سایه های باران

سایـه های بارانـے
"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒"
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
باران به آرامی به پنجره‌های بزرگ ویلا می‌خورد. هایون در سکوت نشسته بود و لوڪاس مقابلش، در حالی که با دست سالمش اسلحه‌اش را تمیز می‌کرد. نگاه‌های سرد او هر از گاهی روی هایون می‌افتاد، گویی می‌خواست روحش را بخواند.
_چرا تنها زندگی می‌کنی؟
این سؤال غیرمنتظره از دهان لوڪاس بیرون پرید.
هایون جا خورد.
+پدر و مادرم... سال پیش در یک سانحه از دست دادم.
لوڪاس خندید، خنده‌ای تلخ و تاریک.
_جهان لعنتی. پس تو هم مثل من تنها هستی، فقط با این تفاوت که تو در قصرت تنها هستی و من در جهنمی که خودم ساخته‌ام.
ناگهان صدای زنگ تلفن لوڪاس قطع شد. صورتش در نور مهتاب برافروخته شد.
_لعنت بهشان! جاسوس فرستاده‌اند اینجا.
ناگهان اسلحه‌اش را به سمت هایون گرفت.
_تو با آنها کاری داری؟
هایون که از ترس یخ زده بود، سریع تکان داد
+نه! قسم می‌خورم!
در همین لحظه، چراغ‌های بیرون یکی پس از دیگری خاموش شد. لوڪاس با حرکتی سریع خودش را به هایون رساند و او را به زمین کشید.
_ساکت باش!
نفسش روی گردن هایون داغ بود.
صدای پای چند نفر از بیرون به گوش می‌رسید. هایون در آغوش لوڪاس لرزید، اما دستش را دور کمرش حلقه کرد، گویی برای محافظت. این حرکت برای هر دو غیرمنتظره بود.
پس از دقایقی که مثل یک توفان گذشت، صداها دور شد. لوڪاس کمی از هایون فاصله گرفت، اما هنوز در نور مهتاب، چشمانش برقی عجیب داشت.
_داری بازی خطرناکی می‌کنی دخترک
اما این بار صدااش آن خشونت قبل را نداشت.
هایون جواب داد
+شاید من از تو بیشتر می‌ترسم، اما از تنهایی بیشتر از تو می‌ترسم.
این جمله در سکوت شب پیچید. لوڪاس به او خیره شد، گویی برای اولین بار کسی را دیده که می‌تواند درون تاریکش را بفهمد. انگشتانش را به آرامی روی گونه هایون کشید، حرکتی که با وجود ملایمتش، پر از هشدار بود.
_امشب تو را نجات دادی، اما فردا شاید همان کسی باشم که جانت را می‌گیرم.
︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪︵‌‌︵᷼⏜۪۪︵᷼
دیدگاه ها (۲)

سایـه های بارانـے "𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒" 𝒑.𝒏 نسخه ویرایش شده︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ...

سایـه های بارانے"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟑"︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪۪...

سایه های بارانـی"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐" ︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼︵᷼⏜۪۪۪︵۫۫۫ʾ۪۫ׄ︵᷼⏜۪۪...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط