رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۷۸
چشمهامو بست و دستشو مشت کرد.
بهش نزدیکتر شدم و دو طرف صورتشو گرفتم.
با بغض گفتم: من شکستمت!
دستهامو پایین آورد و از رو به روم رد شد که با بغض چشمهامو بستم.
با صداي دورگهاي از بغض گفت: بشین میرسونمت.
چشمهامو باز کردم که سعی کردم با نفسهاي
عمیق بغضمو مهار کنم.
نشستم که ماشینو روشن کرد و به سمت در روند.
وقتی توي خیابون اومد گفتم: معذرت میخوام.
بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت: دیگه بحثشو پیش
نکش، مهم اینه که تو سالم و زندهاي.
-مهرداد...
پرید وسط حرفم: بیخیالش.
نفس عمیقی کشیدم و آروم باشهاي گفتم.
چیزي نگذشت که خودش سکوت بینمونو شکست.
-بعد از عدهت میري با مهرداد ازدواج میکنی؟
سري تکون دادم.
-آره، مجبورم.
اخم کرد.
-چرا مجبوري؟
خواستم بگم اما نگفتم.
دیگه نباید همه چیو بذارم کف دست همه، دیگه
نباید به کسی اعتماد کنم.
-چون حرفهاي مردم بخوابه و مامان و بابام اذیت
نشند.
مکث کرد و با غم توي صداش گفت: خوشحالی که
داري بهش میرسی؟
بهش نگاه کردم.
بخاطر سنگینیه غمی که میکشید گفتم: بیا
درموردش حرف نزنیم، اینطور راحتتر میتونیم
باهاش کنار بیایم.
دستمو روي بازوش گذاشتم و گفتم: مطمئنم یکی
بهتر از من بهش برمیخوري.
دستشو به در تکیه داد و روي دهنش گذاشت.
-هیچ کسی برام مثل تو نمیشه.
غم وجودمو پر کرد.
-من امید دارم که بالاخره نیمهی گم شدهی
خودتو پیدا میکنی.
این دفعه کوتاه بهم نگاه کرد.
اشک توي چشمهاش وجودمو آتیش میزد.
لبخندي زدم.
_اما بدون همیشه مثل یه خواهر میتونی بهم اعتماد کنی، یه جا گیر افتادي من هستم، با آغوش
باز دردودلاتو میشنوم.
لبخند کم رنگی زد.
-یه سوال ازت میپرسم، راستشو بگو.
_بپرس.
مکث کرد و گفت: فکر میکنی کنار مهرداد
خوشبختی؟ میدونم که هروقت پیش من بودي
فکرت پیش اون بود، حتی دو شب پیشم که
دعوامون شد نصفه شب تو خواب هزیونوار اسمشو
میگفتی.
از شرم لبمو گزیدم و سرمو پایین انداختم.
تلخ خندید.
-من احمق بودم که خودمو گول میزدم که میتونم
عاشقت کنم، من فقط خوشحالیتو میخوام مطهره،
اگه کنار مهرداد خوشحالی حرفی ندارم، بدون که از ته قلبم دلخوریاي ازت ندارم.
بهش نگاه کردم و لبخند غمگینی زدم.
-ممنونم ازت ایمان، تو خیلی خوبی.
لبخندي زد و کوتاه بهم نگاه کرد.
********
در توسط محدثه باز شد.
با ابروهاي بالا رفته بهم نگاه کرد.
-اینجا چیکار میکنی؟
با حرص گفتم: زهرمار، عوض سلامته؟
به عقب هلش دادم و وارد شدم که نگاه عطیه با
تعجب به سمتم چرخید.
-سلام.
درحالی که کفشمو درمیاوردم گفتم: سلام.
محدثه در رو بست.
-شوهرت کو؟
به سمت مبل رفتم.
-من دیگه شوهر ندارم.
دوتاشون با تعجب گفتند: چی؟!
خودمو رو مبل انداختم.
-طلاق گرفتیم.
محدثه: هر هر، نمکدون، چرا اینجایی؟
پوفی کشیدم.
دیدگاه ها (۰)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۹پوفی کشیدم._یه راست میرم سر اصل م...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۸۰میسوزم، دلم واسه بوسیدنش تنگ شده،...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۷_مثلا میخوای چکار کنی؟مچهامو آزاد...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۷۶دستم رو دکمهی سبز رفت اما یه دفعه...

مهرو

ادامه رمان مافیای من(پارت 4)جونگ کوک اومد توی اتاقم و بهم گف...

پارت بیست نهم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط