**فیک: گودال**
**فیک: گودال**
**part**
همانطور که اشکهایش را پاک میکرد، خندید.
جیمین: الان میآییم.
تهیونگ: نیایید میخورمتون!
جیمین: باشه، باشه... الان میآییم.
جیمین: بیا بریم.
" باشه "a.t
از اتاق بیرون رفتند و وارد آشپزخانه شدند.
جین: دختر! فرستادمت که بری بیاریشون، بعد خودت غیبت زد؟
" (با خنده) ببخشید! "a.t
سر میز نشستند. در حال خوردن بودند که جیمین سر صحبت را باز کرد.
جیمین: از این به بعد، ا.ت خواهرِ منه.
لقمه توی گلوی جونگکوک گیر کرد و به سرفه افتاد.
" چی؟ بهش گفتی؟ "jk
" هی آقا پسر، من از قبل خبر داشتم! "a.t
جین: چی؟
تهیونگ: میدونستی و هیچی نمیگفتی؟
" دیشب که داشتید حرف میزدید شنیدم؛ نگفتم تا خودش اعتراف کنه. "a.t
جیمین: (خندهای کوتاه) ایول، درست حدس زد.
" هی خانم کوچولو، من باهات کار دارم! "jk
" چی؟ "a.t
" اون شب بهم نگفتی که سوهو هم دنبال توئه و هم دنبال گردنبند؛ فقط گفتی دنبال خودته. باید تقاص دروغت رو پس بدی. "jk
" نگفتم تا یه وقت گردنبند رو ازم نگیری! "a.t
" آخه گردنبندِ تو به چه دردم میخوره؟! "jk
" به همون دردی که به سوهو میخوره! "a.t
" به هر حال، باید تلافیِ دروغ گفتنت رو پس بدی. "jk
" من تلافیِ هیچ چیزی رو پس نمیدم. "a.t
" مجبورت میکنم. "jk
" مجبورم کن تا ببینی باهات چیکار میکنم! "a.t
" نه بابا! خانم کوچولو زبوندراز شده، خبر نداشتیم! "jk
" خیلی وقته؛ فقط مثل جنابعالی عقدهای نیستیم. "a.t
" من عقدهایام؟ "jk
" کور بودی، کر شدی؛ بله، جنابعالی دقیقاً عقدهای هستی! "a.t
" کور و کر بودنم رو بهت نشون میدم، دخترِ پرو...! "jk
" نشون بده ببینم...! "a.t
اعصاب بقیه از بحثهای بیپایان این دو تا حسابی خُرد شد.
جین: بسه دیگه! شما دو تا نمیخواین یه لحظه آروم بگیرین؟
تهیونگ: الکی دارید سر چیزای بیخودی بحث میکنید؛ خسته شدم بابا!
جیمین: هیچکدومتون حق ندارید با هم دیگه کاری داشته باشید... غذاتون رو بخورید و حرف اضافی هم نزنید.
ساکت شدند و دست از بحث برداشتند.
جین: راستی، «لی یی چان» دعوتنامه فرستاد.
تهیونگ: اِ؟... پس باید برای امشب آماده شیم.
جیمین: گفته باشم، همه با هم میریم؛ مگه نه جونگکوک؟
" باشه بابا، باهاتون میام. "jk
" دعوتنامه چی؟ جایی میخواید برید؟ "a.t
جیمین: «لی یی چان» یکی از شرکای قدیمیمونه؛ امشب سالگرد تاسیس شرکت جدیدشه و هر سال جشن میگیره.
" آهان، که اینطور. "a.t
***
**شب - عمارت جئون**
هر چهار نفر با کتوشلوارهای شیک و رسمی، دم در ایستاده بودند. لارا با تحسین بهشون نگاه کرد.
" اوه، امشب حسابی خوشتیپ شدیدا! "a.t
جین: ما همیشه خوشتیپ بودیم.
" معلومه که بودید، ولی امشب یه چیزِ دیگه شدید. "a.t
تهیونگ: مطمئنی نمیخوای باهامون بیای؟ خونه تنها میمونی.
" نه بابا! من که کاری ندارم؛ زیاد تنها بودم، مشکلی نیست. "a.t
جیمین: درسته، ولی اینجا زیادی بزرگه؛ نمیترسی؟
" نه بابا، ترس کجا بود؟ شما برید، من منتظرتون میمونم. "a.t
جین: هر جور راحتی.
جیمین: هر وقت زنگ زدم، سریع جواب بده.
" به یه ثانیه نکشیده جواب میدم. "a.t
تهیونگ لپ لارا را کشید.
تهیونگ: مواظب خودت باش.
" شما هم همینطور... بهتون خوش بگذره! "a.t
ایول، فهمیدم چی میخوای! یعنی همون لحن خودمانی، بدون علامتهای اضافی، ولی با جزئیاتِ حرکات و حالتهای صورت که داستان جون به خودش بگیره. اینم از این:
(Jk) با لحن تهدیدآمیز خم شد و گفت جواب تلفن منم میدی لج نمیکنی جواب ندی ۱ ثانیه نگذشته میام
(At) با حرص زد به بازو جونگکوک و گفت برو بابا
(Jk) با یه پوزخند گفت من دیگه گفتم
و رفتن ساعت ۲ شب شد لارا منتظر بود که گوشیش زنگ خورد رفت جواب بده دید جونگکوک بود
توی ذهنش گفت اگه جواب ندم این دیوونه است یهو میاد
میخواست جواب بده صدای در اومد فکر کرد اعضا هستن ولی بعد یه مرد با نقاب بود که اومد سمتش لارا تا میخواست کاری کنه اومد سریع و با دستش گردن لارا داشت فشار میداد و خفه میکرد و میخواست گردنبند رو ازش بگیره
و بله
لارا چون جواب نداده بود جونگکوک هم که سر حرفش موند همون موقع خودش رو رسوند و تا اون صحنه رو دید رگ گردنش بیرون اومد با عصبانیت مرد رو تا میتونست زد
و..
#jungkook#BTS#تصور کوک
**part**
همانطور که اشکهایش را پاک میکرد، خندید.
جیمین: الان میآییم.
تهیونگ: نیایید میخورمتون!
جیمین: باشه، باشه... الان میآییم.
جیمین: بیا بریم.
" باشه "a.t
از اتاق بیرون رفتند و وارد آشپزخانه شدند.
جین: دختر! فرستادمت که بری بیاریشون، بعد خودت غیبت زد؟
" (با خنده) ببخشید! "a.t
سر میز نشستند. در حال خوردن بودند که جیمین سر صحبت را باز کرد.
جیمین: از این به بعد، ا.ت خواهرِ منه.
لقمه توی گلوی جونگکوک گیر کرد و به سرفه افتاد.
" چی؟ بهش گفتی؟ "jk
" هی آقا پسر، من از قبل خبر داشتم! "a.t
جین: چی؟
تهیونگ: میدونستی و هیچی نمیگفتی؟
" دیشب که داشتید حرف میزدید شنیدم؛ نگفتم تا خودش اعتراف کنه. "a.t
جیمین: (خندهای کوتاه) ایول، درست حدس زد.
" هی خانم کوچولو، من باهات کار دارم! "jk
" چی؟ "a.t
" اون شب بهم نگفتی که سوهو هم دنبال توئه و هم دنبال گردنبند؛ فقط گفتی دنبال خودته. باید تقاص دروغت رو پس بدی. "jk
" نگفتم تا یه وقت گردنبند رو ازم نگیری! "a.t
" آخه گردنبندِ تو به چه دردم میخوره؟! "jk
" به همون دردی که به سوهو میخوره! "a.t
" به هر حال، باید تلافیِ دروغ گفتنت رو پس بدی. "jk
" من تلافیِ هیچ چیزی رو پس نمیدم. "a.t
" مجبورت میکنم. "jk
" مجبورم کن تا ببینی باهات چیکار میکنم! "a.t
" نه بابا! خانم کوچولو زبوندراز شده، خبر نداشتیم! "jk
" خیلی وقته؛ فقط مثل جنابعالی عقدهای نیستیم. "a.t
" من عقدهایام؟ "jk
" کور بودی، کر شدی؛ بله، جنابعالی دقیقاً عقدهای هستی! "a.t
" کور و کر بودنم رو بهت نشون میدم، دخترِ پرو...! "jk
" نشون بده ببینم...! "a.t
اعصاب بقیه از بحثهای بیپایان این دو تا حسابی خُرد شد.
جین: بسه دیگه! شما دو تا نمیخواین یه لحظه آروم بگیرین؟
تهیونگ: الکی دارید سر چیزای بیخودی بحث میکنید؛ خسته شدم بابا!
جیمین: هیچکدومتون حق ندارید با هم دیگه کاری داشته باشید... غذاتون رو بخورید و حرف اضافی هم نزنید.
ساکت شدند و دست از بحث برداشتند.
جین: راستی، «لی یی چان» دعوتنامه فرستاد.
تهیونگ: اِ؟... پس باید برای امشب آماده شیم.
جیمین: گفته باشم، همه با هم میریم؛ مگه نه جونگکوک؟
" باشه بابا، باهاتون میام. "jk
" دعوتنامه چی؟ جایی میخواید برید؟ "a.t
جیمین: «لی یی چان» یکی از شرکای قدیمیمونه؛ امشب سالگرد تاسیس شرکت جدیدشه و هر سال جشن میگیره.
" آهان، که اینطور. "a.t
***
**شب - عمارت جئون**
هر چهار نفر با کتوشلوارهای شیک و رسمی، دم در ایستاده بودند. لارا با تحسین بهشون نگاه کرد.
" اوه، امشب حسابی خوشتیپ شدیدا! "a.t
جین: ما همیشه خوشتیپ بودیم.
" معلومه که بودید، ولی امشب یه چیزِ دیگه شدید. "a.t
تهیونگ: مطمئنی نمیخوای باهامون بیای؟ خونه تنها میمونی.
" نه بابا! من که کاری ندارم؛ زیاد تنها بودم، مشکلی نیست. "a.t
جیمین: درسته، ولی اینجا زیادی بزرگه؛ نمیترسی؟
" نه بابا، ترس کجا بود؟ شما برید، من منتظرتون میمونم. "a.t
جین: هر جور راحتی.
جیمین: هر وقت زنگ زدم، سریع جواب بده.
" به یه ثانیه نکشیده جواب میدم. "a.t
تهیونگ لپ لارا را کشید.
تهیونگ: مواظب خودت باش.
" شما هم همینطور... بهتون خوش بگذره! "a.t
ایول، فهمیدم چی میخوای! یعنی همون لحن خودمانی، بدون علامتهای اضافی، ولی با جزئیاتِ حرکات و حالتهای صورت که داستان جون به خودش بگیره. اینم از این:
(Jk) با لحن تهدیدآمیز خم شد و گفت جواب تلفن منم میدی لج نمیکنی جواب ندی ۱ ثانیه نگذشته میام
(At) با حرص زد به بازو جونگکوک و گفت برو بابا
(Jk) با یه پوزخند گفت من دیگه گفتم
و رفتن ساعت ۲ شب شد لارا منتظر بود که گوشیش زنگ خورد رفت جواب بده دید جونگکوک بود
توی ذهنش گفت اگه جواب ندم این دیوونه است یهو میاد
میخواست جواب بده صدای در اومد فکر کرد اعضا هستن ولی بعد یه مرد با نقاب بود که اومد سمتش لارا تا میخواست کاری کنه اومد سریع و با دستش گردن لارا داشت فشار میداد و خفه میکرد و میخواست گردنبند رو ازش بگیره
و بله
لارا چون جواب نداده بود جونگکوک هم که سر حرفش موند همون موقع خودش رو رسوند و تا اون صحنه رو دید رگ گردنش بیرون اومد با عصبانیت مرد رو تا میتونست زد
و..
#jungkook#BTS#تصور کوک
- ۹۹
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط