فصل ۳ پارت ۲۲
+میگم.. تو فقط یه اسمتو بگو!
_به اسم من چیکار داری؟؟
+خب همین نه! فقط یه اسم! البته میتونستم از وانیا هم بپرسم ولی خب ایشون یکمی حساس شدن!
_وانیا؟! وانیا دیگه کیه؟؟؟
+ببین نمیخواد اینجوری منو بپیچونی!
_باور کن نمیشناسم!
+تو گفتی و منم باورم شد!
_بخدا تا حالا یه همچین اسمی هم نشنیدم!
+یعنی میخوای بگی تو دوست پسرش نیستی؟
_نه بابا دوست پسر کدومه!؟ من خودم تو یه رابطه هستم دو تا دوست دختر بخوام چیکار؟!
+اصن تو کی هستی؟!
_من هیون شی ام! کارآموز پزشکی بیمارستان خصوصی شیونمی..
دهن تهیونگ باز شده بود، اعضا هم که چه عرض کنم!
+آ..ام.. چیزه باشه.. من از شما عذرخواهی میکنم خداحافظ!
گوشی رو بدون هیچ مکثی قطع کرد، شوگا و هوسوک هم با تردید بازومو ول کردن!
با حیرت به قیافه هاشون زول زده بودم.
وانی بدبختی! الان به دار آویزونت میکنن!!
چند لحظه گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد و همه بی حرکت بودن!
آهااا حتما دارن نقشه ساده کشتن من رو انتخاب میکنن، دیگه دقیقه ها گذشتو دیدم نه آقا قضیه داره خطری میشه!! این همه سکوت از این هفتها بعیده!
یهو تهیونگ پقی زد زیره خنده
یه لحظه به خودم شک کردم
، اعضا هم بعد از اینکاره ته رو زمین ولو شدن و از خنده خودشونو رو زمین میکشیدن.
ماهم ک نخودی! فقط با دهن باز باید نگاشون کنیم.
باشه حالا نزنین منو! الان توضیح میدم. توی این بیمارستان به این بزرگی تو تنهایی خب آدم حوصلهاش سر میره! منم کاملا تصادفی لیست کارآموزهای بالینی بیمارستان رو از روی میز منشی پیدا کردم (آره جون عمهت!) تصادفی بودها! تقصیرع من نبود، جلوی هر اسمی شماره تلفناشون هم بود. منم از روی بیکاری شماره هاشونو پشت سرهم میخوندم ک دیگه حفظ شده بودم!.. البته ناگفته نمونه این هیون شی هم از اون دانشجوهای مغروره خودخواه بود! در آینده از اون دکترهایی میشد ک پولدوستن و بیماراشون رو شکل اسکناس میبینن! میبینین چقدر به فکر جامعه ام من؟! نه میبینین؟؟؟ بخدا اگه من نباشم کره به هم میریزه! اصن همین امروز میرم برای کاندیدای بعدی ریاست جمهوری اسم بنویسم! والا.. به یه دردی هم بخورم!
تهیونگ: من نمیدونم! یه ساله آزگاره جلو چشامی اما تو رو نمیشناختم!
جیم: باور کن منم شک کرده بودم!
کوک: نه بابا! این جوجهست.. جرعت نداره رل بزنه!
جین: میگما! آدرنالین مغذم زده بود بالا! گشنهام شد اصن..بریم یه چیزی بخوریم؟!
شوگا: آره فکر خوبیه.
هوسوک با انگشتش به من اشاره کرد و گفت: این دختره رو چیکارش کنیم؟!
نامجون: ولش کن بذار با دوست پسرای خیالیش تنها باشه!
اعضا زدن زیرخنده و از اتاق رفتن بیرون! تو دلم داد زدم:
اولاً این دختره اسم داره و اسمش وانیاستتت!
دوماً به این خوشکلی میتونه واسه خودش صدجور پسر تور کنهههه!
سوماً....
+میگم.. تو فقط یه اسمتو بگو!
_به اسم من چیکار داری؟؟
+خب همین نه! فقط یه اسم! البته میتونستم از وانیا هم بپرسم ولی خب ایشون یکمی حساس شدن!
_وانیا؟! وانیا دیگه کیه؟؟؟
+ببین نمیخواد اینجوری منو بپیچونی!
_باور کن نمیشناسم!
+تو گفتی و منم باورم شد!
_بخدا تا حالا یه همچین اسمی هم نشنیدم!
+یعنی میخوای بگی تو دوست پسرش نیستی؟
_نه بابا دوست پسر کدومه!؟ من خودم تو یه رابطه هستم دو تا دوست دختر بخوام چیکار؟!
+اصن تو کی هستی؟!
_من هیون شی ام! کارآموز پزشکی بیمارستان خصوصی شیونمی..
دهن تهیونگ باز شده بود، اعضا هم که چه عرض کنم!
+آ..ام.. چیزه باشه.. من از شما عذرخواهی میکنم خداحافظ!
گوشی رو بدون هیچ مکثی قطع کرد، شوگا و هوسوک هم با تردید بازومو ول کردن!
با حیرت به قیافه هاشون زول زده بودم.
وانی بدبختی! الان به دار آویزونت میکنن!!
چند لحظه گذشت و هیچ اتفاقی نیوفتاد و همه بی حرکت بودن!
آهااا حتما دارن نقشه ساده کشتن من رو انتخاب میکنن، دیگه دقیقه ها گذشتو دیدم نه آقا قضیه داره خطری میشه!! این همه سکوت از این هفتها بعیده!
یهو تهیونگ پقی زد زیره خنده
یه لحظه به خودم شک کردم
، اعضا هم بعد از اینکاره ته رو زمین ولو شدن و از خنده خودشونو رو زمین میکشیدن.
ماهم ک نخودی! فقط با دهن باز باید نگاشون کنیم.
باشه حالا نزنین منو! الان توضیح میدم. توی این بیمارستان به این بزرگی تو تنهایی خب آدم حوصلهاش سر میره! منم کاملا تصادفی لیست کارآموزهای بالینی بیمارستان رو از روی میز منشی پیدا کردم (آره جون عمهت!) تصادفی بودها! تقصیرع من نبود، جلوی هر اسمی شماره تلفناشون هم بود. منم از روی بیکاری شماره هاشونو پشت سرهم میخوندم ک دیگه حفظ شده بودم!.. البته ناگفته نمونه این هیون شی هم از اون دانشجوهای مغروره خودخواه بود! در آینده از اون دکترهایی میشد ک پولدوستن و بیماراشون رو شکل اسکناس میبینن! میبینین چقدر به فکر جامعه ام من؟! نه میبینین؟؟؟ بخدا اگه من نباشم کره به هم میریزه! اصن همین امروز میرم برای کاندیدای بعدی ریاست جمهوری اسم بنویسم! والا.. به یه دردی هم بخورم!
تهیونگ: من نمیدونم! یه ساله آزگاره جلو چشامی اما تو رو نمیشناختم!
جیم: باور کن منم شک کرده بودم!
کوک: نه بابا! این جوجهست.. جرعت نداره رل بزنه!
جین: میگما! آدرنالین مغذم زده بود بالا! گشنهام شد اصن..بریم یه چیزی بخوریم؟!
شوگا: آره فکر خوبیه.
هوسوک با انگشتش به من اشاره کرد و گفت: این دختره رو چیکارش کنیم؟!
نامجون: ولش کن بذار با دوست پسرای خیالیش تنها باشه!
اعضا زدن زیرخنده و از اتاق رفتن بیرون! تو دلم داد زدم:
اولاً این دختره اسم داره و اسمش وانیاستتت!
دوماً به این خوشکلی میتونه واسه خودش صدجور پسر تور کنهههه!
سوماً....
- ۱۶.۵k
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط