پارت هفت
پارت هفت
کوک: اون وقت چرا( عصبانی)
یوری: چون باعث دردسر میشه میفهمی
کوک: چیه میترسی مدیر نیاد خواستگاریت
یوری: چی میگی راستی من بیهوش بودم که چجوری بیدار شدم
کوک: چی..چیز.... چیزه
میسو: تنفس مصنوعی
یوری: چیییییی
کوک: داد نزن خب مجبور بودم
یوری: اصلا چرا نجاتم دادی هاا
کوک میزنه تو گوش یوری
یوری گریه میکنه کوک میاد یدونه دیگه بزنتش که میسو جلوش رو گرفت
یوری: چرا جلوش و گرفتی هوم کوک زندگی من به تو ربطی ندارهههههه
کوک: یه بار دیگه همچین حرفی بزنی با دستای خودم خفت میکنم فهمیدی
یوری رفت
ویو یوری
از خونه زدم بیرون آسمون هم داشت مثل من گریه میکرد تصمیم گرفتم فردا نرم
میسو:ک..کوک چیکار کردی ها چیکار کردی عوضی اینجوری میخواستی مراقبش باشی ها
کوک: من نمی خواستم
میسو: ساکت شو
جوک: میسو تو نباید دخالت کنی این به تو ربطی نداره
میسو: کوک یادته گفتی بعد از طلاق تهجون بازم باهات دوست بود اگر میدونست اینجوری میزنیش باهات حرفم نمیزد
کوک هیچی نگفت رفت توی اتاقش
جوک: آخه به توچه
میسو: خفه شو تا نکشتمت
جوک: باشه بابا نکشیمون
میسو هم رفت
فردا
لیلی: بچه ها معلم دستش شکسته خبر دارین خانم لین
کوک: چی چی گفتی
سوهو مدیر
سوهو: بچه ها امروز نمی تونم توی مدرسه بمونم یوری آسیب دیده
سوهو رفت کوک هم رفت
کوک: سلام
سوهو: سلام
کوک: خبر داری منو یوری ازدواج کردیم
سوهو: چی نه نمیدونستم
کوک: الان که میدونی لطفاً ازش فاصله بگیر( هووووو کوک غیرتی شده )
سوهو: باشه ببخشید نمی دونستم دیگه نزدیکش نمیشم هه هه( مثلاً خندید😂 )
کوک: چه مرگته چرا میخندی
سوهو: چون بی خیالش نمی شم
کوک: هه میبینیم
سوهو: یوری مال منه قدرت هم دسته منه ببین الان من مدیرم ولی تو یه دانش آموز بیشتر نیستی
کوک: هه نه بابا من که فقط دانش آموز نیستم( بله کوکی مافیاست سورپرایز میدونم که سورپرایز نشدین )
سوهو: چیه مافیا هستی
کوک: از کجا فهمیدی
سوهو: چ..چی
کوک: اون وقت چرا( عصبانی)
یوری: چون باعث دردسر میشه میفهمی
کوک: چیه میترسی مدیر نیاد خواستگاریت
یوری: چی میگی راستی من بیهوش بودم که چجوری بیدار شدم
کوک: چی..چیز.... چیزه
میسو: تنفس مصنوعی
یوری: چیییییی
کوک: داد نزن خب مجبور بودم
یوری: اصلا چرا نجاتم دادی هاا
کوک میزنه تو گوش یوری
یوری گریه میکنه کوک میاد یدونه دیگه بزنتش که میسو جلوش رو گرفت
یوری: چرا جلوش و گرفتی هوم کوک زندگی من به تو ربطی ندارهههههه
کوک: یه بار دیگه همچین حرفی بزنی با دستای خودم خفت میکنم فهمیدی
یوری رفت
ویو یوری
از خونه زدم بیرون آسمون هم داشت مثل من گریه میکرد تصمیم گرفتم فردا نرم
میسو:ک..کوک چیکار کردی ها چیکار کردی عوضی اینجوری میخواستی مراقبش باشی ها
کوک: من نمی خواستم
میسو: ساکت شو
جوک: میسو تو نباید دخالت کنی این به تو ربطی نداره
میسو: کوک یادته گفتی بعد از طلاق تهجون بازم باهات دوست بود اگر میدونست اینجوری میزنیش باهات حرفم نمیزد
کوک هیچی نگفت رفت توی اتاقش
جوک: آخه به توچه
میسو: خفه شو تا نکشتمت
جوک: باشه بابا نکشیمون
میسو هم رفت
فردا
لیلی: بچه ها معلم دستش شکسته خبر دارین خانم لین
کوک: چی چی گفتی
سوهو مدیر
سوهو: بچه ها امروز نمی تونم توی مدرسه بمونم یوری آسیب دیده
سوهو رفت کوک هم رفت
کوک: سلام
سوهو: سلام
کوک: خبر داری منو یوری ازدواج کردیم
سوهو: چی نه نمیدونستم
کوک: الان که میدونی لطفاً ازش فاصله بگیر( هووووو کوک غیرتی شده )
سوهو: باشه ببخشید نمی دونستم دیگه نزدیکش نمیشم هه هه( مثلاً خندید😂 )
کوک: چه مرگته چرا میخندی
سوهو: چون بی خیالش نمی شم
کوک: هه میبینیم
سوهو: یوری مال منه قدرت هم دسته منه ببین الان من مدیرم ولی تو یه دانش آموز بیشتر نیستی
کوک: هه نه بابا من که فقط دانش آموز نیستم( بله کوکی مافیاست سورپرایز میدونم که سورپرایز نشدین )
سوهو: چیه مافیا هستی
کوک: از کجا فهمیدی
سوهو: چ..چی
- ۳۰۶
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط