p1
p1
این چند روز بخاطر اضافه شدن کوچولوتون به زندگیتون براتون خیلی استرس زا بوده...48 ساعت از ورود جونهین به زندگیتون میگذشت
مامانت و مامان جونگین خیلی کمکمتون میکردند اما بازم یه سری مسئولیت ها به طور پایه روی دوش شما بود
مخصوصن شب ها...شب هایی که توی بغل هم با ارامش میگذروندین رو این دو روز با بیخوابی و استراس گذروندین...کلافه کننده بود ولی هیچکدومتون هیچ غری نمیزدین و به همدیگه کمک میکردین
نگاهی به ساعت کردی
04:36
با سکوت بلند مدت از تخت بیرون اومدی و نگاهی به جونگین که چشماشو از خستگی روی هم گذاشته کردی
جونهین توی بغل جونگین توی خواب عمیقی بود
نفس راحتی کشیدی...توی بغل پدرش انگار اروم تر بود
با تردید و احتیاط به نرمی جونهیون رو از بغلش بیرون کشیدی
جونگین از خواب پرید
_:بچم...-
با شک به تو و بچه خیره شد
+:shhh
جونهیون رو توی بغلت گرفتیش و سمت تختش که درست کنار تخت شما قرار داشت بردیش و اروم با نفس حبس شدهت بچه رو توی تختش گذاشتی
با دیدن خوابش نفس راحتی کشیدی و سمت جونگین برگشتی
موهاشو بهم ریخت و سمت تختون رفت
خودشو روی تخت پرت کرد و دستاتو برای ورود تو به بغلش باز کرد
لبخندی زدی و سمتش روی تخت رفتی
توی بغلش کشیدت و دستاشو دور کمرت حلقه کرد و سرشو به شونت تکیه داد
میتونستی نفس منظمشو روی گردنت حس کنی
اروم زمزمه کرد
_:باورم نمیشه...
بدون هیچ فکری به سختی دهنتو به حرکت در اوردی
+:چی رو؟!...
با مکث لب زد
_:اینکه خانوادمو تشکیل دادم...همه چیز مثل رویاست...این وظیفه ایی که گردنم افتاده شیرین تر از چیزیه که فکر میکردم...تو مادر بچمی...هر چیزی که الان میپرستمش بخاطر تو وجود داره...خیلی دوست دارم...فراتر از چیزی که تصور کنی...بخاطر همه چیز ازت ممنونم
لبخند محوی زدی و با حالت خواب الودگیت که باعث شده بود تقریبا نیمه هوشیار باشی ، توی هپروت به زمزمه کردن ادامه دادی
+:منم ازت ممنونم جونگین...اینکه پدر بچهم تو باشی بهترین اتفاقی بود که میتونست برام بیوفته...
خیلی زود بدون اینکه بفهمی پلک هات سنگین شد و به خواب فرو رفتی
07:45
با صدای گریه بچه از خواب پریدی
اروم دستای جونگین رو از کمرت دور کردی و از تخت پایین اومدی
سمت بچه رفتی ، از تختش بیرون اوردیش و توی بغلت گرفتیش
این چند روز بخاطر اضافه شدن کوچولوتون به زندگیتون براتون خیلی استرس زا بوده...48 ساعت از ورود جونهین به زندگیتون میگذشت
مامانت و مامان جونگین خیلی کمکمتون میکردند اما بازم یه سری مسئولیت ها به طور پایه روی دوش شما بود
مخصوصن شب ها...شب هایی که توی بغل هم با ارامش میگذروندین رو این دو روز با بیخوابی و استراس گذروندین...کلافه کننده بود ولی هیچکدومتون هیچ غری نمیزدین و به همدیگه کمک میکردین
نگاهی به ساعت کردی
04:36
با سکوت بلند مدت از تخت بیرون اومدی و نگاهی به جونگین که چشماشو از خستگی روی هم گذاشته کردی
جونهین توی بغل جونگین توی خواب عمیقی بود
نفس راحتی کشیدی...توی بغل پدرش انگار اروم تر بود
با تردید و احتیاط به نرمی جونهیون رو از بغلش بیرون کشیدی
جونگین از خواب پرید
_:بچم...-
با شک به تو و بچه خیره شد
+:shhh
جونهیون رو توی بغلت گرفتیش و سمت تختش که درست کنار تخت شما قرار داشت بردیش و اروم با نفس حبس شدهت بچه رو توی تختش گذاشتی
با دیدن خوابش نفس راحتی کشیدی و سمت جونگین برگشتی
موهاشو بهم ریخت و سمت تختون رفت
خودشو روی تخت پرت کرد و دستاتو برای ورود تو به بغلش باز کرد
لبخندی زدی و سمتش روی تخت رفتی
توی بغلش کشیدت و دستاشو دور کمرت حلقه کرد و سرشو به شونت تکیه داد
میتونستی نفس منظمشو روی گردنت حس کنی
اروم زمزمه کرد
_:باورم نمیشه...
بدون هیچ فکری به سختی دهنتو به حرکت در اوردی
+:چی رو؟!...
با مکث لب زد
_:اینکه خانوادمو تشکیل دادم...همه چیز مثل رویاست...این وظیفه ایی که گردنم افتاده شیرین تر از چیزیه که فکر میکردم...تو مادر بچمی...هر چیزی که الان میپرستمش بخاطر تو وجود داره...خیلی دوست دارم...فراتر از چیزی که تصور کنی...بخاطر همه چیز ازت ممنونم
لبخند محوی زدی و با حالت خواب الودگیت که باعث شده بود تقریبا نیمه هوشیار باشی ، توی هپروت به زمزمه کردن ادامه دادی
+:منم ازت ممنونم جونگین...اینکه پدر بچهم تو باشی بهترین اتفاقی بود که میتونست برام بیوفته...
خیلی زود بدون اینکه بفهمی پلک هات سنگین شد و به خواب فرو رفتی
07:45
با صدای گریه بچه از خواب پریدی
اروم دستای جونگین رو از کمرت دور کردی و از تخت پایین اومدی
سمت بچه رفتی ، از تختش بیرون اوردیش و توی بغلت گرفتیش
- ۹.۶k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط