🖤 پارت ۴۴ | «ورود»

🖤 پارت ۴۴ | «ورود»

کوک اولین نفری بود که وارد ساختمان شد.

لانا خواست پشت سرش برود که کوک دستش را جلوی او گرفت.

— «پشت سر من بمون.»

لانا اخم کرد.

— «من خودم مأمورم.»

کوک بدون اینکه برگردد گفت:

— «می‌دونم.»

چند ثانیه مکث کرد.

— «ولی امشب نمی‌خوام حتی یه قدم بدون اینکه حواسم بهت باشه برداری.»

لانا ساکت شد.

تهیونگ زیر لب خندید.

— «آخ جون، شروع شد.»

لانا:

— «تهیونگ ساکت شو.»

ناگهان صدای بلندگو در ساختمان پیچید.

— «خوش اومدید.»

صدای پدر لانا بود.

کوک سرش را بالا گرفت.

— «مخفی شدن پشت بلندگوها دیگه قدیمی شده.»

صدای مرد:

— «تو هنوز نمی‌دونی کجا اومدی.»

کوک آرام جلو رفت.

— «ولی تو می‌دونی من کی‌ام.»

چراغ‌های راهرو روشن شدند.

در دو طرف آن‌ها چندین نفر ایستاده بودند.

لانا دستش را روی بی‌سیمش گذاشت.

اما کوک جلوتر رفت.

هیچ ترسی در چهره‌اش نبود.

مردان راه را بستند.

یکی از آن‌ها گفت:

— «برگردید.»

کوک ایستاد.

— «نه.»

مرد:

— «فکر می‌کنی تنهایی می‌تونی از پس همه ما بربیای؟»

کوک نگاه سردی به او انداخت.

— «نه.»

چند ثانیه سکوت.

بعد آرام گفت:

— «مطمئنم.»

چند لحظه بعد، راهرو دوباره ساکت شد.

افراد کنار رفته بودند.

لانا با ناباوری به کوک نگاه کرد.

— «تو واقعاً...»

کوک:

— «گفتم که. هیچ‌کس جلوم نمی‌ایسته.»

در انتهای راهرو باز شد.

صدای یک زن از داخل آمد:

— «لانا؟»

لانا خشکش زد.

اشک در چشم‌هایش جمع شد.

— «اون... صدای خواهرمه.»

و بدون فکر کردن، به سمت در دوید.
دیدگاه ها (۰)

🖤 پارت ۴۵ | «خواهر»— «لانا، وایسا!»صدای کوک پشت سرش آمد.اما ...

🖤 پارت ۴۳ | «آخرین حرکت»ماشین با سرعت در جاده حرکت می‌کرد.لا...

پارت سوم

🖤 پارت ۷ | «فرار از حقیقت»چند ثانیه...هیچ‌کس حرف نزد.صدای آژ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط