「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118
✦.................................
همهی آن قوانین را برای یک نفر زیر پا گذاشته بود نگاهش برای لحظهای روی آیلین افتاد؛ دختری که شانه هایش از شدت گریه می لرزید و هنوز با دو دست لباس خونی خودش را چنگ زده بود؛ انگار میترسید اگر رهایش کند، آخرین نشانهی تهیونگ را هم از دست بدهد.
جیمین خیلی آرام زیر لب گفت:
جیمین: حالا میفهمم...
آیلین سرش را بالا آورد چشم های سرخش هنوز از اشک پر بود:
+ چی...؟
جیمین لبخند خیلی کمرنگی زد؛ از آن لبخند هایی که بیشتر غم داشت تا آرامش
جیمین: میفهمم چرا فرمانده حاضر شد جونش رو بده...
مکث کوتاهی کرد و دوباره نگاهش را به جاده برگرداند
جیمین: چون همون قدر که اون دوستت داره... تو هم عاشقشی
همین یک جمله کافی بود، لب پایین آیلین لرزید چشم هایش دوباره پر از اشک شد و بیاختیار صورتش را برگرداند سمت پنجره چراغ های شهر یکی یکی از کنارشان رد میشدند، اما او هیچکدام را نمیدید.
فقط یک تصویر مدام جلوی چشمش تکرار میشد؛ تهیونگ با همان نگاه آرام همان بو,سهی کوتاه و همان قولی که داده بود:
_ برمیگردم
آیلین انگشت هایش را روی لب هایش گذاشت؛ همان جایی که هنوز گرمای آخرین بو,سهی مرد را حس میکرد.
اشک آرام از گوشهی چشمش پایین افتاد
+ فقط... برگرد...
خیلی آهسته گفت؛ آنقدر آهسته که شاید حتی خودش هم صدایش را نشنید.
+ این بار هرچی بگی گوش میکنم...
+ فقط برگرد
ــــــــــــــــــــ
صدای زنگ تلفن، سکوت سنگین داخل ماشین را شکست.
جیمین بدون معطلی تماس را جواب داد هنوز نگاهش روی آیلین بود؛ دختری که از چند دقیقه قبل فقط گریه کرده بود، بیصدا، بی وقفه، انگار اشک هایش تمام نمیشد
جیمین با صدایی جدی گفت:
جیمین: وضعیت؟
چند ثانیه فقط گوش داد اخم بین ابروهایش عمیقتر شد.
جیمین: زندهست؟
نفسش را آرام بیرون داد
جیمین: کدوم بیمارستان؟
آدرس را چند بار تکرار کرد تا مطمئن شود اشتباه نشنیده، بعد تماس را قطع کرد
آیلین با چشمهای خیس فوراً سر بلند کرد
+ تهیونگ...؟
جیمین موتور ماشین را روشن کرد و همانطور که فرمان را محکم گرفته بود، آرام گفت:
جیمین: بردنش اتاق عمل
همین یک جمله کافی بود رنگ از صورت آیلین پرید لب پایینش لرزید و دوباره اشک از چشمهایش سرازیر شد.
+ من... من میخوام ببینمش...
جیمین فقط سر تکان داد
جیمین: میبینیش... فقط خودتو نگه دار
ماشین با سرعت از خیابان ها گذشت؛ صدای آژیر آمبولانس هایی که از روبه رو رد میشدند، هنوز حال و هوای جنگ را زنده نگه داشته بود. آیلین دستهای یخ زده اش را روی هم فشار میداد، ناخن هایش کف دستش را زخم کرده بودند اما حتی دردش را حس نمیکرد.
تمام مسیر فقط یک تصویر جلوی چشمش بود؛ لبخند کوتاه تهیونگ بو,سهای که میان دود و گلوله از او گرفته بود و بعد... آن لکهی خون.
پلک هایش را محکم بست.
+ فقط... فقط سالم باش...
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه دعا شنیده میشد
چند دقیقه بعد ماشین جلوی بیمارستان نظامی توقف کرد؛ قبل از اینکه جیمین کامل ترمز کند، آیلین در را باز کرد و تقریباً دوید
راهروهای سفید بیمارستان بوی الکل و دارو میداد چند سرباز زخمی روی برانکاردها جابه جا میشدند، پرستارها با عجله رفتوآمد میکردند و صدای دستگاه ها با هم قاطی شده بود
جیمین خودش را به مسئول پذیرش رساند
جیمین: فرمانده کیم تهیونگ.
پرستار بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، پرونده را نگاه کرد
پرستار: اتاق عمل شماره سه... هنوز داخل عمل هستن.
پاهای آیلین همان جا سست شد؛ نگاهش روی چراغ قرمز بالای اتاق عمل قفل ماند چراغی که فقط یک معنی داشت؛ هنوز معلوم نبود چه میشود
آرام روی صندلی فلزی نشست اما فقط دو ثانیه دوام آورد دوباره بلند شد چند قدم راه رفت دوباره برگشت انگشت هایش بیاختیار آستین خونی لباسش را چنگ میزدند؛ همان خونی که هنوز از لباس تهیونگ روی مانتویش مانده بود.
نفسش شکست
+ تقصیر منه...
این بار دیگر نتوانست خودش را نگه دارد صورتش را میان دو دستش پنهان کرد و شانه هایش از شدت گریه لرزید
همان لحظه صدای دویدن کسی در راهرو پیچید.
لینا با نفسهای بریده از پیچ راهرو گذشت موهایش به هم ریخته بود و هنوز معلوم بود با عجله خودش را رسانده نگاهش که به آیلین افتاد، یک لحظه خشک شد؛ رنگ خونی لباس آیلین چشمهای سرخ و متورمش، همه چیز را بدون هیچ توضیحی فهمید
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 118
✦.................................
همهی آن قوانین را برای یک نفر زیر پا گذاشته بود نگاهش برای لحظهای روی آیلین افتاد؛ دختری که شانه هایش از شدت گریه می لرزید و هنوز با دو دست لباس خونی خودش را چنگ زده بود؛ انگار میترسید اگر رهایش کند، آخرین نشانهی تهیونگ را هم از دست بدهد.
جیمین خیلی آرام زیر لب گفت:
جیمین: حالا میفهمم...
آیلین سرش را بالا آورد چشم های سرخش هنوز از اشک پر بود:
+ چی...؟
جیمین لبخند خیلی کمرنگی زد؛ از آن لبخند هایی که بیشتر غم داشت تا آرامش
جیمین: میفهمم چرا فرمانده حاضر شد جونش رو بده...
مکث کوتاهی کرد و دوباره نگاهش را به جاده برگرداند
جیمین: چون همون قدر که اون دوستت داره... تو هم عاشقشی
همین یک جمله کافی بود، لب پایین آیلین لرزید چشم هایش دوباره پر از اشک شد و بیاختیار صورتش را برگرداند سمت پنجره چراغ های شهر یکی یکی از کنارشان رد میشدند، اما او هیچکدام را نمیدید.
فقط یک تصویر مدام جلوی چشمش تکرار میشد؛ تهیونگ با همان نگاه آرام همان بو,سهی کوتاه و همان قولی که داده بود:
_ برمیگردم
آیلین انگشت هایش را روی لب هایش گذاشت؛ همان جایی که هنوز گرمای آخرین بو,سهی مرد را حس میکرد.
اشک آرام از گوشهی چشمش پایین افتاد
+ فقط... برگرد...
خیلی آهسته گفت؛ آنقدر آهسته که شاید حتی خودش هم صدایش را نشنید.
+ این بار هرچی بگی گوش میکنم...
+ فقط برگرد
ــــــــــــــــــــ
صدای زنگ تلفن، سکوت سنگین داخل ماشین را شکست.
جیمین بدون معطلی تماس را جواب داد هنوز نگاهش روی آیلین بود؛ دختری که از چند دقیقه قبل فقط گریه کرده بود، بیصدا، بی وقفه، انگار اشک هایش تمام نمیشد
جیمین با صدایی جدی گفت:
جیمین: وضعیت؟
چند ثانیه فقط گوش داد اخم بین ابروهایش عمیقتر شد.
جیمین: زندهست؟
نفسش را آرام بیرون داد
جیمین: کدوم بیمارستان؟
آدرس را چند بار تکرار کرد تا مطمئن شود اشتباه نشنیده، بعد تماس را قطع کرد
آیلین با چشمهای خیس فوراً سر بلند کرد
+ تهیونگ...؟
جیمین موتور ماشین را روشن کرد و همانطور که فرمان را محکم گرفته بود، آرام گفت:
جیمین: بردنش اتاق عمل
همین یک جمله کافی بود رنگ از صورت آیلین پرید لب پایینش لرزید و دوباره اشک از چشمهایش سرازیر شد.
+ من... من میخوام ببینمش...
جیمین فقط سر تکان داد
جیمین: میبینیش... فقط خودتو نگه دار
ماشین با سرعت از خیابان ها گذشت؛ صدای آژیر آمبولانس هایی که از روبه رو رد میشدند، هنوز حال و هوای جنگ را زنده نگه داشته بود. آیلین دستهای یخ زده اش را روی هم فشار میداد، ناخن هایش کف دستش را زخم کرده بودند اما حتی دردش را حس نمیکرد.
تمام مسیر فقط یک تصویر جلوی چشمش بود؛ لبخند کوتاه تهیونگ بو,سهای که میان دود و گلوله از او گرفته بود و بعد... آن لکهی خون.
پلک هایش را محکم بست.
+ فقط... فقط سالم باش...
صدایش آنقدر آرام بود که بیشتر شبیه دعا شنیده میشد
چند دقیقه بعد ماشین جلوی بیمارستان نظامی توقف کرد؛ قبل از اینکه جیمین کامل ترمز کند، آیلین در را باز کرد و تقریباً دوید
راهروهای سفید بیمارستان بوی الکل و دارو میداد چند سرباز زخمی روی برانکاردها جابه جا میشدند، پرستارها با عجله رفتوآمد میکردند و صدای دستگاه ها با هم قاطی شده بود
جیمین خودش را به مسئول پذیرش رساند
جیمین: فرمانده کیم تهیونگ.
پرستار بدون اینکه سرش را بالا بیاورد، پرونده را نگاه کرد
پرستار: اتاق عمل شماره سه... هنوز داخل عمل هستن.
پاهای آیلین همان جا سست شد؛ نگاهش روی چراغ قرمز بالای اتاق عمل قفل ماند چراغی که فقط یک معنی داشت؛ هنوز معلوم نبود چه میشود
آرام روی صندلی فلزی نشست اما فقط دو ثانیه دوام آورد دوباره بلند شد چند قدم راه رفت دوباره برگشت انگشت هایش بیاختیار آستین خونی لباسش را چنگ میزدند؛ همان خونی که هنوز از لباس تهیونگ روی مانتویش مانده بود.
نفسش شکست
+ تقصیر منه...
این بار دیگر نتوانست خودش را نگه دارد صورتش را میان دو دستش پنهان کرد و شانه هایش از شدت گریه لرزید
همان لحظه صدای دویدن کسی در راهرو پیچید.
لینا با نفسهای بریده از پیچ راهرو گذشت موهایش به هم ریخته بود و هنوز معلوم بود با عجله خودش را رسانده نگاهش که به آیلین افتاد، یک لحظه خشک شد؛ رنگ خونی لباس آیلین چشمهای سرخ و متورمش، همه چیز را بدون هیچ توضیحی فهمید
- ۹۸۱
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط