داستانک
داستانک
((حضور))
تمام طول شب،غرق در مناجات و شور بود،شوری عارفانه.
صبح هم که شد،لبخند بر لب داشت و در دلش غوغایی بود.
می ترسید از این همه هیجان،
قلبش،بالهایش را گشوده و پر زده و برود....و او بماند، با یک حسرت...
برای رسیدن لحظه ی دیدار،
از ثانیه ها جلو می زد و نفسش حبس شده بود...
ناگهان همه بلند شدند و صلوات فرستادند...
و لحظه ی وصال ، خورشید بالا آمد...
جمعه بود و... نماز جمعه ... و یک امام...
که صاحب الزمان عجل الله تعالی بود.
((حضور))
تمام طول شب،غرق در مناجات و شور بود،شوری عارفانه.
صبح هم که شد،لبخند بر لب داشت و در دلش غوغایی بود.
می ترسید از این همه هیجان،
قلبش،بالهایش را گشوده و پر زده و برود....و او بماند، با یک حسرت...
برای رسیدن لحظه ی دیدار،
از ثانیه ها جلو می زد و نفسش حبس شده بود...
ناگهان همه بلند شدند و صلوات فرستادند...
و لحظه ی وصال ، خورشید بالا آمد...
جمعه بود و... نماز جمعه ... و یک امام...
که صاحب الزمان عجل الله تعالی بود.
- ۳۵۹
- ۲۲ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط