Daddy help me
پارت:11 ؞؞؞پارت اخر🥲💔
چشمامون بستم صدای شلیک گلوله توی فضای عمارت بخش شد ولی چرا هیچ حس دردی ندارم
چشمامو باز کردم با جسد میا که غرق در خون جولوی پاهام افتاده بود مواجه شدشم ولی کی شلیک کرده بود سرم رو به ارومی به طرف بالا اوردم کاملیا
کوک: کاملیا
کاملیا: بابا(بغض سگی)
ویو کاملیا
از پله ها اروم پایین رفتم دیدم مامان تفنگ رو به سمت قلب بابا نشونه گرفته باید بین زندگی با مامان و زندگی با بابا یکیو انتخابکنم
چون اگه با مامان بمونم بابا میمیره
و اگه با بابا بمونم مجبورم مامان رو بکشم
من دومی رو انتخاب میکنم چون بابا برام عزیز ترین فرد تو زندگیمه از اولم اشتباه کردم با مامانم اومد با تفنگ به سره مامان شلیک کردم مامان افتاد روی زمین
ویو کوک
باورم نیمیشه بعد این همه سال دارم دخترمو ذوباره میبینم با شور شوق به طرف کاملیا رفتم اونو تو بغلم گرفتم
کوک: دخترم (گریه) دختر عزیزمم بابارو ببخش بخاطر کم کاری هایی که برات کردم منو ببخش
کاملیا: بابا خیلی دلم برات تنگ شده بود
کوک: حاضری با من برگردی کره
کاملیا: اره باباجون
ویو ادمین
کاملیا وسایلش رو جمع کرد کوک بالا سر هان رفت ضربان قلبش رو چک کرد اون مرده بود فلیکس هم همینطور با کمک افرادی که مرکز فرستاده بود جنازه سرباز ها و هان فلیکس رو از اونجا بردن که انتقالش بدن به کره
کاملیا و کوک هم میا رو توی باغ عمارت دفن کردن و بعذ کره برگشتن
(پرش به 3سال بعد)
ویو کاملیا
دوسال از زمانی که من برگشتم کره میگذره و الان توی یکی از بزرگ ترین بیمارستان های کره دکتر هستم 4ماه بعد اینکه به کره اومدیم من با تهیانگ پسر عمو ته وارد رابطه شدم و 1سال بعدس باهم ازدواج کزدیم و صاحب یه پسر کوچولو به اسم جیهان شدیم
خیلی دوست دارم وقتی پسرم بزرگ شد سر گذشت خودم وبراش تعریف کنم و بگم که ادم ها چقدر میتونن خطرناک باشن حتا اگه عزیز ترین فرد ادم باشن
~پایان ~
نظرتون راجب پارت اخر ❤️🩹
🥺🥺🥺
چشمامون بستم صدای شلیک گلوله توی فضای عمارت بخش شد ولی چرا هیچ حس دردی ندارم
چشمامو باز کردم با جسد میا که غرق در خون جولوی پاهام افتاده بود مواجه شدشم ولی کی شلیک کرده بود سرم رو به ارومی به طرف بالا اوردم کاملیا
کوک: کاملیا
کاملیا: بابا(بغض سگی)
ویو کاملیا
از پله ها اروم پایین رفتم دیدم مامان تفنگ رو به سمت قلب بابا نشونه گرفته باید بین زندگی با مامان و زندگی با بابا یکیو انتخابکنم
چون اگه با مامان بمونم بابا میمیره
و اگه با بابا بمونم مجبورم مامان رو بکشم
من دومی رو انتخاب میکنم چون بابا برام عزیز ترین فرد تو زندگیمه از اولم اشتباه کردم با مامانم اومد با تفنگ به سره مامان شلیک کردم مامان افتاد روی زمین
ویو کوک
باورم نیمیشه بعد این همه سال دارم دخترمو ذوباره میبینم با شور شوق به طرف کاملیا رفتم اونو تو بغلم گرفتم
کوک: دخترم (گریه) دختر عزیزمم بابارو ببخش بخاطر کم کاری هایی که برات کردم منو ببخش
کاملیا: بابا خیلی دلم برات تنگ شده بود
کوک: حاضری با من برگردی کره
کاملیا: اره باباجون
ویو ادمین
کاملیا وسایلش رو جمع کرد کوک بالا سر هان رفت ضربان قلبش رو چک کرد اون مرده بود فلیکس هم همینطور با کمک افرادی که مرکز فرستاده بود جنازه سرباز ها و هان فلیکس رو از اونجا بردن که انتقالش بدن به کره
کاملیا و کوک هم میا رو توی باغ عمارت دفن کردن و بعذ کره برگشتن
(پرش به 3سال بعد)
ویو کاملیا
دوسال از زمانی که من برگشتم کره میگذره و الان توی یکی از بزرگ ترین بیمارستان های کره دکتر هستم 4ماه بعد اینکه به کره اومدیم من با تهیانگ پسر عمو ته وارد رابطه شدم و 1سال بعدس باهم ازدواج کزدیم و صاحب یه پسر کوچولو به اسم جیهان شدیم
خیلی دوست دارم وقتی پسرم بزرگ شد سر گذشت خودم وبراش تعریف کنم و بگم که ادم ها چقدر میتونن خطرناک باشن حتا اگه عزیز ترین فرد ادم باشن
~پایان ~
نظرتون راجب پارت اخر ❤️🩹
🥺🥺🥺
- ۱۵.۹k
- ۲۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط