❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 153♡。)
ده روز قبل
نلی: ....
اون شب همون شب نحس وقتي خبر اشوبی که توي قصر به راه افتاده بود به گوشم خورد
بدون اینکه از جزییات مطلع باشم احساس نگراني خيلي شديدي درباره کریستینا کردم. قلبم گواه خيلي بدي ميداد
سريع تسا رو به یکی از خدمتکارا سپردم و شبونه راهي قصر شدم. از روستایی ها شنیدم که توماس انگار کاملا دیوونه شده
و با پدرش درگیر شده. احمقانه بود اگه نگران کریستینا نمیشدم
کالسکه وایستاد
با دستهاي لرزون سریع در رو باز کردم و دویدم
جلوي نگهبانا رسیدم. نیزه هاشو به هم قفل کردن. کلاه شنلم
رو بالا زدم. داد زدم : باز کنین... من نلي ام..دوست بانو کریستیناا
به هم نگاه کردن پرتشویش گفتم : خواهش میکنم من باید ایشونو ببینم.. سریع دوتا کیسه پول سمتشون گرفتم
لبخند زدن و کیسه ها رو گرفتن ونیزه هاشونو کنار کشیدن رد شم. سریع دویدم داخل. اشك بی اختياري توي چشمام حلقه زده بود.
کلی نگهبان با عجله اینور و اونور میرفتن. در سالن رو محکم باز کردم شوکه وایستادم. نفسم به شماره افتاد.
پادشاه جیمز روی زمین افتاد بود در حالیکه خون شديدي از شکمش جاري بود وملكه جسيكا کنارش ضجه میزد
و خيلي بلند گریه میکرد. توماس با مرد غریبه جوونی درگیر بود
مرد خيلي سريع و حرفه اي شمشير رو روي پهلوی توماس کشید
با غیض و خشم زمزمه کرد : حرومزاده عوضی..دیگه تموم شد... دیگه نمیذارم بهش دست بزني..نمیذارم
توماس دوزانو روي زمين نشست و بعد کامل پخش زمین شد.
دستاي سرد و لرزونم رو روي دهنم گذاشتم. نگاه ترسیده و خیلی نگرانم رو دنبال کریستینا چرخوندم
بغض خيلي بدي تو گلوم جا خوش کرده بود
خيلي زودتر از اونچه فکرش رو بکنم كريستيناي عزيزم رو دیدم درحالیکه جلوش و دور دهنش پر از خون بود
گوشه اي سالن افتاده بود. بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه و سمتش دویدم اسمش روفریاد زدم : کریستینااا
عین یه فرشته معصوم و مظلوم غرق خون چشماي قشنگش رو بسته بود صورتش سفید سفید و کاملا لباي سرخش الان سفید بود و بي روح بود فقط رد خون داشت
كسي سریع کنارم نشست.
دستای منو کنار زد و دو طرف صورت کریستینا رو گرفت
نگاش کردم همون مرد غریبه..هموني که توماس رو کشت
چهره اش ناباور بود
ناباور و یا شاید دلتنگ ترسیده..
اشك مردونه اي از چشماش سر خورد و پردرد گفت : کریستینا خواهش میکنم. خواهش میکنم چشماتو باز
مرد غریبه : کریستینا اینکارو باهام نكن..خواهش میکنم..نه
داد زد : نه نه کریستینا
این مرد کیه؟ نگاهم رو روي چهره بي جون كريستينا كشيدم. قلبم درد گرفت. بلند گریه کردم
مرد غریبه خيلي درمونده و پردرد کریستینا رو تکون داد
(。♡part 153♡。)
ده روز قبل
نلی: ....
اون شب همون شب نحس وقتي خبر اشوبی که توي قصر به راه افتاده بود به گوشم خورد
بدون اینکه از جزییات مطلع باشم احساس نگراني خيلي شديدي درباره کریستینا کردم. قلبم گواه خيلي بدي ميداد
سريع تسا رو به یکی از خدمتکارا سپردم و شبونه راهي قصر شدم. از روستایی ها شنیدم که توماس انگار کاملا دیوونه شده
و با پدرش درگیر شده. احمقانه بود اگه نگران کریستینا نمیشدم
کالسکه وایستاد
با دستهاي لرزون سریع در رو باز کردم و دویدم
جلوي نگهبانا رسیدم. نیزه هاشو به هم قفل کردن. کلاه شنلم
رو بالا زدم. داد زدم : باز کنین... من نلي ام..دوست بانو کریستیناا
به هم نگاه کردن پرتشویش گفتم : خواهش میکنم من باید ایشونو ببینم.. سریع دوتا کیسه پول سمتشون گرفتم
لبخند زدن و کیسه ها رو گرفتن ونیزه هاشونو کنار کشیدن رد شم. سریع دویدم داخل. اشك بی اختياري توي چشمام حلقه زده بود.
کلی نگهبان با عجله اینور و اونور میرفتن. در سالن رو محکم باز کردم شوکه وایستادم. نفسم به شماره افتاد.
پادشاه جیمز روی زمین افتاد بود در حالیکه خون شديدي از شکمش جاري بود وملكه جسيكا کنارش ضجه میزد
و خيلي بلند گریه میکرد. توماس با مرد غریبه جوونی درگیر بود
مرد خيلي سريع و حرفه اي شمشير رو روي پهلوی توماس کشید
با غیض و خشم زمزمه کرد : حرومزاده عوضی..دیگه تموم شد... دیگه نمیذارم بهش دست بزني..نمیذارم
توماس دوزانو روي زمين نشست و بعد کامل پخش زمین شد.
دستاي سرد و لرزونم رو روي دهنم گذاشتم. نگاه ترسیده و خیلی نگرانم رو دنبال کریستینا چرخوندم
بغض خيلي بدي تو گلوم جا خوش کرده بود
خيلي زودتر از اونچه فکرش رو بکنم كريستيناي عزيزم رو دیدم درحالیکه جلوش و دور دهنش پر از خون بود
گوشه اي سالن افتاده بود. بغضم ترکید و بلند زدم زیر گریه و سمتش دویدم اسمش روفریاد زدم : کریستینااا
عین یه فرشته معصوم و مظلوم غرق خون چشماي قشنگش رو بسته بود صورتش سفید سفید و کاملا لباي سرخش الان سفید بود و بي روح بود فقط رد خون داشت
كسي سریع کنارم نشست.
دستای منو کنار زد و دو طرف صورت کریستینا رو گرفت
نگاش کردم همون مرد غریبه..هموني که توماس رو کشت
چهره اش ناباور بود
ناباور و یا شاید دلتنگ ترسیده..
اشك مردونه اي از چشماش سر خورد و پردرد گفت : کریستینا خواهش میکنم. خواهش میکنم چشماتو باز
مرد غریبه : کریستینا اینکارو باهام نكن..خواهش میکنم..نه
داد زد : نه نه کریستینا
این مرد کیه؟ نگاهم رو روي چهره بي جون كريستينا كشيدم. قلبم درد گرفت. بلند گریه کردم
مرد غریبه خيلي درمونده و پردرد کریستینا رو تکون داد
- ۲.۰k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط