کارگردان فیلم آواز گنجشک‌ها گفت: در یکی از شب‌های زمستان

کارگردان فیلم آواز گنجشک‌ها گفت: در یکی از شب‌های زمستان رفتگری را دیدم که مشغول جارو کردن خیابان بود و من پس از اینکه ماشین را پارک کردم، به دلم افتاد که پولی هم به او بدهم. اول کمی دودل بودم و تنبلی کردم، اما سرانجام پول را برداشتم و خیلی محترمانه و دوستانه به طرفش گرفتم، خیلی هم احساس خوب بودن می‌کردم و در عوالم فرشته‌ها سیر می‌کردم(!!) اما دیدم که به سختی تلاش دارد دستکشش را که به دستش هم چسبیده بود دربیاورد و بعد پول را بگیرد. اصرار کردم که چرا نمی‌گیری گفت: «بی ادبی می‌شود، این دست خداست که به من پول می‌دهد.» خدا شاهد است آن شب تا صبح نتوانستم بخوابم.
دیدگاه ها (۱۲)

دل نده ، نامه نده ، شعر نخوان ، لیلی جاندیگر از چشم من افتا...

یکی از دوستام داشت با هیجان می گفت "عموم شیطونه؛ با اینکه زن...

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.....

ﻫﻔﺪﻩ ﺳﺎﻟﻢ ﺑﻮﺩﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡﭘﺪﺭﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺸﻮﯾﯽ ﺍﻣﺪ...

قسمت ۶

فیک : بین راندها

مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند،...

داستان کوتاه «قلب کوچک» نوشته نادر ابراهیمیمن قلب کوچولویی د...

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو. مادربزر...

کپشن را بخوانید ، فیلم و متن را مقایسه کنید

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط