سرم را روی پای اسنادگذاشتم و دست استاد را گرفتم روی سرم گ

سرم را روی پای اسنادگذاشتم و دست استاد را گرفتم روی سرم گذاشتم
درحالی که با موهای سرم بازی میکرد گفتم استادمیتونم ازتون یک سوال بپرسم استاد گفت من اسم دارم
خندیدم و گفتم وای یعنی من شما را آقا رضا صدا کنم و بلند خندیدم
گفت نه گفتم پس چه صدا کنم
گفت رضا گفتم
اگر شک داشتم که خواب می بینم الان مطمئن شدم من . شما . رضا
نه هیچ کس باور نمیکند
هیچ کس
خندید و گفت سوالت را فراموش نکن
گفتم
چگونه با ارمنی بودن من کنار می آیی
در حالی که خیلی از شیعیان غذای ما را نمی خورند
خندید و گفت
دست بردار مرجع تقلید من در خانه یکی از پیروان عیسی کیک خورد
بعد گفت اختلاف عقیده زیاد است سفارت انگلستان بی کار نیست و افرادی که از تفرقه نان میخورند . وقتی وارد شرکت شدی خواهی دید
مهم و ملاک اصلی محبت امیرالمومنین و فرزندان اوست که شما داری
گفتم استاد
گفت رضا
گفتم باشه . رضا جان . باور کن من پیرو مسیح هستم
خندید و گفت یادم نمی رود روزی که در حسینه دانشگاه از حضرت ابوالفضل می خ‌اندند در سالن بودی و گریه کردی
گفتم حضرت ابوالفضل استثناست
محبت ابوالفضل را از مادرم دارم میگفت مادر بزرگم شفای برادرم را از ابوالفضل گرفت و تا زنده بود برای ابوالفضل نذری داد . برادر مادرم را حتی در اسرائیل هم نتوانستند معالجه کنند ...
ابوالفضل فقط برای شما شیعه ها نیست
من یک زرتشی را میشناسم تاسوعا برای ابوالفضل غذا میدهد
استاد اشک هایش را پاک کرد و گفت ملاک همین است .مگر میشود کسی ابوالفضل را دوست داشته باشد و امیرالمومنین را دوست نداشته باشد و با شیعه غریبه باشد
گفتم استاد . گفت رضا
گفتم ببخشید . رضا جان
من از امیرالمومنین چیزی نمیدانم .
گفت بوقتش همه چیز را خواهی فهمید .
پس دیگر مرتب تکرار نکن من اقلیت هستم انکه عشق ابوالفضل را در سینه دارد اقلیت نیست
برای ما شیعیان پایه محبت اهل بیت است که پیامبر به ان سفارش کرد بقیه اختلاف فقهی است
گفتم فقه چیست گفت خواهی فهمید فقط عشق مرا باور کن و اگر نتوانستم خودم را کتمان کنم و خطایی کردم و باعث رسوایی شدم ببخش
گفتم این خطای شما و رسوایی بزرگترین ارزوی من است
چه افتخاری بالاترازین که اسم شما بر رروی من باشد هرچند میدانم وقتی از خواب بیدار شدم شما استادی و منم رژینایی که باید تنهایی را تحمل کنم
خندید و گفت معلوم میشود
همراهش زنگ خورد و صدایی از پشت خط آمد که تهدید کرد گفت اگر همکاری نکنی بدان که از دانشگاه اخراج میشوی برای ما پرونده سازی مثل اب خوردن است
خندید و گفت
گر نگهدار من آن است که من میدانم
شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد

قطع کرد
ترسیدم گفتم موضوع چیست
گفت

توبا خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند
پایان ۱۷
دیدگاه ها (۰)

خیلی نگران شدم یعنی من حق نداشتم لحظه ای احساس خوشبختی و ام...

با دلشوره و نگرانی شریر را به خود راه میدهی و دربهای قلبت به...

پاسخ همه حرفهای من سکوت بودچای خورد و سیگاری روشن کرد و گفت...

احساس کردم مسیح آمده و مرا با خود به بهشت می بردشیطنت زنانه ...

my love part 50

my love part 54

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط