[ادامه...]

[ادامه...]

همون روز...

حدود ساعت چهار بعدازظهر...

آفتاب از پنجره‌ی بزرگ پذیرایی می‌تابید.

تهیونگ روی کاناپه نشسته بود و داشت چند برگه رو مرور می‌کرد.

کوک کنار پنجره ایستاده بود و فنجون قهوه دستش بود.

جیمین...

روی فرش چهارزانو نشسته بود.

جلوش یه جعبه ابزار بود.

کوک بدون اینکه برگرده گفت:

کوک: داری چیکار می‌کنی؟

جیمین: یه پروژه.

کوک آهی کشید.

کوک: همین یه جمله منو ترسوند.

تهیونگ هم سرشو از روی برگه‌ها بلند کرد.

تهیونگ: پروژه‌ی چی؟

جیمین با غرور یه پیچ‌گوشتی بالا گرفت.

جیمین: می‌خوام ساعت دیواری رو تعمیر کنم.

هر دو هم‌زمان به ساعت روی دیوار نگاه کردن.

ساعت...

کاملاً سالم بود.

کوک خیلی آروم پرسید:

کوک: خراب شده؟

جیمین: نه.

کوک: پس چرا تعمیرش می‌کنی؟

جیمین: برای اینکه خراب نشه.

سکوت...

تهیونگ برگه‌هاشو روی میز گذاشت.

تهیونگ: من یه سؤال دارم.

جیمین: بپرس.

تهیونگ: تو از کجا پیچ‌گوشتی پیدا کردی؟

جیمین لبخند زد.

جیمین: راز موفقیت.

...

پنج دقیقه بعد...

جیمین روی یه چهارپایه ایستاده بود.

کوک پایین چهارپایه دست به سینه ایستاده بود.

کوک: فقط دست نزن به موتور ساعت.

جیمین: باشه.

کوک: مطمئنی؟

جیمین: آره.

کوک: قول؟

جیمین: قول.

تهیونگ از آشپزخونه داد زد:

تهیونگ: من هنوز اعتماد نکردم!

...

ده ثانیه بعد...

«تق!»

کوک: جیمین...

جیمین: هوم؟

کوک: الان اون صدا چی بود؟

جیمین: هیچی...

یه پیچ بود.

کوک: از کجا افتاد؟

جیمین: از ساعت.

کوک خیلی آروم چشم‌هاشو بست.

کوک: چند تا پیچ باز کردی؟

جیمین: اممم...

همه‌شونو.

کوک: چی؟!

همون لحظه...

«تیک... تیک...»

صدای ساعت قطع شد.

جیمین به ساعت نگاه کرد.

بعد به کوک.

جیمین: فکر کنم...

الان خراب شد.

کوک با دست صورتش رو پوشوند.

کوک: ساعتی که سالم بود...

الان خراب شد.

جیمین با خنده‌ی خجالتی گفت:

جیمین: ولی تجربه کسب کردم.

...

چند دقیقه بعد...

هر سه دور میز نشسته بودن.

جلوشون ساعت باز شده بود.

پیچ‌ها، فنرها و قطعات ریز همه جا پخش بودن.

تهیونگ یکی از پیچ‌ها رو برداشت.

تهیونگ: این کجاش بود؟

جیمین شونه بالا انداخت.

جیمین: فکر کنم... وسطاش.

کوک خندید.

کوک: «وسطاش» یعنی کجا؟

جیمین: نمی‌دونم...

وقتی بازش کردم، خودشون ریختن بیرون.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

تهیونگ: باشه...

سه نفری درستش می‌کنیم.

حدود نیم ساعت بعد...

بالاخره ساعت دوباره روی دیوار نصب شد.

کوک بهش نگاه کرد.

کوک: روشنش کن.

جیمین باتری رو جا زد.

«تیک...»

«تیک...»

«تیک...»

هر سه لبخند زدن.

جیمین: دیدین؟

درست شد.

درست همون لحظه...

عقربه‌ی ثانیه‌شمار شروع کرد برعکس چرخیدن.

سکوت...

کوک به ساعت نگاه کرد.

بعد به جیمین.

کوک: ...

جیمین: ...

تهیونگ: خب...

حداقل زمان برای این ساعت داره برمی‌گرده عقب.

جیمین زد زیر خنده.

کوک هم نتونست خودشو نگه داره.

چند ثانیه بعد، هر سه از خنده خم شده بودن.

تهیونگ در حالی که اشک خنده‌شو پاک می‌کرد، گفت:

تهیونگ: از امروز یه قانون جدید.

جیمین: چیه؟

تهیونگ: هر وسیله‌ای که سالمه...

حق نداری بهش بگی «می‌خوام تعمیرش کنم.»

جیمین: قبول...

ولی یه استثنا.

کوک: چی؟

جیمین با شیطنت لبخند زد.

جیمین: اگه خراب شد، دیگه تقصیر من نیست.

کوک با خنده یه بالش برداشت و آروم پرت کرد سمتش.

بالش خورد به صورت جیمین.

جیمین: هی!

جیمین هم بالش رو برداشت و پرت کرد.

این بار کوک جاخالی داد...

و بالش مستقیم خورد به تهیونگ.

چند ثانیه سکوت...

تهیونگ بالش رو از روی صورتش برداشت.

به هر دوتاشون نگاه کرد.

بعد خیلی آروم گفت:

تهیونگ: ...

تهیونگ: پنج دقیقه.

کوک: چی پنج دقیقه؟

تهیونگ لبخند زد.

تهیونگ: پنج دقیقه وقت دارین فرار کنین...

بعد دنبالتون میام.

جیمین و کوک هم‌زمان از جاشون پریدن.

جیمین: بدوووو!

کوک: خودت شروع کردی!

صدای دویدن و خنده‌ی هر سه نفر دوباره تمام خونه رو پر کرد؛
خونه‌ای که برای هر سه‌شون، بعد از مدت‌ها، واقعاً معنی «خونه» پیدا کرده بود.
دیدگاه ها (۰)

رمان رو به اتمامه! [ادامه...]سه روز بعد...صبح...هوا برخلاف ه...

[پارت پایانی]چند روز بعد...خونه مثل همیشه آروم بود.جیمین روی...

[ادامه...]همون شب...بعد از شام...خونه کاملاً آروم بود.تهیونگ...

[ادامه...]صبح روز بعد...بوی نون تست کل خونه رو پر کرده بود.ت...

[ادامه...](نکته:پسرا مافیان) عصر...بارون قطع شده بود.هر سه ت...

[ادامه...]همون شب...هر سه روی مبل لم داده بودن.تلویزیون روشن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط