داستانک

داستانک
((حضور))

تمام طول شب،غرق در مناجات و شور بود،شوری عارفانه.
صبح هم که شد،لبخند بر لب داشت و در دلش غوغایی بود.
می ترسید از این همه هیجان،
قلبش،بالهایش را گشوده و پر زده و برود....و او بماند، با یک حسرت...
برای رسیدن لحظه ی دیدار،
از ثانیه ها جلو می زد و نفسش حبس شده بود...

ناگهان همه بلند شدند و صلوات فرستادند...
و لحظه ی وصال ، خورشید بالا آمد...
جمعه بود و... نماز جمعه ... و یک امام...

که صاحب الزمان عجل الله تعالی بود.
دیدگاه ها (۲)

حضرت آقا

پاییز

(از دفتر آیه های عشق)*(سوره ی کوثر)*ما تو را دادیم خیر بیشما...

{به نام خدا} ***شعر((مادر))تقدیم به قهرمان زندگی ام،مادرم.**...

「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」مُـجــٰازاتـگـر𝗣𝗔𝗥𝗧 : 170✦..........................

تکاپو پارت 47= یک فنجان عشق!

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط