ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹⁵ادامه
پرتاب هشتم.
بطری افتاد.
صاحب غرفه رنگش پرید وداهی جیغ کشید.
"بردی!"
وقتی خرس رو گرفت تقریباً از خودش بزرگتر بود
همون لحظه بغلش کرد.
و جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد
احمقانه بود.
فقط یک عروسک بود
اما قیافه داهی طوری شده بود انگار بزرگترین آرزوی عمرش برآورده شده.
همین کافی بود که تمام بیست دقیقه قبل ارزشش رو داشته باشه
_____________
داهی بستنی به دست راه میرفت
و جونگکوک قهوه گرفته بود.
همه چیز آروم بود
تا وقتی که...
یک تکه بستنی افتاد روی کت گرانقیمت جونگکوک
همه جا سکوت.
داهی به لکه نگاه کرد
جونگکوک به لکه نگاه کرد
"داهی"
آروم گفت: "بله؟"
"بهم بگو اتفاقی بود"
"اتفاقی بود"
"دروغگو"
به جونگکوک نگاه کرد
و یک دفعه فرار رو شروع کرد.
"برگرد اینجا!"
نیمه شهربازی شاهد این صحنه بودن که یکی از معروفترین مدیرعاملهای شهر دنبال یه دختر میدوید.
داهی میخندید.
"بگیرمت تمومه"
درحال دویدن بر میگشت. "نمیتونی منو بگیری"
جونگکوک تک خنده ای کرد، واقعا داهی اینطور فکر میکرد؟
اشتباه بزرگی بود
چون دو دقیقه بعد دستش دور مچ داهی حلقه شد.
داهی با شدت کشیده شد و از پشت به جونگکوک چسبید؛ قبل اینکه جونگکوک اقدامی برای انتقام بکنه با خنده گفت:" باشه باشه.. ببخشید"
جونگکوک لبخند رضایت بخشی رو لبش اومد، نه از جمله داهی
از موقعیت ایستش.
داهی دستی رو که آروم دور کمرش حلقه شد حس کرد
نفس جونگکوک حبس شد
داهی هم ساکت شد.
صدای شهربازی هنوز اطرافشان بود
نورها هنوز میدرخشیدن
مردم هنوز رد میشدن
اما برای چند ثانیه انگار هیچکدام وجود نداشتن.
جونگکوک صورتشو کنار سر داهی چسبوند."بالاخره گرفتمت"
و قطعا منظورش فقط دویدن توی شهربازی نبود.
داهی طبق شخصیت همیشگی خودش گفت:" ولم کن"
جونگکوک خندید."نه"
"مردم دارن نگاه میکنن"
"بذارن نگاه کنن"
"تو واقعاً رو اعصابی"
"میدونم"
داهی تند تند تکون میخورد و جونگکوک میخندید...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁹⁵ادامه
پرتاب هشتم.
بطری افتاد.
صاحب غرفه رنگش پرید وداهی جیغ کشید.
"بردی!"
وقتی خرس رو گرفت تقریباً از خودش بزرگتر بود
همون لحظه بغلش کرد.
و جونگکوک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد
احمقانه بود.
فقط یک عروسک بود
اما قیافه داهی طوری شده بود انگار بزرگترین آرزوی عمرش برآورده شده.
همین کافی بود که تمام بیست دقیقه قبل ارزشش رو داشته باشه
_____________
داهی بستنی به دست راه میرفت
و جونگکوک قهوه گرفته بود.
همه چیز آروم بود
تا وقتی که...
یک تکه بستنی افتاد روی کت گرانقیمت جونگکوک
همه جا سکوت.
داهی به لکه نگاه کرد
جونگکوک به لکه نگاه کرد
"داهی"
آروم گفت: "بله؟"
"بهم بگو اتفاقی بود"
"اتفاقی بود"
"دروغگو"
به جونگکوک نگاه کرد
و یک دفعه فرار رو شروع کرد.
"برگرد اینجا!"
نیمه شهربازی شاهد این صحنه بودن که یکی از معروفترین مدیرعاملهای شهر دنبال یه دختر میدوید.
داهی میخندید.
"بگیرمت تمومه"
درحال دویدن بر میگشت. "نمیتونی منو بگیری"
جونگکوک تک خنده ای کرد، واقعا داهی اینطور فکر میکرد؟
اشتباه بزرگی بود
چون دو دقیقه بعد دستش دور مچ داهی حلقه شد.
داهی با شدت کشیده شد و از پشت به جونگکوک چسبید؛ قبل اینکه جونگکوک اقدامی برای انتقام بکنه با خنده گفت:" باشه باشه.. ببخشید"
جونگکوک لبخند رضایت بخشی رو لبش اومد، نه از جمله داهی
از موقعیت ایستش.
داهی دستی رو که آروم دور کمرش حلقه شد حس کرد
نفس جونگکوک حبس شد
داهی هم ساکت شد.
صدای شهربازی هنوز اطرافشان بود
نورها هنوز میدرخشیدن
مردم هنوز رد میشدن
اما برای چند ثانیه انگار هیچکدام وجود نداشتن.
جونگکوک صورتشو کنار سر داهی چسبوند."بالاخره گرفتمت"
و قطعا منظورش فقط دویدن توی شهربازی نبود.
داهی طبق شخصیت همیشگی خودش گفت:" ولم کن"
جونگکوک خندید."نه"
"مردم دارن نگاه میکنن"
"بذارن نگاه کنن"
"تو واقعاً رو اعصابی"
"میدونم"
داهی تند تند تکون میخورد و جونگکوک میخندید...
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۸۲۶
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط