part
part2
.
.
خودشو تویه محیط سفید بزرگ میدید همه جا سفید بود و بی انتها،
_بومگیو؟ بوم....؟ کجا رفتی دیوونه.. کجایییی؟ چرا تنهام گزاشتی؟
مثل دیوونه ها میدوید تا شاید به چیزی برسه!
+یون! فکر نمیکردم اینقدر دنبالم بگردی احمق! یونجونا میشه ازت یه خواهشی بکنم؟
یونجون داشت میدیدش بعد دو هفته داشت بالاخره میدیدش اشکاش بی اختار سرازیر میشدن.. چقدر دوست داشت بغلش کنه و بگه متاسفه چقدر دوست داشت دستشو بگیره و فرار کنه ولی...
+یونجونا لطفا خوب زندگی کن و نگران من نباش الان جام خوبه! فقط میشه فراموشم نکنی؟ میشه حتی اگه بازم عاشق شدی منو فراموش نکنی؟ ما بازم همو میبینیم اینو بهت قول میدم!
_داری چی میگییییی؟! من نمیتونم بدون تو... نفس بکشم بوم کجا میخوای بری اخههه! برگرد لطفا.. لطفاااا
آخرین چیزایی که میدید لبخند همیشگی بوم بود که دل یونجونو اتیش میزد و... دیگه.. رفت..
.
چشماشو باز کرد روی تخت بوم خوابش برده بود و بالشش خیس شده بود. بادیدن کارگری که داشت وسایلای بومو میبرد به خودش اومد بلند شد و کارتن لباسای بومو از دستش گرفت و بهشون گفت که برن
یکی از تیشرتای سفید گشاد بومو بیرون آورد و بو کرد... چقدر دلش برای بغلش تنگش ده بود و هیچکاری نمیتونست بکنه، تو این دوهفته هرجارو نگاه میکرد بومگیو رو میدید و این داشت دیوونش میکرد پس از اون خونه رفت و درشو قفل کرد. درو که بست داشت میرفت که سوبینو دید زیر چشماش گود افتاده بود و لاغر تر شده بود معلوم بود اونم چقدر از رفتن بومگیو آسیب دیده. میخواست بی توجه بهش از کنارش رد بشه که با گرفته شدن دستش توسط سوبین از حرکت ایستاد.
*عوضی.. عوضییی چطوری میتونی اینجوری بری؟ چطوری میتونی اینقدر خونسرد باشیی جای خالیش دیوونت نمیکنه؟
بغض گلوی یونجون رو فشار میداد و نمیتونست حرفی بزنه چجوری میتونست عادت کنه؟ چجوری میتونست صبحا رو با صدای اون پانشه؟ چجوری میتونست وقتی میاد خونه اونو نبینه؟
*همش تقصیر تو بود اون چند بار بهت نشون داد چقدر بهت نیاز داره یونجون، فقط تو میتونستی درمانش کنی! تو عذابش دادی یونجون اینو یادت نره!
_متاسفم!
تنها حرفی که میتونست بزنه همین بود خودشم میدونست چیکار کرده باهاش و خودشو مقصر میدونست، اون همیشه نسبت به بومگیو بی تفاوت بود و آسیب دیدنش وقتی هربار با یه دختر میومد خونه براش اهمیت نداشت پس.. پس چرا الان قلبش درد میکرد؟ شاید مسخره باشه ولی اون الان فهمیده بود که چقدر بهش وابسته بوده.. چقدر دوسش داشته، عاشقش بوده و با رفتنش همه چی بهم ریخته.. الان دیگه نمیتونست لمسش کنه و بازم تو آغوش گرم و امنش به خواب بره الان تن ظریفش زیر چند متر خاک تنها بود.. تنها!
.
.
خودشو تویه محیط سفید بزرگ میدید همه جا سفید بود و بی انتها،
_بومگیو؟ بوم....؟ کجا رفتی دیوونه.. کجایییی؟ چرا تنهام گزاشتی؟
مثل دیوونه ها میدوید تا شاید به چیزی برسه!
+یون! فکر نمیکردم اینقدر دنبالم بگردی احمق! یونجونا میشه ازت یه خواهشی بکنم؟
یونجون داشت میدیدش بعد دو هفته داشت بالاخره میدیدش اشکاش بی اختار سرازیر میشدن.. چقدر دوست داشت بغلش کنه و بگه متاسفه چقدر دوست داشت دستشو بگیره و فرار کنه ولی...
+یونجونا لطفا خوب زندگی کن و نگران من نباش الان جام خوبه! فقط میشه فراموشم نکنی؟ میشه حتی اگه بازم عاشق شدی منو فراموش نکنی؟ ما بازم همو میبینیم اینو بهت قول میدم!
_داری چی میگییییی؟! من نمیتونم بدون تو... نفس بکشم بوم کجا میخوای بری اخههه! برگرد لطفا.. لطفاااا
آخرین چیزایی که میدید لبخند همیشگی بوم بود که دل یونجونو اتیش میزد و... دیگه.. رفت..
.
چشماشو باز کرد روی تخت بوم خوابش برده بود و بالشش خیس شده بود. بادیدن کارگری که داشت وسایلای بومو میبرد به خودش اومد بلند شد و کارتن لباسای بومو از دستش گرفت و بهشون گفت که برن
یکی از تیشرتای سفید گشاد بومو بیرون آورد و بو کرد... چقدر دلش برای بغلش تنگش ده بود و هیچکاری نمیتونست بکنه، تو این دوهفته هرجارو نگاه میکرد بومگیو رو میدید و این داشت دیوونش میکرد پس از اون خونه رفت و درشو قفل کرد. درو که بست داشت میرفت که سوبینو دید زیر چشماش گود افتاده بود و لاغر تر شده بود معلوم بود اونم چقدر از رفتن بومگیو آسیب دیده. میخواست بی توجه بهش از کنارش رد بشه که با گرفته شدن دستش توسط سوبین از حرکت ایستاد.
*عوضی.. عوضییی چطوری میتونی اینجوری بری؟ چطوری میتونی اینقدر خونسرد باشیی جای خالیش دیوونت نمیکنه؟
بغض گلوی یونجون رو فشار میداد و نمیتونست حرفی بزنه چجوری میتونست عادت کنه؟ چجوری میتونست صبحا رو با صدای اون پانشه؟ چجوری میتونست وقتی میاد خونه اونو نبینه؟
*همش تقصیر تو بود اون چند بار بهت نشون داد چقدر بهت نیاز داره یونجون، فقط تو میتونستی درمانش کنی! تو عذابش دادی یونجون اینو یادت نره!
_متاسفم!
تنها حرفی که میتونست بزنه همین بود خودشم میدونست چیکار کرده باهاش و خودشو مقصر میدونست، اون همیشه نسبت به بومگیو بی تفاوت بود و آسیب دیدنش وقتی هربار با یه دختر میومد خونه براش اهمیت نداشت پس.. پس چرا الان قلبش درد میکرد؟ شاید مسخره باشه ولی اون الان فهمیده بود که چقدر بهش وابسته بوده.. چقدر دوسش داشته، عاشقش بوده و با رفتنش همه چی بهم ریخته.. الان دیگه نمیتونست لمسش کنه و بازم تو آغوش گرم و امنش به خواب بره الان تن ظریفش زیر چند متر خاک تنها بود.. تنها!
- ۲۴۰
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط