رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت اول | اولین برخورد
صدای غرش موتور، سکوت حیاط مدرسهی خصوصی «هانسون» را شکست.
همه نگاهشان به سمت در ورودی چرخید.
ـ «جونگکوک اومد...»
جونگکوک با موتور مشکی محبوبش وارد محوطه شد. کلاه ایمنی را برداشت و با همان غرور همیشگی از موتور پیاده شد. بیشتر دخترهای مدرسه با لبخند به او سلام کردند، اما او فقط سر تکان داد.
چند قدم آنطرفتر، جولیا خودش را به او رساند و بازویش را گرفت.
ـ «صبح بخیر، کوک.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ «صبح بخیر.»
همان لحظه، یک ماشین مشکی جلوی مدرسه ایستاد.
دختری با موهای قهوهای روشن و چشمان عسلی از ماشین پیاده شد. نگاه همه روی او قفل شده بود.
لیانا...
دختر دورگهی ایرانی و کرهای که تازه به این مدرسه منتقل شده بود.
او بیتوجه به نگاهها وارد مدرسه شد؛ اما ناگهان شانهاش به کسی خورد.
دفتر طراحی از دستش افتاد و برگههای نقاشی روی زمین پخش شدند.
وقتی خم شد تا آنها را جمع کند، یک کفش روی یکی از نقاشیهایش قرار گرفت.
سرش را بالا آورد.
جونگکوک.
با بیحوصلگی گفت:
ـ «حواست کجاست؟»
لیانا با اخم جواب داد:
ـ «فکر کنم تو به من خوردی.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «جرئت داری جوابم رو بدی؟»
لیانا بدون اینکه چیزی بگوید، نقاشی خرابشدهاش را برداشت و از کنارش رد شد.
در کلاس هنر، معلم گفت:
ـ «نمایندههای امسال مدرسه برای مسابقهی نقاشی... جونگکوک و لیانا هستن.»
همه با تعجب به لیانا نگاه کردند.
جونگکوک اخم کرد.
ـ «من با اون کار نمیکنم.»
معلم با جدیت گفت:
ـ «این تصمیم مدرسه است.»
جونگکوک فقط خندید و از کلاس بیرون رفت.
لیانا زیر لب گفت:
ـ «چه پسر خودخواهی...»
اما هنوز نمیدانست که همین پسر، چند ماه بعد قرار است به اجبار همسرش شود...
پایان پارت اول 💜
پارت اول | اولین برخورد
صدای غرش موتور، سکوت حیاط مدرسهی خصوصی «هانسون» را شکست.
همه نگاهشان به سمت در ورودی چرخید.
ـ «جونگکوک اومد...»
جونگکوک با موتور مشکی محبوبش وارد محوطه شد. کلاه ایمنی را برداشت و با همان غرور همیشگی از موتور پیاده شد. بیشتر دخترهای مدرسه با لبخند به او سلام کردند، اما او فقط سر تکان داد.
چند قدم آنطرفتر، جولیا خودش را به او رساند و بازویش را گرفت.
ـ «صبح بخیر، کوک.»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد.
ـ «صبح بخیر.»
همان لحظه، یک ماشین مشکی جلوی مدرسه ایستاد.
دختری با موهای قهوهای روشن و چشمان عسلی از ماشین پیاده شد. نگاه همه روی او قفل شده بود.
لیانا...
دختر دورگهی ایرانی و کرهای که تازه به این مدرسه منتقل شده بود.
او بیتوجه به نگاهها وارد مدرسه شد؛ اما ناگهان شانهاش به کسی خورد.
دفتر طراحی از دستش افتاد و برگههای نقاشی روی زمین پخش شدند.
وقتی خم شد تا آنها را جمع کند، یک کفش روی یکی از نقاشیهایش قرار گرفت.
سرش را بالا آورد.
جونگکوک.
با بیحوصلگی گفت:
ـ «حواست کجاست؟»
لیانا با اخم جواب داد:
ـ «فکر کنم تو به من خوردی.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «جرئت داری جوابم رو بدی؟»
لیانا بدون اینکه چیزی بگوید، نقاشی خرابشدهاش را برداشت و از کنارش رد شد.
در کلاس هنر، معلم گفت:
ـ «نمایندههای امسال مدرسه برای مسابقهی نقاشی... جونگکوک و لیانا هستن.»
همه با تعجب به لیانا نگاه کردند.
جونگکوک اخم کرد.
ـ «من با اون کار نمیکنم.»
معلم با جدیت گفت:
ـ «این تصمیم مدرسه است.»
جونگکوک فقط خندید و از کلاس بیرون رفت.
لیانا زیر لب گفت:
ـ «چه پسر خودخواهی...»
اما هنوز نمیدانست که همین پسر، چند ماه بعد قرار است به اجبار همسرش شود...
پایان پارت اول 💜
- ۳۹۴
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط