شکنجه ای در بهار به سراغ من آمد

شکنجه ای در بهار به سراغ من آمد .
به سراغ تنِ من که غمگین بود و اما در هیچ کجای بهار غم نبود .
زیبایی بود و بوی باد می آمد ..اما من از درون خونریزی داشتم .
تمام رگ هایم از درون پاره شده بود و اما هر حرامزاده ای که از کنار من رد میشد فکر میکرد که من یک رهگذر هستم که داره گورش رو گم می‌کنه ...
دیدگاه ها (۰)

کرایه

مرکز تروما

او یک کنسرو باز کرد .و بوی آن بلند شد .پیرمرد با همین بو ، ز...

۱لباسش را در آورد و آن را روی مبل انداخت و غرق در بوی عرق به...

شبی که بر بلندای ساختمان ، روی دیوارِ کوچک پشت بام تکیه و سی...

شبی به او رسیدم که مانند شب های قبل پر از استرس بودم .او مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط