## 📖 فصل ۲ — قسمت ۲

## 📖 فصل ۲ — قسمت ۲

### «راز لوکاس»

دو روز از اومدن لوکاس میگذشت، ولی آنیا نمیتونست فکر کردن بهش رو ول کنه. حرفش هی توی ذهنش میچرخید: «دقیقاً به همین خاطر اومدم.» یعنی چی؟ اومده بود که چی پیدا کنه؟ یا کسی رو؟

یه روز بعد از مدرسه، آنیا تصمیم گرفت بره دنبال جواب. لوکاس رو دید که ته خیابون، کنار همون کافهی قدیمی که کیان همیشه میرفت، وایستاده بود و با یه نفر تلفنی حرف میزد. آنیا نزدیک شد، بیاینکه دیده بشه.

صدای لوکاس رو شنید که گفت: «آره، پیداش کردم. خودشه، مطمئنم.»

مکثی کرد و بعد ادامه داد: «نه، هنوز نمیدونه. ولی زودتر یا دیرتر باید بفهمه. مامانم... یعنی منظورم اینه که... این دختر، دختر خودمه.»

آنیا حس کرد قلبش چند ثانیهای از کار ایستاد. چی؟ لوکاس... پسرِ همون...؟

دستی روی شونهش نشست. برگشت، کیان بود.

کیان آروم گفت: «فکر نمیکردم اینقدر زود بفهمی.»

آنیا با چشمان گشاد شده گفت: «تو میدونستی؟ از اول میدونستی؟»

کیان نفس عمیقی کشید: «آنیا، من چیزایی میدونم که هنوز وقتش نرسیده بهت بگم. ولی یه چیزو باید الان بدونی — لوکاس خواهر و برادرته.»

دنیای آنیا دور سرش چرخید. خواهر و برادر؟ یعنی دامیان... فقط یه دختر نداشت؟

کیان ادامه داد: «پدرت قبل از اینکه پیدات کنه، یه پسر دیگه هم داشت که ازش جدا شده بود. لوکاس ماهها دنبال تو میگشت. اون هم مثل تو به دنبال خانوادهش بود.»

آنیا نمیتونست حرف بزنه. همهچیز خیلی سریع پیش میرفت. یک لحظه تنها بود، یه لحظه پدر داشت، حالا یه برادر هم داشت.

همون موقع، آیدن از پشت در حیاط اومد بیرون. دید آنیا رنگش پریده، بلافاصله نگران شد: «آنیا، خوبی؟»

آنیا بهش نگاه کرد. توی نگاه آیدن، برخلاف کیان که همیشه مرموز بود، همهچیز واضح بود. نگرانی، محبت، صمیمیت. اون لحظه، برای اولین بار، آنیا متوجه شد که قلبش برای کی تند میزنه.

آیدن گفت: «لوکاس فقط برای پیدا کردن یه خانواده اومده. کاری به تو نداره... یعنی اگه راست بگه.»

آنیا پرسید: «چرا اینطوری میگی؟»

آیدن شونه بالا انداخت: «نمیدونم. یه حس بدی دارم. کیانم همینو میگه... ولی کیان هیچوقت مستقیم چیزی نمیگه. اگه لوکاس واقعاً برادرته، پس چرا کیان اینقدر محتاطه؟»

آنیا به حرفهای آیدن فکر کرد. حق داشت. اگه لوکاس فقط دنبال خانوادهش بود، چرا کیان اینقدر سرد و محتاط بود؟ چرا نگفته بود «برادرته، خوش اومدی»؟

چیزی این وسط درست نبود.

### 🔥 پایان قسمت ۲
دیدگاه ها (۰)

من وقتی ۷سالم بود چه ناز بودم زبانم هم شیرین بود به فقط میگه...

شعری از آنابل بچه ها رمان رو ادامه بدم

رفتم آپارات رو بروزرسانی کردم نه میزاره چیزی بزارم نه میزاره...

## 📖 فصل ۲ — قسمت ۱### «ورود لوکاس»سه ماه از اون شب دریاچه گ...

---## 📖 فصل ۱ — قسمت ۷### «محافظ خاموش»صبح روز بعد، آنیا با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط