عشق شیرین
#عشق شیرین
#پارت9
#ویوهیونجین
با عجله داشتم دنبال فلیکس میگشتم. از صبح تا الان حتی یه بارم نگام نکرده بود... دلم داشت از این فاصله میمرد هرچی بهش نزدیک میشدم عقبتر میرفت انگار دیگه حتی نمیخواست نفسهامون کنار هم باشه
یه حسی ته دلم میگفت اتفاقی داره میافته قدمهام تند شد که یهو صدای داد خفهشدهای از سمت سالن دستشویی شنیدم بدون لحظهای فکر درو با لگد باز کردم.
با صحنهای که دیدم خونم به جوش اومد اون سه تا پسر افتاده بودن رو فلیکس و اون با وحشت و گریه خودش رو عقب میکشید.
_دستاتونو ازش بردارین...الان جنازتون همینجا میفته!
صدام مثل غرش یه حیون وحشی بود نگاه ترسیدهشون وقتی دیدن منم، همهچیزو گفت. قبل از اینکه بتونن حتی تکون بخورن، مشتم خورد تو صورت نزدیکترینشون. صدای شکستگی دماغش مثل موسیقی تو گوشم پیچید.
فلیکس:هیونجین(با گریه وجیغ)
اون دوتای دیگه خواستن فرار کنن که یکی رو گرفتم و کوبیدم به دیوار. نگاه پر از وحشتشون... اون لحظه من هیچ آدمی نبودم، یه هیولا بودم که از عشقش محافظت میکرد.
_بهتون گفتم کسی حتی بهش نگاه کنه زنده نمیمونه...
پسر سوم حتی جرات نگاه کردن نداشت، صدای نفسهای بریده فلیکس باعث شد زودتر تمومش کنم. هر سه رو نیمهجون روی زمین انداختم و برگشتم سمت فلیکس.
با ترس خودش رو جمع کرده بود، چشماش از گریه قرمز شده بود بیش از حد عصبی بودم رفتم جلو ویقه ی فلیکس رو گرفتم وبه دیوار چسبوندمش دستمو روی کمرش گذاشتم تا تکون نخوره وLabamo رو Labas گذاشتم ومحکم مک میزدم
+ولم کن( با گریه)
_ساکت شو
+بهم دست نزن
فلیکس با تقلا دستمو ازروی کمرش برداشت وهولم داد عقب
+گمشو عوضی
با عصبانیت رفتم جلو و......
^_^☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆^_^
#پارت9
#ویوهیونجین
با عجله داشتم دنبال فلیکس میگشتم. از صبح تا الان حتی یه بارم نگام نکرده بود... دلم داشت از این فاصله میمرد هرچی بهش نزدیک میشدم عقبتر میرفت انگار دیگه حتی نمیخواست نفسهامون کنار هم باشه
یه حسی ته دلم میگفت اتفاقی داره میافته قدمهام تند شد که یهو صدای داد خفهشدهای از سمت سالن دستشویی شنیدم بدون لحظهای فکر درو با لگد باز کردم.
با صحنهای که دیدم خونم به جوش اومد اون سه تا پسر افتاده بودن رو فلیکس و اون با وحشت و گریه خودش رو عقب میکشید.
_دستاتونو ازش بردارین...الان جنازتون همینجا میفته!
صدام مثل غرش یه حیون وحشی بود نگاه ترسیدهشون وقتی دیدن منم، همهچیزو گفت. قبل از اینکه بتونن حتی تکون بخورن، مشتم خورد تو صورت نزدیکترینشون. صدای شکستگی دماغش مثل موسیقی تو گوشم پیچید.
فلیکس:هیونجین(با گریه وجیغ)
اون دوتای دیگه خواستن فرار کنن که یکی رو گرفتم و کوبیدم به دیوار. نگاه پر از وحشتشون... اون لحظه من هیچ آدمی نبودم، یه هیولا بودم که از عشقش محافظت میکرد.
_بهتون گفتم کسی حتی بهش نگاه کنه زنده نمیمونه...
پسر سوم حتی جرات نگاه کردن نداشت، صدای نفسهای بریده فلیکس باعث شد زودتر تمومش کنم. هر سه رو نیمهجون روی زمین انداختم و برگشتم سمت فلیکس.
با ترس خودش رو جمع کرده بود، چشماش از گریه قرمز شده بود بیش از حد عصبی بودم رفتم جلو ویقه ی فلیکس رو گرفتم وبه دیوار چسبوندمش دستمو روی کمرش گذاشتم تا تکون نخوره وLabamo رو Labas گذاشتم ومحکم مک میزدم
+ولم کن( با گریه)
_ساکت شو
+بهم دست نزن
فلیکس با تقلا دستمو ازروی کمرش برداشت وهولم داد عقب
+گمشو عوضی
با عصبانیت رفتم جلو و......
^_^☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆^_^
- ۱.۲k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط