{Knife Dead}
{Knife Dead}
Part9
دخترک چشم دوخته به صحفح کامپوتر عکس زیبایی را دید ناخودآگاه لبخندی زد و با حالت خجالت و کمی هم خوشحال گفت... ات: همینو میخواهم
برقی تو چشم هایش دیده شد دلش ناخودآگاه به لرزیدن افتاد لبخند بی اختیار در لب هایش موج میزد دلش واقعا اون پسر را خواست تا اینکه خنده های رو مخ بیونگ سو به گوششخورد و لبخندش را جم کرد
با دستش زد به سر بیونگ سو گفت
ات: نیشتو ببند
بیونگ سو : پس .. همینو میخواهی اره
دخترک تند تند سری تکون داد و با هیجان گفت
ات : زود باش ببین پسره چیکارهست
بیونگ سو زود مشغول آن دکمه های رو زمینه میزشد ...
بیونگ سو : اسمش جئون جونکوک و ۳۰ سالشه ولی خداییش با اینکه ۳۰ سالشه اصلا به قیافه خوشتیپش نمیخوره
فقد یه دبیرستان تو بوسان داره به اسم دبیرستان هیوسانگ اممم از خانوادهش هیچی نیست و فکر کنم یتیم باشه از بودن تو جایی که زندگی میکنه هم هیچی نیست این آدم اصلا کجا میخوابه
ات: اینم شد اطلاعات.. چجوری پیداش کنم آخه چجوری باهاش آشنا بشم
بیونگ سو : بابا آروم بگی .. اینجا یه چیزی هستم ...
ات : چی ...
بیونگ سو: هیچ کس نمیدونه که مجرده یا متاهل و راجبه دوست دخترش که اصلا نمیدونن تازه تو اینستاگرام یه پست گذاشته فردا .. شب مهمونی تو بزرگ ترین تالار کره برگذار میشه ....
مینی بشکنی زد و روبه بیونگ سو کرد
ات.: بیونگ باید هر کاری بکنی تا برم تو اون جشن
بیونگ سو کمی دیگر در صفحه کامپوتر اش گشت و گفت ... بیونگ سو : خوب ... راستش میشد اونم با کارت دعوت مخصوص ... اونایی که مهمون های ویژه هستن تو لیست اسمشون هست ولی اونایی که ویژه نیستن و مهمون های عادی هستم با کارت دعوت راه شون میدن
دختره با چشم های التماس روبه پسر خالش کرد ... ات: بیونگ ترو خدا برام اون کارت رو جورکن ...
بیونگ سو خودش را انداخت رو صندلی اش و با کلافگی گفت ... بیونگ سو: نمیشه آخه چجوری ...
دست هایش رو تو هم گره زد و با حالت چهره کیوت بهش خیره شد ...
ات: ترو خدا پسر خاله عزیزم ترو خدا ....
بیونگ سو با ناچاری گفت...... بیونگ سو: باشه
دختره از رو صندلی خودش بلند شد آغوشش را باز کرد سر پسر خالش را در آغوشش سفت کرد تا حدی که او نفس نکشه ...
ات: ممنون ممنون ... ممنون ..... پسر خالش با صدا که ته چاه میآمد گفت
Part9
دخترک چشم دوخته به صحفح کامپوتر عکس زیبایی را دید ناخودآگاه لبخندی زد و با حالت خجالت و کمی هم خوشحال گفت... ات: همینو میخواهم
برقی تو چشم هایش دیده شد دلش ناخودآگاه به لرزیدن افتاد لبخند بی اختیار در لب هایش موج میزد دلش واقعا اون پسر را خواست تا اینکه خنده های رو مخ بیونگ سو به گوششخورد و لبخندش را جم کرد
با دستش زد به سر بیونگ سو گفت
ات: نیشتو ببند
بیونگ سو : پس .. همینو میخواهی اره
دخترک تند تند سری تکون داد و با هیجان گفت
ات : زود باش ببین پسره چیکارهست
بیونگ سو زود مشغول آن دکمه های رو زمینه میزشد ...
بیونگ سو : اسمش جئون جونکوک و ۳۰ سالشه ولی خداییش با اینکه ۳۰ سالشه اصلا به قیافه خوشتیپش نمیخوره
فقد یه دبیرستان تو بوسان داره به اسم دبیرستان هیوسانگ اممم از خانوادهش هیچی نیست و فکر کنم یتیم باشه از بودن تو جایی که زندگی میکنه هم هیچی نیست این آدم اصلا کجا میخوابه
ات: اینم شد اطلاعات.. چجوری پیداش کنم آخه چجوری باهاش آشنا بشم
بیونگ سو : بابا آروم بگی .. اینجا یه چیزی هستم ...
ات : چی ...
بیونگ سو: هیچ کس نمیدونه که مجرده یا متاهل و راجبه دوست دخترش که اصلا نمیدونن تازه تو اینستاگرام یه پست گذاشته فردا .. شب مهمونی تو بزرگ ترین تالار کره برگذار میشه ....
مینی بشکنی زد و روبه بیونگ سو کرد
ات.: بیونگ باید هر کاری بکنی تا برم تو اون جشن
بیونگ سو کمی دیگر در صفحه کامپوتر اش گشت و گفت ... بیونگ سو : خوب ... راستش میشد اونم با کارت دعوت مخصوص ... اونایی که مهمون های ویژه هستن تو لیست اسمشون هست ولی اونایی که ویژه نیستن و مهمون های عادی هستم با کارت دعوت راه شون میدن
دختره با چشم های التماس روبه پسر خالش کرد ... ات: بیونگ ترو خدا برام اون کارت رو جورکن ...
بیونگ سو خودش را انداخت رو صندلی اش و با کلافگی گفت ... بیونگ سو: نمیشه آخه چجوری ...
دست هایش رو تو هم گره زد و با حالت چهره کیوت بهش خیره شد ...
ات: ترو خدا پسر خاله عزیزم ترو خدا ....
بیونگ سو با ناچاری گفت...... بیونگ سو: باشه
دختره از رو صندلی خودش بلند شد آغوشش را باز کرد سر پسر خالش را در آغوشش سفت کرد تا حدی که او نفس نکشه ...
ات: ممنون ممنون ... ممنون ..... پسر خالش با صدا که ته چاه میآمد گفت
- ۱۶.۱k
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط