3 تفنگدار )
3 تفنگدار )
پارت ۸۴
هاری تند بازو اون سوکی که با هجوم میرفت گرفت سپس به سمته خودش چرخاند تند و عصبی تر از اون سوک لب زد
هاری. : معلوم هست کجا میری ؟
اون سوک آروم خیره شد به زمین سپس با لحن حاصل از بغض گفت
اون سوک : قدم میزنم
هاری : این وقت شب!
یوری قدمش را در کنار اون سوک ختم کرد سپس آروم دست رو شانه اش گذاشت
یوری : بهتره که نری بیرون
هاری : ببین این جوجه هم درست میگه بیا رفیق من بریم بخوابیم شاید حالتم خوب شه
اون سوک همانگونه شکست خورده و خسته ایستاده بود شاید از شدت بغض،خستکی،ناخوابی، شایدم هم درد عشق ! .. هاری نگاهش از خشکی تبدیل به غمگینی شد شاید هیچ وقت دوست بچگیش رو اینگونه ندیده بود آروم آرنجش را گرفت سپس هدایت نمود به سمته اتاق یوری ..
آروم روی لبه تخت نشست سپس بدونه هیچگونه حرفی دراز کشید هاری تند کلافه را رویش کشید سپس موهای بلندش ریخته شد رپوشش را درست تر کرد سپس خیره شد به اون سوک
یوری به شدت حس پشیمانی بهش دست میداد شاید اگه بهش نمیگفت اینگونه خورد نمیشد شاید امیدش زیر پای تهیونگ لح نمیشد
هاری : اون سوک میخواهی امشب پیشت بمونم ؟
اون سوک سری به نه تکون داد همان طور پهلو دراز کشیده بود
یوری آروم سمتش هجوم برد بدونه اینکه بپرسن" دلت میخواد کنارت دراز بکشم "
زیر پتوش رفت ..
یوری : میدونم ! .. ولی دلم برای مادرم تنگ شده میخواهم امشب اینجا بخوابم
اون سوک غمگین و خسته لبخندی ای زد
هاری دست به کمر شد سپس ابرو بالا انداخت خبیثانه گفت... هاری : ببینم جوجه تو با دوست من میخوابی و منم اینجوری تماشات کنم و از حسودی بترکم ؟ ...
اون سوک آروم در گلو خندید سپس به صدا آرمی گفت
اون سوک : برای تو هم جا هست
هاری تند رپوش سفیدش را کشید سپس کنار اون سوک دراز کشید تخت به اندازه ای بود که هر سه جا بشن هاری تند چراغ را خاموش کرد سپس سکوت در اتاق چرخید ... اون سوک تا حدی خسته بود که به خواب عمیقی فروع رفت ... هاری از همین الان به همسرش فکر میکرد که بدون زنش چه گونه بخوابه در دلش خندید سپس رو پهلو چرخید درد زیر دلش آرامی نداشت و باعث میشد بیشتر روی تخت قلط بخورد ... یوری زود تر از اون سوک به خوابه رفته بود چون عادت بچگیش رو فراموش نمیکرد ! ..
پارت ۸۴
هاری تند بازو اون سوکی که با هجوم میرفت گرفت سپس به سمته خودش چرخاند تند و عصبی تر از اون سوک لب زد
هاری. : معلوم هست کجا میری ؟
اون سوک آروم خیره شد به زمین سپس با لحن حاصل از بغض گفت
اون سوک : قدم میزنم
هاری : این وقت شب!
یوری قدمش را در کنار اون سوک ختم کرد سپس آروم دست رو شانه اش گذاشت
یوری : بهتره که نری بیرون
هاری : ببین این جوجه هم درست میگه بیا رفیق من بریم بخوابیم شاید حالتم خوب شه
اون سوک همانگونه شکست خورده و خسته ایستاده بود شاید از شدت بغض،خستکی،ناخوابی، شایدم هم درد عشق ! .. هاری نگاهش از خشکی تبدیل به غمگینی شد شاید هیچ وقت دوست بچگیش رو اینگونه ندیده بود آروم آرنجش را گرفت سپس هدایت نمود به سمته اتاق یوری ..
آروم روی لبه تخت نشست سپس بدونه هیچگونه حرفی دراز کشید هاری تند کلافه را رویش کشید سپس موهای بلندش ریخته شد رپوشش را درست تر کرد سپس خیره شد به اون سوک
یوری به شدت حس پشیمانی بهش دست میداد شاید اگه بهش نمیگفت اینگونه خورد نمیشد شاید امیدش زیر پای تهیونگ لح نمیشد
هاری : اون سوک میخواهی امشب پیشت بمونم ؟
اون سوک سری به نه تکون داد همان طور پهلو دراز کشیده بود
یوری آروم سمتش هجوم برد بدونه اینکه بپرسن" دلت میخواد کنارت دراز بکشم "
زیر پتوش رفت ..
یوری : میدونم ! .. ولی دلم برای مادرم تنگ شده میخواهم امشب اینجا بخوابم
اون سوک غمگین و خسته لبخندی ای زد
هاری دست به کمر شد سپس ابرو بالا انداخت خبیثانه گفت... هاری : ببینم جوجه تو با دوست من میخوابی و منم اینجوری تماشات کنم و از حسودی بترکم ؟ ...
اون سوک آروم در گلو خندید سپس به صدا آرمی گفت
اون سوک : برای تو هم جا هست
هاری تند رپوش سفیدش را کشید سپس کنار اون سوک دراز کشید تخت به اندازه ای بود که هر سه جا بشن هاری تند چراغ را خاموش کرد سپس سکوت در اتاق چرخید ... اون سوک تا حدی خسته بود که به خواب عمیقی فروع رفت ... هاری از همین الان به همسرش فکر میکرد که بدون زنش چه گونه بخوابه در دلش خندید سپس رو پهلو چرخید درد زیر دلش آرامی نداشت و باعث میشد بیشتر روی تخت قلط بخورد ... یوری زود تر از اون سوک به خوابه رفته بود چون عادت بچگیش رو فراموش نمیکرد ! ..
- ۱۴.۳k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط