دروازه ی میان دوجهان

دروازه ی میان دوجهان

**فصل اول**

**زمزمه‌های شهر خاموش**
پارت۱
آلیس نفس عمیقی کشید و رایحه تند خاک باران‌خورده و دود چوب درخت بلوط را در هوای خنک پاییزی به ریه‌هایش فرستاد. خیابان‌های سنگفرش «اِلدوریا» زیر نور لرزان فانوس‌ها، قصه‌ای کهنه را زمزمه می‌کردند. الدوریا، شهر ما، همیشه همین‌طور بود؛ ترکیبی مسحورکننده از جادو و واقعیت، جایی که سایه‌ها گاهی جان می‌گرفتند و نجواهای باستانی در باد می‌پیچید. اما امشب، چیزی فرق داشت. سنگینی عجیبی در هوا موج می‌زد، گویی شهر نفسهاش را حبس کرده بود.

«دیگه تحمل این وضعیت رو ندارم، آلیس!» صدای الا، که کنارش ایستاده بود و با بی‌قراری ردای سبز تیره‌اش را صاف می‌کرد، سکوت را شکست. «این سه هفته، هر شب یه اتفاق عجیب. یه شب، ماه سرخ شد و هیچ‌کس دلیلش رو نمی‌دونست. شب بعدش، همه ساعت‌های شهر پنج دقیقه جلو رفتن! و دیشب... دیشب صدای اون موسیقی عجیب از برج ساعت قدیمی اومد، در حالی که اون برج سال‌هاست که متروکه شده!»

آلیس لبخندی زد؛ اضطراب الا همیشه بامزه بود. «آروم باش الا. خودت گفتی که برج ساعت متروکه است. حتماً یه صدای دیگه‌ای بوده که اشتباه شنیدی.»

«اشتباه شنیدم؟» الا با چشمانی گرد شده به آلیس خیره شد. «اون صدا... شبیه یه موسیقی بود که انگار از یه دنیای دیگه می‌اومد. ترسناک بود، ولی... قشنگ هم بود. بعدش دیدم که نور ضعیفی از پنجره یکی از اتاق‌های بالایی برج می‌تابید. یه نور آبی کمرنگ.»

قلب آلیس شروع به تپیدن کرد. او هم آن صدا را شنیده بود، اما ترجیح داده بود نادیده‌اش بگیرد. او همیشه منطقی‌تر از الا بود، اما حس ششم قدرتمندی داشت که کمتر او را به اشتباه می‌انداخت. «نور آبی؟ از برج ساعت؟»

همان لحظه، باد سردی وزید و باعث شد شعله فانوس‌ها به شدت بلرزند. از انتهای خیابان، سایه‌های بلند و باریکی شروع به کشیده شدن کردند. آلیس و الا هر دو به سمت منبع سایه‌ها چرخیدند. دو قامت بلند و لاغر، در تاریکی شب، انگار که روی زمین شناور بودند، به سمت آن‌ها می‌آمدند. صورتشان در سایه پنهان بود، اما هاله‌ای از قدرت و قدمت آن‌ها را احاطه کرده بود.

«اونا کین دیگه؟» الا با ترس پرسید و ناخودآگاه دستش را به سمت کیسه طلسم‌هایش برد.

آلیس نتوانست چشم از آن‌ها بردارد. چیزی در مورد آن‌ها آشنا بود، ولی در عین حال بیگانه. انگار که از دل افسانه‌ها بیرون آمده باشند. یکی از سایه‌ها، که قدی بلندتر داشت، سرش را به آرامی بالا آورد و دو چشم درخشان در تاریکی به سمت آلیس و الا خیره شد. برق نگاهش، مانند جرقه‌هایی از آتش سرد بود.

«به نظر نمیاد از اینجا باشن،» آلیس به آرامی گفت، صدایش کمی لرزید. «و فکر کنم... مشکل اصلی ما همین الان از راه رسید.»

سایه‌ها به آرامی نزدیک‌تر شدند و آلیس حس کرد که حضورشان، سنگینی هوا را دوچندان کرده است. انگار نه تنها شهر، بلکه خود زمان، نفسش را حبس کرده بود. و این تازه شروع ماجرا بود...
دیدگاه ها (۶)

**ادامه فصل اول: زمزمه‌های شهر خاموش**... و این تازه شروع ما...

*ادامه فصل اول: زمزمه‌های شهر خاموش** «پس... زمزمه‌ها درست ب...

#loveorhate#prt20جونکوک:عه باشه ویو ات:مامان بابام اومدن و ب...

#loveorhate#prt19 ویو ات:ساعت ۶ بعدظهر بود یه دوش  ۱۰ مینی گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط