تصادف...

تصادف...

وقتی همسایه اش جان داد. مرد ترسید. به فکر انجام کارهای نیک افتاد. هرچه را که در خانه اش اضافی بود به این و آن بخشید حتی ماشین زرد و قدیمی اش را. یک ماه بعد وقتی در بزرگراه منتهی به دریا زیر چرخ همان ماشین رفت دهانش از تعجب باز ماند و دیگر بسته نشد.

رسول یونان * :(
دیدگاه ها (۳)

In the Embrace of DarknessPART 3جونگ‌کوک هنوز وسط کوچه ایستا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

پارت۴(در عمق نگاه تو)بی‌درنگ کتش را برداشت و پوشید و به سمت ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

جین با نگاه به خانه گفت:«خب... من فقط امیدوارم این یکی از او...

p22ماشین جلوی دروازه‌های آهنی عمارت ایستاد.تهیونگ چند ثانیه ...

فصل دومپارت بیست و دوم | حرف‌هایی که شنیده نشدچند ساعت از پی...

تکاپو پارت 106:بدون کابوس🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍آسمان کم‌کم به رنگ آبی تی...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

نام=)سایه مافیا### پارت شانزدهم: طعمِ فلز و خاکسترنورِ زرد و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط