ای عــــزیز دیوانهام ، نادیده مجنونت شـــدم
ای عــــزیز دیوانهام ، نادیده مجنونت شـــدم
جان خود را سوخـتم مستانه معشوقت شــدم
در کــنار پنـــــــجره بنشستهام با تاب و تب
چون مرا افسون نمودی مست چشمانت شدم
در سیاهــی های شب ،مهتــاب دنیـایم شـدی
چون قمـــر در عقــرب آن قــد و بالایت شدم
ای که بر هـــجرت وجودم رفــــته بر تاراج یار
گر بمیرم از غمت شک نیست پریشانت شـــدم...
جان خود را سوخـتم مستانه معشوقت شــدم
در کــنار پنـــــــجره بنشستهام با تاب و تب
چون مرا افسون نمودی مست چشمانت شدم
در سیاهــی های شب ،مهتــاب دنیـایم شـدی
چون قمـــر در عقــرب آن قــد و بالایت شدم
ای که بر هـــجرت وجودم رفــــته بر تاراج یار
گر بمیرم از غمت شک نیست پریشانت شـــدم...
- ۳۰۰
- ۰۱ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط