«فصل۲ The magic of lov »

«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۱۴

سر راهم توت فرنگی و موز و گردو و وسایل كيك خریدم و رفتم

خونه.

مشغول شدم و كيك درست کردم..

توت فرنگي ها رو خیلی ریز رنده زدم تا دیده نشه و توي تمام كيك پخشش کردم و بين كيك موز و گردو گذاشتم كه فك كنه طعمش گردویی و موزیه و روش رو هم کاکائو ریختم...

خيلي خوشگل شده بود و به نظر خوشمزه

تکيه اي ازش بریدم و خوردم..

اووووم..عالي شده بود..

با لبخند تکیه بزرگي ازش رو توی ظرف ديگه اي کشیدم و لباس

عوض کردم و کلید برداشتم و رفتم سمت خونه اش. جلوي درش وایستادم و كاري كردم كيك درخشان به نظر برسه..

برق میزد.

لبخند خيلي شيريني زدم..

صدامو صاف کردم و زنگ رو زدم..

کمی طول کشید و بعد بالاخره باز کرد.

با همون لبخند كيك رو جلوش گرفتم و گفتم سلام.. كيك پخته بودم

گفتم براي شما هم بیارم

جدي و با اخم گفت از كيك خوشم نمیاد..

تو از چي خوشت میاد بداخلاق؟

تخس :گفتم عین شکلاته بندازینش اشغالی..نحس گفتم: عين شكلاته بندارینش اشعـ و ظرف رو بیشتر سمتش رو گرفتم.

جدي و خيره براي کم کردن شرم گرفت. بدون مکث رفتم تو اسانسور و لبخندم برگشت

اونقدري توش توت فرنگی بود که اگه حساسیت داشته باشه فردا

خودشو نشون بده

با تمام وجودم ارزو میکردم کاش حساسیت داشته باشه..

اگه حساسیت داشته باشه یعني ویه.. وی من.. یه چیز مختصري خوردم و بعد رفتم خوابیدم

فردا صبح کلاس داشتم.

باید زودتر میرفتم شرکت تا تاثير كيك رو ببینم.. البته اگه حالش بد بشه نمیاد..همین خوبه..

صبح با اضطراب رفتم سر کلاسم.

تلاش میکردم با وجودم اشفتگی و نگرانیم حواسم به رقصم باشه و

خوب و هماهنگ با بقیه برقصم...

ذهنم خيلي مشوش بود..خيلي.

قلبم داشت از جا در میومد..

استرس داشتم که وی نباشه چي؟

يا حتي باشه چي؟

والي..

ترس بدي بود..

بعد كلاسم وسایلم رو جمع کردم و خیلی سریع راه افتادم که برم

شرکت که تو راهرو برایان جلوم سبز شد.

بهم لبخند زد و گفت: خوب خانوم فراري..مهموني مياي و زود

ميري..چه خبره؟

کلافه گفتم کمي بي حوصله بودم

عجله داشتم..باید زودتر میرفتم.

برایان الان چی؟

نگاش کردم و گفتم باید برم سر کار خيلي هم عجله دارم.. اخم کرد و گفت من با هرکس اینجور مهربون نیستما خانوم تازه

وارد..

زل زدم بهش و گفتم:جداً؟

یه تعداد از دخترا که رد میشدن با لبخند و خیره به برایان و صحبت

هاي زير لبي رد شدن..

برایان میشه امشب به شام دعوتت کنم؟برایان میشه امشب به شام دعوتت کنم؟ جدي گفتم: فك نكنم بتونم بیام...

برايان - هي فقط یه شام ساده است. کوتاه بیا

دستاشو به هم چسبوند و گفت خواهش تند گفتم شاید یه شب دیگه..متاسفم برایان. و خيلي سريع و هول دویدم پایین

با عجله دربست گرفتم و رفتم شرکت.

تمام تنم از هیجان و استرس به لرزه افتاده بود.

يعني ویه؟

با تمام وجود ارزو میکردم باشه

..

اما باید دید تقدیر چی برام میخواد
دیدگاه ها (۱)

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۵هول با ضربان قلب بالا به جا...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۶ نیست. هول و نگران گفتم بری...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۳بشه، دست نخورده رو اپن بود....

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۲برگشت و تند تند شروع کرد به...

جادویی عشق part ۷۴اشفته نفس کشیدم. فقط مال این زمان و دوره ن...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۱۰خونه. مشغول شدم و كيك درست ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط