دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا

دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا
نرم نرمک دل به او بستم نمیدانم چرا
با پیامی دل زمن برد آن صبای صبح خیز
با محبت کرد قلبم را به عشقش مبتلا
من نبودم اهل تسبیح و روایت لیکن او
کرده شیدای حدیث و معرفت قلب مرا
شعرهایم ناقص و بی ارزشند و کم فروغ
میکند تایید و میگوید به شعرم مرحبا
گر کسی پرسد زمن از او چه میدانی؟ بگو
گویمش لیلی اشعار من است آن با صفا
آرزومندم بگیرم تنگ در آغوش خویش
تانگردد بعد ازاین دین ودلی از هم جدا
ای رفیقان طریقت چند وقتی می شود
دلبری نادیده بر قلبم شده فرمانروا...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌
دیدگاه ها (۱۰۲)

‍ ‍ هیچ گاه از چشم هایت، گریه خواهش کرده ای؟شانه های سوگواری...

و تو که نیستیدلم به کوچه نمی زندپایم به خیابان کشیده نمی شود...

بودنت حال خوشم را جاودانی میکندبودنت با دلخوشی هایم تبانی می...

ای چراغ دل تاریکم ! از این خانه مرو !آشنای تو منم، بر در بیگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط